امروز در اوج استرس موفق شدم به خودم آرامش بدهم. یک آرامش واقعی. آرامشی که از درون من نشأت می گرفت و به هیچ عامل خارجی ای وابسته نبود. بعد یادم افتاد به اول آشنائیم با یکنفر که وقتی استرس داشتم به او فکر می کردم و بعد آرام می شدم. اما امروز به خودم گفتم آرامشی که در حضور دیگری کسب گردد با حضور دیگری هم از بین خواهد رفت. من حتی به موسیقی آرامش بخش هم اعتقادی ندارم. آرامش باید کاملاً از درون انسان نشأت بگیرد و به هیچ عامل خارجی ای وابسته نباشد. به خاطر می آورم که چطور موسیقی اقیانوسی مثل هروئین یا یک مادهء توهم زا برای من عمل می کرد. من امروز به موسیقی فقط به عنوان موسیقی گوش می دهم و نه یک عامل خارجی برای رسیدن به آرامش. و من می دانم که این نیروی برتر بود که سرانجام راه رسیدن به آرامش را به من القا کرد. یک الهام درونی. یادم به شعر مولانا افتاده بود که در آن می گفت خدا در من حضور دارد و از چشم من می بیند و از گوش من می شنود. یعنی در اصل این اوست که به درون من راه پیدا کرده و من دیگر از طریق اوست که دارم می بینم و می شنوم و زندگی می کنم. درست مثل گفتهء منصور حلاج که بانگ اناالحق می زد و می گفت من حق هستم. (دوست دارم بدانم دیدگاههای شاهرخ مشکین قلم دربارهء عرفان چیست. دوست دارم بدانم چطور به دنیا نگاه می کند وقتی بالهء عمر خیام را اجرا می کند یا در حال رقص در خانهء ولتر از پرتوهای نور شمع عکس می اندازد).
انسان وقتی به وجود یک نیروی برتر اعتقاد داشته باشد و بعد آن نیرو را در درون خود حس کند، نیروئی که مسئول همه چیز اوست و این اوست که هرکاری را انجام می دهد، هم به آرامش می رسد و هم در وجود خودش یک نیروی خارق العاده ای می بیند. و من قادرم این نداهای درونی را دریافت کنم. امروز این ندای درونی به من گفت که تو هدفت را در زندگی گم کرده بودی. هدف اصلی و اساسی تو در زندگی رسیدن به آرامش است. من امروز رسیدن به آرامش را هدف اصلی ام در زندگی قرار دادم. حتی وقتی برای یک شخصی ناراحت شدم، برای یک لحظه دگرگون شدم. بعد به خودم آرامش دادم و گفتم آرام باش. تو قرار نیست برای همهء دنیا غصه بخوری. احساس می کنم امروز بزرگترین تصمیم زندگی ام را گرفته ام. هدف اصلی و نهائی من در زندگی مشخص شد؛ آرامش و فقط آرامش.
دستهبندی شده در: Uncategorized