صفحات خالی

شمایل

من يك انسان هستم.

سوء استفاده از نام پلیس بین الملل (اینترپل) را محکوم می کنیم

برگرفته از سایت مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران

لینک به منبع:

http://hra-iran.org/index.php?option=com_content&view=article&id=91:1389-01-07-11-03-59&catid=3:newsflash&Itemid=90

 

اطلاعیه مطبوعاتی

 

در ادامه سناریوی دستگاه امنیتی برای فعالان حقوق بشر و خاصه مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، تلویزیون انگلیسی زبان دولت ایران (پرس تی وی) برای چندمین بار در طی روزهای اخیر با پخش گزارشاتی، از اقدام دولت ایران برای دستگیری دو تن از مسولان مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران ‪(کیوان رفیعی و احمد باطبی) که در خارج کشور به سر می برند، از طریق پلیس بین الملل خبر داده است.

 

چنین ادعایی در حالی که از اساس نادرست است، شکلی از نشر اکاذیب و سوء استفاده از نام و موقعیت یک نهاد بین المللی محسوب می شود. از این رو مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران ضمن محکوم کردن سوء استفاده دستگاه امنیتی حکومت ایران از نام پلیس بین الملل در راستای منافع سیاسی، نظر به اینکه طبق پیگیریها اساساْ چنین گزارشی به پلیس بین الملل ارسال نشده است و در ضمن پیش تر نیز در مورد پرونده هایی مانند پرونده دکتر آرش حجازی، ادعاهای مقامات امنیتی ایران تکذیب پلیس بین الملل را در پی داشت و در کل ادعاهای خلاف واقع در این باب مسبوق به سابقه است.

 

همچنین به دلیل فقدان وجود هر گونه سندی که دستگاه امنیتی ایران بتواند حتی دستمایه مفتوح کردن پرونده ای بر علیه فعالان حقوق بشر در عرصه بین الملل قرار دهد. این مجموعه باور دارد که سوء استفاده نیروهای امنیتی از نام پلیس بین الملل و استفاده از ظرفیت رسانه ها تنها برای ایجاد رعب و وحشت و القای توانمندی دستگاه امنیتی حکومت ایران و بیان فقدان امنیت ایرانیان منتقد مستقر در خارج کشور صورت می گیرد.

 

این مجموعه پیش تر ضمن اعلام اینکه در حال پیگیری شکایت خود از دولت ایران است، از آمادگی اعضای خود برای حضور در هر دادگاه صالحه ای که نمایندگان دولت ایران امکان حضور داشته باشند سخن گفته بود و کماکان نیز بر همین موضوع استوار است و از آن استقبال می کند.

 

 

 

 

 

دبیرخانه مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران

 

۷ فروردین ماه۱۳۸۹

 

 

 

 

رونوشت : پلیس بین الملل (اینترپل)

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

آرامش درونی

امروز در اوج استرس موفق شدم به خودم آرامش بدهم. یک آرامش واقعی. آرامشی که از درون من نشأت می گرفت و به هیچ عامل خارجی ای وابسته نبود. بعد یادم افتاد به اول آشنائیم با یکنفر که وقتی استرس داشتم به او فکر می کردم و بعد آرام می شدم. اما امروز به خودم گفتم آرامشی که در حضور دیگری کسب گردد با حضور دیگری هم از بین خواهد رفت. من حتی به موسیقی آرامش بخش هم اعتقادی ندارم. آرامش باید کاملاً از درون انسان نشأت بگیرد و به هیچ عامل خارجی ای وابسته نباشد. به خاطر می آورم که چطور موسیقی اقیانوسی مثل هروئین یا یک مادهء توهم زا برای من عمل می کرد. من امروز به موسیقی فقط به عنوان موسیقی گوش می دهم و نه یک عامل خارجی برای رسیدن به آرامش. و من می دانم که این نیروی برتر بود که سرانجام راه رسیدن به آرامش را به من القا کرد. یک الهام درونی. یادم به شعر مولانا افتاده بود که در آن می گفت خدا در من حضور دارد و از چشم من می بیند و از گوش من می شنود. یعنی در اصل این اوست که به درون من راه پیدا کرده و من دیگر از طریق اوست که دارم می بینم و می شنوم و زندگی می کنم. درست مثل گفتهء منصور حلاج که بانگ اناالحق می زد و می گفت من حق هستم. (دوست دارم بدانم دیدگاههای شاهرخ مشکین قلم دربارهء عرفان چیست. دوست دارم بدانم چطور به دنیا نگاه می کند وقتی بالهء عمر خیام را اجرا می کند یا در حال رقص در خانهء ولتر از پرتوهای نور شمع عکس می اندازد).

انسان وقتی به وجود یک نیروی برتر اعتقاد داشته باشد و بعد آن نیرو را در درون خود حس کند، نیروئی که مسئول همه چیز اوست و این اوست که هرکاری را انجام می دهد، هم به آرامش می رسد و هم در وجود خودش یک نیروی خارق العاده ای می بیند. و من قادرم این نداهای درونی را دریافت کنم. امروز این ندای درونی به من گفت که تو هدفت را در زندگی گم کرده بودی. هدف اصلی و اساسی تو در زندگی رسیدن به آرامش است. من امروز رسیدن به آرامش را هدف اصلی ام در زندگی قرار دادم. حتی وقتی برای یک شخصی ناراحت شدم، برای یک لحظه دگرگون شدم. بعد به خودم آرامش دادم و گفتم آرام باش. تو قرار نیست برای همهء دنیا غصه بخوری. احساس می کنم امروز بزرگترین تصمیم زندگی ام را گرفته ام. هدف اصلی و نهائی من در زندگی مشخص شد؛ آرامش و فقط آرامش.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

هویت و آخرین وضعیت قربانیان سناریوی دستگاه امنیتی بر علیه فعالان حقوق بشر

برگرفته از سایت مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران

لینک به منبع:

http://hra-iran.org/index.php?option=com_content&view=article&id=90:455565&catid=3:newsflash&Itemid=90

 

اطلاعیه مطبوعاتی – دستگیریهای گسترده / شماره سه

مجموع اقدامات نیروهای امنیتی حکومت ایران بر علیه مدافعان حقوق بشر و خاصه مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران از اواخر بهمن ماه آغاز و در 11 اسفندماه سال جاری اوج گرفت کماکان در جریان است، این اقدامات را که نهادهای امنیتی با عناوین پرطمطراق و زردی چون «مرصاد»، «شکست ارتش سایبری آمریکا»، «پروژه براندازی حقوق بشری» و امثالهم از آن یاد کردند، مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، با یک نام و آن نیز «سناریوی دستگاه امنیتی برای فعالان حقوق بشر» خواند و طی اطلاعیه ها و کنفرانس خبری به بررسی زوایای آن پرداخت.

مدیریت این پروژه که بر عهده سپاه پاسداران در تعامل با سایر نهادهای امنیتی است، در بندهای 2 الف سپاه و 209 اطلاعات در زندان اوین جاری است. افراد بازداشت شده در سراسر کشور به این زندان منتقل شده اند و پرونده های آنان در دادسرای مستقر در زندان اوین و به دور از امکان پیگیری خانواده و وکلای آنان مفتوح است.
اکثر بازداشت شدگان در سلولهای انفرادی، بدون حق تماس با خانواده، وکلا و در معرض بدرفتاری و شکنجه روحی و جسمی به سر می برند.
بنا برگزارشات دریافتی، افراد بازداشت شده شدیداً تحت فشار هستند تا ضمن پذیرش سناریوی جاری، در تداوم سناریوها و ویدئوهایی که بر علیه مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران از رسانه ملی! پخش شد در مقابل دوربین های تلویزیونی برای بیان مطالب خلاف واقع که در تمامیت آن فعالان حقوق بشر ایرانی را نشانه می گیرد حاضر شوند.
اسامی تاکنون محرز شده بازداشت شدگان «سناریوی دستگاه امنیتی برای فعالان حقوق بشر» به شرح ذیل است (لیست به روز خواهد شد) :

  1. ابوالفضل عابدینی (روزنامه نگار) – اهواز
  2. سید مهدی خدایی (فعال سابق دانشجویی) – تهران
  3. محبوبه کرمی – تهران
  4. نصور نقی پور (روزنامه نگار و وبلاگ نویس) – قزوین
  5. بهزاد مهرانی (روزنامه نگار و وبلاگ نویس) – کرج
  6. میلاد ابراهیمیان (دانشجو) – تهران
  7. محمد رضا لطفی یزدی (دانشجو) – مشهد
  8. عبدالرضا احمدی – تهران
  9. صالح شلماشی – سنندج
  10. مرجان صفری – تهران
  11. راضیه عالمی (دانشجو) – تهران
  12. مجتبی بیات – قم
  13. سمیه اجاقلو – اصفهان
  14. تهمینه مومنی – ساری
  15. سید سلمان حسینی – تهران
  16. سپهر صوفی – کیش
  17. مراد حسن لو (دانشجو) – تهران
  18. نفیسه مجتهدی – تهران
  19. شعله منصوری – تهران
  20. دانیال صبحی (دانشجو) – تهران
  21. شراره صبحی – تهران
  22. مصطفی پیرعباسی – تهران
  23. احمد نجف زاده – تهران
  24. داور عباسی – تهران
  25. پوپک ناظمی (دانشجو) – تهران
  26. حسین حسین زاده – تهران
  27. سجاد عالم زاده – تهران
  28. محلا معین زاده (دانشجو) – تهران
  29. دکتر وحید احمد فخرالدین (وکیل پایه یک و استاد دانشگاه) – اهواز
  30. شهرام شکوفاییان (کارشناس کامپیوتر) – تهران
  31. نیلوفر محرابی (دانشجو) – تهران
  32. مجتبی گهستونی (روزنامه نگار) – اهواز
  33. دکتر محمد حسن یوسف پور سیفی (تهیه کننده و کارگردان) – تهران
  34. درسا سبحانی – ساری
  35. لاله حسن پور (وبلاگ نویس) – تهران

همچنین تعداد دیگری از فعالان حقوق بشر بازداشت شده که دارای تاریخ بازداشت متفاوتی هستند اما در این سناریو مورد بازجویی و در معرض اتهام قرار گرفته اند عبارتند از :

  1. سما بهمنی – مهاباد
  2. حامد عسگري (دانشجو) – تهران
  3. احسان ثابت – تهران
  4. رسول بداقی (فعال صنفی) – تهران
  5. علیرضا فیروزی (فعال دانشجویی) – تهران
  6. رضا اکوانیان (وبلاگ نویس) – یاسوج

 

بنا به گزارشات رسیده از میان بازداشت شدگان مربوط به این سناریو در حال حاضر اعتصاب غذای : رسول بداقی (6 فروردین ماه سال جاری)، ابوالفضل عابدینی (11 اسفندماه  88 – زمان بازداشت) و لاله حسن پور (25 اسفندماه 88 – زمان بازداشت) محرز شده است.

 مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران طی گزارشات و اطلاعیه های آتی به جزئیات بیشتری از سناریوی جاری و وضعیت افراد بازداشت شده که تنها به جرم فعالیت های انسان دوستانه در معرض خطر قرار گرفته اند خواهد پرداخت.

 دبیرخانه مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران

8 فروردین ماه 1388

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

ذهن زیبا

یکی از جالبترین فیلمهائی که در زندگی ام دیده ام «ذهن زیبا» است. ماجرای دانشمندی که به اسکیزوفرنیا مبتلا بوده.

خلاصهء این ماجرا از این قرار است که دانشجوئی که بعدها استاد دانشگاه می شود و با یکی از دانشجوهایش ازدواج می کند متوجه می شود که به بیماری اسکیزوفرنیا مبتلاست. بعد از مدتی تحت درمان قرار گرفتن قرار بر این می شود که تحت مصرف دارو به زندگی اش ادامه بدهد اما وی متوجه می شود که با مصرف دارو کارآیی مغزش برای حل مسائل پایین می آید. بنابراین مصرف دارو را قطع می کند تا بتواند به کارهای علمی و  تحقیقاتی اش ادامه بدهد. وی سرانجام برندهء جایزهء نوبل می گردد.

آنچه که در این ماجرا برای من جالب است موارد زیر است:

بیمار ابتدا در ناآگاهی به سر می برد. بعد با رو به رو شدن با واقعیت بیماری اش دچار شوک می شود و البته این واقعیت را انکار می کند. کم کم و با گذشت زمان به پذیرش می رسد و بیماری اش را می پذیرد. حال که پذیرفته بیمار است اقدام به درمان می کند. البته شاید به کار بردن واژهء درمان درست نباشد چون این بیماری درمان پذیر نیست. دراصل با مصرف دارو به کنترل بیماری اش می پردازد.

در مرحلهء بعدی بیمار متوجه می شود که به خاطر کنترل بیماری اش کارآیی مغزش را از دست خواهد داد. بنابراین تصمیم می گیرد مصرف داروهایش را قطع کند. او تصمیم می گیرد برای رسیدن به خواسته هایش با بیماری اش سر کند تا اینکه بخواهد آن را کنترل کند. دراصل او در این مرحله انتخاب می کند که یک بیمار کنترل نشده باقی بماند.

انتخاب این راه خطراتی نیز در پی دارد ازجمله اینکه یکبار این خطر تا مرحلهء از دست دادن فرزندش پیش می رود. در این مرحله است که با لو رفتن قضیهء عدم مصرف دارو و به خطر افتادن جان فرزندش تصمیم جدیدی می گیرد. جالبترین قسمت این فیلم برای من همینجاست که بیمار تصمیم می گیرد تنها به مشاهدهء توهمات و افکار بیمارگونهء خود بپردازد ولی به آنها ارزش و اهمیتی ندهد. آنها را جدی نگیرد و تنها به مشاهدهء آنها بپرازد.

قسمت دیگری در این داستان وجود دارد که برای من زیباترین بخش ماجراست. من از هریک از شما که کسی را در زندگی اش دارد می خواهم برای یک لحظه تصور کند فرد مقابل مبتلا به اسکیزوفرنیاست و شما قرار است با چنین فردی زندگی کنید. آیا حاضر به ادامهء زندگی با او خواهید بود؟ هریک از ما در زندگی اش دوست دارد با یک انسان نرمال زندگی کند اما آیا همه چیز قابل پیش بینی است؟ شاید یک روز صبح وقتی چشمانمان را باز کنیم متوجه بشویم که این فرد نرمال گرم گفتگو با موجود خیالی ذهنش است. در آن لحظهء شوک آور اولین چیزی که به ذهن فرد می رسد این است که حال چه کنم؟ و من زیبا ترین پاسخ را در وجود همسر قهرمان فیلم می بینم. کسی که – خود- قهرمان دیگر ماجراست. زنی که پذیرش همسرش، آنگونه که او هست، را دارد.

زیباترین درسهائی که در زندگی ام گرفته ام پذیرش و صداقت بوده است. من فکر می کنم انسان تنها با این دو اصل است که می تواند به درستی به زندگی اش ادامه بدهد. صداقت زیربنای آرامش روانیست. انسان وقتی صداقت را به زندگی اش می آورد گاهی به شدت درد می کشد، اما این مقدمه ای خواهد بود برای رسیدن به آرامش. مقدمه ای خواهد بود برای تعیین حد و مرزها و ارزش گذاشتن به خود. تنها کافیست با خودمان صداقت داشته باشیم.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

تقویم سال ۱۳۸۹ با مناسبتهای سبز برای دانلود شما

برگرفته از سایت راه سبز:

http://www.rahesabz.net/story/12634

 

جنبش راه سبز (جرس)

 

 

 تقویم سبز سال ۱۳۸۹هجری شمسی؛ سال صبر و استقامت

 

شبکه جنبش راه سبز (جرس) به مناسب سال نوی هجری شمسی تقویمی را همراه با مناسبتهای سبز سال گذشته منتشر کرده است. اشعار و طرح های این تقویم همگی از هنرمندان سبزی است که از ابتدا همراه جرس بوده اند و برای حمایت از این رسانه، آنها را به شبکه جنبش راه سبز اهدا کرده اند. برای یادبود خاطره های سبز سال گذشته، این تقویم به صورت نسخه دانلود (فایل پی دی اف) در وبسایت قرار گرفته و به راحتی قابل دانلود است.

 

این کار بدین منظور صورت گرفته تا هموطنان داخل ایران به علت موانع موجود خرید اینترنتی بتوانند این تقویم را دانلود کرده و از آن استفاده کنند.

 

با این وجود تقاضای جرس از هموطنان (به خصوص هموطنان خارج از کشور) اینست که در ازای هر دانلود این تقویم از طریق بخش کمک مالی با همت عالی، شبکه جرس را حمایت کنند.

 

شکی نیست که حمایت شما دوستان در ادامه فعالیت های فرهنگی و مستقل نظیر این فعالیت همکاران در جرس موثر خواهد بود و جنبش سبز را در داخل و خارج یاری خواهد کرد.


آدرس برای کمک مالی به جرس
:
http://www.rahesabz.net/donation

 

  دانلود تقویم (فایل پی دی اف)

 

عکسهای صفحات تقویم را هم از اینجا ببینید.

 

دوستانی که مایل به دریافت نسخه چاپی و صحافی شده این تقویم هستند می توانند با ایمیل mali @ rahesabz.net مکاتبه کنند. هزینه نسخه چاپی تقویم 20 دلار آمریکا به اضافه هزینه پست خواهد بود. 

 در زیر تصاویری از صفحات این تقویم را مشاهده می کنید که می توانید مناسبتهای جنبش سبز را در آن پیدا کنید.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

آدم خوب قصه نامزد ندا

برگرفت از سایت احمد باطبی

لینک به منبع:

http://www.ahmadbatebi.us

 

هر منزل این راه بیابان هلاک است

 

هرچشمه سرابیست ، که در سینه خاک است

 

در سایه هر سنگ اگر گل به زمین است

 

نقش تن ماریست که در خواب کمین است

 

وضعیت امروز کاسپین ( علی رضا  ) ماکان و رفتاری که ما با او داریم ، از دید من  بخش فاسد فرهنگ ما ایرانیان است که گاه گاه بیرون میزند و میتواینم آن را ببینیم . ما ایرانیان عادت داریم همیشه از چیز های خوبمان صحبت کنیم و بدی ها را نادیده بگیرم ، از فردوسی وحافظ و سعدی و بنی  آدم اعضای یکدیگرند حرف بزنیم ، اما قتل و ضرب وشتم هموطنانمان را در خیابان به گردن نیروهای غیر ایرانی و عربهای لبنان بیاندازیم .

 

دوست داریم تا از هرچیزی استفاده کنیم ، و وقتی که تاریخ مصرفش تمام شد ، آن را به هر عنوان و اتهامی از خودمان دور کنیم . این واقعیت است .  قسمتی از زشتیهای فرهنگ ما .

 

ماکان بنا به یک حادثه در مسیری قرار گرفت که در آن هیچ تجربه ای ندارد . و صد البته که خودش هم از این موضوع بدش نمی آمد .  حضور در مجامع بین المللی و در کانون توجه بودن به واسطه جریحه دار شدن احساسات افکار عمومی از مرگ ندا ، حضوری است بدون پشوانه ی فعایت های سیاسی و اجتماعی  . روایت خاطره از چند ماه ارتباط با  ندا ، آن هم از زبان ماکان تا اندازه ای جذاب است . بعد از چند بار تکرار همه چیز عادی میشود . فردی که در این شرایط قرار گرفت ، برای حفظ حیات رسانه ای و اجتماعی می باست موضوع جذاب تری را برای ارئه داشته باشد .  اینجاست که بی تجربه گی کار دست آدم میدهد .

 

اگر کسی نظر من را در این باره بپرسد خواهم گفت که مقصر ماکان نیست .  نود و نه درصد تقصیر ها به گردن خود ما است .

 

ماکان برخلاف  انتظار اکثریت افکار عمومی دعوت تلویزون کانال دو اسرائیل را پذیرفت و به آن کشور رفت  . چند ساعت پس از ارائه در خواست ویزا خبر این سفر به رسانه ها رسید . ( به گفته خود ماکان در کنفرانس خبری در اسرائیل ) ولی باز هم کسی عکس العمل نشان نداد  . حتی یک نفر هم در وبلاگ شخصی اش  ننوشت نرو . او به اسرائیل رفت و طبق برنامه در مصاحبه تلویزونی شرکت کرد ، با شمون پرز صحبت کرد و کنفرانس خبری داد .

 

اولین عکس العمل ما ایرانیان  در حالت پیش فرض همین است که اتفاق افتاده است . همه گویا که بی تقصیر و پاک ، در درونشان یک قاضی عادل نشسته ، ماکان را به میز محاکمه غیابی کشانده و متهم میکنند . هرچند به نظر من اگر ماکان فرصت صحبت هم میداشت ، نمیتوانست دفاع مشخصی از خودش بکند . چرا که او بال پرواز در این ارتفاع را ندارد .

 

اگر سراسر صحبتهای ماکان را مرور کنیم ، خواهیم دید که چیزی بیشتر از آنچه که در مصاحبه هاو کنفرانس های قبلی اش گقته ، بروز نداده است . تنها نکته جدید صحبت هایش پیام صلح و دوستی  بود که طبیعتاَ در کشور اسرائیل به غیر از آن نمیگفت  .

 

اما نکته اینجاست که بلا فاصله پس از انتشار اخبار و اطلاعات مربوط به این سفر ،  همه یادشان افتاد که کسی به نام کاسپین ماکان وجود دارد که مدت هاست خودش را به عنوان نامزد ندا معرفی کرده بود . به تازگی از ایران گریخته و در رسانه های مختلف مصاحبه داده و سخنرانی میکند .  حالا هم سر از اسرائیل در آورده است .

 

امروز نه تنها کسی او از خود نمیدانند بلکه مدارکی را هم مبنی بر فرصت طلبی و دروغ گویی اش  در باره نامزدی با ندا مطرح میکنند .

 

چرا همان ابتدا که ماکان به عنوان نامزد ندا برای اولین بار در تلویزیون بی بی سی و کانال یک شهرام همایون ظاهر شد ، هیچ کس به  استفاده ابزاری او از نام ندا ایرادی نگرفت ؟

 

مگر ماکان چند هفته پیش در ژنو و در مقر سازمان ملل به ایراد سخنرانی نپر داخت ؟ و همان صحبت ها راتکرار نکرد ؟ چرا آن زمان کسی حتی با یک مطلب ساده در وبلاگش نگفت تو نماینده مردم ایران نیستی  ؟

 

درحقیقت مقصر ما بودیم که در باره او هیچ نظر مثبت ویا منفی ندادیم . آدمهایی با موقعیت ماکان از آنجایی که وابستگی حزبی و گروهی ندارند ، اساساَ امکان در یافت برایند نظرات افکار عمومی را نسبت به اعمال خود به شکل تحلیلی و علمی ندارند . وقتی که در انعکاس عملکردشان  هیچ پاسخ منفی دریافت نمیکنند ، گمان میکنند که حتما کار درستی انجام میدهند . و باید به همان شکل ادامه بدهند . در واقع ما به او اجازه رشد بادکنکی دادیم .  در گذشته هم این اجازه را به خیلی ها داده بودیم . ما ماکان را درمورد موقعیتش به اشتباه انداختیم .

 

ماکان پس از اتمام تاریخ مصرف خاطراتش ،  به این نتیحه رسید که باید کار جدیدی کرد . کاری از جنس حقوق بشر . البته این فکر بدی نبود و صد البته هم حق او . اما از آنجا که نه تجربه قرارگرفتن دراین موقعیت را داشت و نه اساساَ ارتباط سازمان یافته و منظمی با جریانات اینچنینی ، تصمیم اشتباه خود را در خصوص اقدام آخر ش گرفت .

 

به هرحال ماکان در موقعیتی قرار داشت که خواسته و نا خواسته میشد از پتانسیل آن در جهت صحیح استفاده کرد . با مشاوه وراهنمایی قطعاَ شرایط بهتری پیش می آمد  . اما  افسوس که کسی حاضر به این کار نشد  .  همه نشستیم و به او نگاه کردیم . و وقتی  که زمین خورد با لگد به جانش افتادیم . او را کلاهبردار ، فرصت طلب و خائن و جدا از خود نامیدیم و  خودمان ماندیم به عنوان آدم خوب قصه نامزد ندا . امروز همه در حال محاکمه  و قضاوت او هستند . گویی که خودشان هیچ گناهی ندارند .  فردا همین ها پرچم دارد شکست قبح ارتباط با اسرائیل خواهند بود . کسی چه میداند  . این بخشی از فرهنگ ماست .

مطالب مرتبط

ماکان نامزد ندا نبود

خانواده ندا : ماکان نماینده ما نیست

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

متن فارسی بیانیۀ مجموعۀ فعالان حقوق بشر در رابطه با هجمۀ اسفند ماه 1388

برگرفته از سایت مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران

لینک به منبع:

http://hra-iran.org/index.php?option=com_content&view=article&id=87:45&catid=3:newsflash&Itemid=90

 

 

کلوب ملی خبر

 

2 فروردین ماه 1389

 

22 مارس 2010

 

خانم ها و آقایان

 

مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران فشار و سرکوب امنیتی و سناریو سازی نیروهای اطلاعاتی اخیر علیه فعالان حقوق بشر را بشدت محکوم می کند. در هفته های اخیر نیروهای امنیتی حاکمیت تهران با بازداشت حدود 30 نفر از اعضاء مجموعۀ فعالان حقوق بشر در ایران و افزایش فشار تبلیغاتی بر فعالان مدنی گروههای دیگر از جمله کانون مدافعان حقوق بشر و کمیتۀ گزارشگران حقوق بشر و ایران پراکسی  و هجمه اینترنتی به سرورهای مجموعه فعالان و هک وبسایتهای مجموعه فضای امنیتی شدیدی را پیرامون فعالیتهای حقوق بشری حاکم ساخته اند. شوربختانه نتیجۀ چنین فضای سنگین امنیتی برخورد نامساعد و نادرست با فعالان حقوق بشر و تلاشهای خبررسانی و گزارشگری آنان است. با وجود چنین فشار و تبلیغات سنگین علیه مجموعه فعالان حقوق بشر، مجموعه بر آن است که فعالیتهای خبررسانی و گزارشگری حقوق بشری خود را با توانی بیش از پیش ادامه و گسترش دهد.

 

در اسفند ماه 1388 بازداشتهایی گسترده در سطح کشور به دستگیری 30 فعال حقوق بشر از اعضاء مجموعه انجامید. اعضاء مجموعه فعالان حقوق بشر و دیگر فعالان مدنی در مکانهایی نامعلوم و بدون تماس با بیرون در بازداشت به سر می برند و از سلامت و حال آنان اطلاعی در دست نیست. این فعالان از دسترسی به وکلای مدافع محروم بوده اند.پیرو این موج بازداشتها، هجمۀ اینترنتی و اطلاعات جمع آوری شده از ضبط کامپیوترهای شخصی اعضاء مجموعه و گروگان گرفتن خانواده های آنان شدت گرفت و در نهایت به از کار افتادن 7 سایت خبررسانی مجموعه در 25 دومین انجامید.

 

در دو هفتۀ اخیر رسانه های رسمی و نیمه رسمی ایران به تبلیغات نادرست و پروپاگاند شدیدی علیه مجموعه فعالان حقوق بشر دست زده اند. از جمله این اتهامات دروغین رابطه با دول خارجی از جمله ایالات متحده و بویژه سازمان سیا و فعالیت در پروژه هایی مانند براندازی نرم است. رسانه های دولتی و رسمی به علاوه اعمال غیر در یک سری برنامه های حساب شده به ارائه اطلاعات دروغین و ساختگی دربارۀ اعضاء مجموعه و بخصوص مدیریت آن دست زده اند.

 

در میان این تبلیغات و فضاسازی شخصی ، عکسهایی که به طوری غیر قانونی از مهمانی های خصوصی و نشستهای اجتماعی با ضبط کامپیوترهای شخصی اعضاء مجموعه و بستگان آنها برای زیر سوال بردن شخصیت آنان و رفتار غیراخلاقی ارائه شده است. باز هم در اقدامی غیر منتظره تصویر مکان زندگی یک عضو مجموعه که از طریق ضیط کامپیوتر شخصی خواهرش در ایران بدست آمده بود را دستگاه امنیتی به نشانه اقتدار خود در تلویزیون عرضه می کند و محل زندگی او را نیز از طریق نقشۀ گوگل نشان داده اند.

 

هجمۀ اخیر مرحلۀ اول از چند مرحلۀ فزایندۀ فشار و سناریوسازی نهادهای امنیتی علیه مجموعۀ فعالان حقوق بشر خواهد بود. از قرائن پیدا است که پروسۀ سناریو سازی آغاز شده است و اعترافات تلویزیونی نیز پیرو ایم مرحله ارائه خواهند شد. البته فشار عمده این اعترافات تلویزیونی بر اعتراف کنندگان بی گناه است چه که همان اعترافات در دادگاه آنان به کار خواهد رفت و البته نیروهای امنیتی با فشار فیزیکی و روانی اعترافات دلخواه خود را اخذ خواهند کرد و در مونتاژی تلویزیونی عرضه خواهند کرد.

 

آشکار است که چنین اعترافات اجباری و سناریو نویسی عملی غیراخلاقی و فاقد هرگونه ارزش حقوقی و قضایی است.

 

در خاتمه تکرار می کنم که مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران یک نهاد مستقل بومی و ایرانی است که با شفافیت در راستای خبررسانی در موارد نقض حقوق بشر به فعالیت مستمر خود ادامه خواهد داد

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

کنفرانس خبری مجموعه همراه با دیده بان حقوق بشر و عفو بین الملل‫/ گزارش اول

برگرفته از سایت مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران

لینک به منبع:

http://hra-iran.org/index.php?option=com_content&view=article&id=86:1389-01-03-16-21-37&catid=34:demo&Itemid=48

 

 

کنفرانس خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران با حضورنمایندگان مجموعه، مسئول ارشد سازمان دیده بان حقوق بشر در حوزۀ خاورمیانه و افریقا و نماینده سازمان عفو بین الملل در کلوپ ملی خبر در شهر واشنگتن با موضوع افزایش فشار بر مدافعان حقوق بشر در ایران برگزار شد.

 

 

 

 

‎به گزارش هرانا، ظهر امروز در شهر واشنگتن نشست خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران برگزار شد که در آن جوستورک مسئول سازمان دیده بان حقوق بشر و همینطور تی کومار مسئول روابط بین الملل و دولتی سازمان عفو بین الملل حضور یافتند.

 

 

 

 

 

‎در ابتدای جلسه خانم لیلا میلانی از اعضای مجموعه با قرائت مواضع مجموعه و ضمن محکوم کردن سناریو سازی نهادهای امنیتی ایران برای مدافعان حقوق بشر و رد قاطعانه اتهامات مطرحه، گفت «این مجموعه علیرغم فشارهای وارده از فعالیت های خود نخواهد کاست» (متن کامل اطلاعیه را از اینجا بخوانید)‎سپس جو ستورک، مسئول سازمان دیده بان حقوق بشر، با تاسف آور خواندن اتهامات دولت ایران به فعالان مدنی و مدافعان حقوق بشر خواستار بازبینی حکومت ایران در الگوهای رفتاری خود شد. او از فشارهای فزاینده دولت ایران بر فعالان حقوق بشری در پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری انتقاد کرد. آقای ستورک از خلط مبحث هسته ای و مطالبات حقوق بشری جامعه جهانی ابراز نگرانی کرد و گفت که نباید مسائل هسته ای موجب غفلت از وضعیت فعالان مدنی و جدی نگرفتن نقض حقوق بشر در ایران باشد.

 

 

 

‎تی کومار از مسئولان روابط خارجی عفو بین الملل سخنران بعدی نشست بود که وی نیز با غیرقابل قبول خواندن رفتار دولت ایران خواستار افزایش تحمل دولت ایران در قبال فعالیت مدافعان حقوق بشر شد. وی همچنین تجاوز دولت ایران به حریم شخصی افراد را شرم آور خواند. آقای کومار سپس به مسالۀ شکنجه و بخصوص ازار جنسی بازداشت شدگان اشاره کرد و این مساله را دردناک و مغایر با تمام عرفها و هنجارهای حقوق بشری خواند.‎احمد باطبی سخنگوی مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، سخنران بعدی این نشست بود که سخنان خود را با محکوم کردن سناریو سازی نیروهای امنیتی ایران برای مدافعان حقوق بشر آغاز کرد، وی از مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران،  بعنوان یک گروه پیشرو، مستقل و شفاف در حوزه حقوق بشر ایران نام برد. این فعال حقوق بشر کمیته گزارشگران حقوق بشر، کانون مدافعان حقوق بشر و کمیته ایران پروکسی را جزوی از قربانیان سناریو دستگاه امنیتی خواند.

 

 

 

‎احمد باطبی با رد اتهامات دستگاه امنیتی خاطرنشان کرد از دولت ایران به خاطر تهمت و افترا به افراد حقیقی و همینطور به یک گروه ثبت شده قانونی شکایت خواهیم کرد.‎پس از دور اول سخنرانی ها، جلسه با تنفس و سپس پرسش و پاسخ ادامه یافت

 

 

 

‎خبرنگار صدای امریکا در مورد توانایی های سایبری و توانایی تخریب آنها پرسید. آقای باطبی در پاسخ گفت که اطلاعات به دست آمده از طریق هک و یا توانایی های سایبری نبوده است بلکه بر مبنای بازداشت افراد، و از طریق ضبط رایانه های آنها و در چند مورد نیز با به دست آوردن کدهای عبور زیر فشار فیزیکی بوده است. اینها نشان توانایی سایبری نیست.‎یکی از حاضران از نماینده عفو در مورد شفافیت دولت ایران و بخصوص محافل امنیتی آنان پرسید. آقای تی کومار در پاسخ گفتند که ایران برای کسب کرسی در کمیته حقوق بشر سازمان ملل در کوشش است. ولی درعین حال تمام تقاضاهای مجامع بین المللی برای شفافیت در مورد زندانیان سیاسی و عقیدتی رد شده است. بارها از ایران درخواست ارسال نمایندگان حقوق بشری و کمیسیونرهای بی طرف به ایران را داشته ایم که هر بار پذیرفته نشده است. با چنین برخوردهایی ایران مستحق عضویت در کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل نیست. سازمان عفو بین الملل نیز دسترسی به زندانیان سیاسی درون ایران را ندارد.

 

 

 

‎یکی از حضار که فیلم ساز و کارگردان امریکایی بود در بارۀ وظیفۀ شهروندان امریکایی در قبال نقض حقوق بشر در ایران پرسید. اقای ستورک در پاسخ گفتند که وظیفۀ شما شکایت به نمایندگان مجلس و سنای امریکا و جلب توجه آنان در حمایت از وضعیت نابسامان فعالان مدنی و حمایت از مجامع حقوق بشری و فعالیتهای آنان است.‎در پایان پوشه های اطلاع رسانی شامل جزواتی از مواضع مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، سی دی حاوی فیلم های پخش شده از رسانه ملی!، گزارش آماری سالانه نقض حقوق بشر و مشروحی از فعالیتهای مجموعه در بین خبرنگاران و نمایندگان رسانه ها توزیع شد.

 

 

 

‎برخی از رسانه های حاضر امریکایی در ظرف یک یا دو ساعت گزارش خبری خود از این نشست را روی ارگانهای خبری خود منعکس کردند که ترجمۀ آنها را نیز در اسرع وقت در اختیار عموم قرار خواهد گرفت.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

در انتظار مرگ یا معجزه

 

دارم فکر می کنم آدم باید خیلی خوش شانس باشد که وقتی آرزوی مرگ می کند آرزویش برآورده شود؛ مثل فروغ.

دارم فکر می کنم مردن هم انگار شانس و لیاقت می خواهد که ظاهراً من ندارم.

یادم می آید که می گفتند فروغ اواخر عمرش همه اش می گفت دلم می خواهد بمیرم؛ و بعد مرد.

اما من چی؟ من تا به حال چنین شانسی نداشته ام. یکبار چند سال پیش گفتم دلم می خواهد بمیرم، اما نمردم. نمردم و زنده ماندم. خوب اتفاقات زیادی در زندگی ام افتاد. اما الان می گویم افتاد که افتاد؛ خوب که چی؟ حتی مهمترین اتفاق زندگیم هم افتاد. شرکت در کلاسهای دوازده قدم. اما امروز می گویم حالا که چی؟ خیلی از کارهائی که در گذشته انجام می دادم را الان دیگر انجام نمی دهم و خیلی از کارهائی که انجام نمی دادم را حالا انجام می دهم؛ خوب که چی؟ حالا باز دلم می خواهد بمیرم؛ اما زنده ام. واقعاً چه خواهد شد؟ چند سال دیگر هم زنده ام. دوازده قدم را طی می کنم. دوازده سنت را هم طی می کنم. به رشد می رسم. شاید کلاس هم بروم. شاید کار یاد بگیرم. زنده می مانم و همینطور زندگی ام می گذرد تا باز چند سال دیگر یک روز بنشینم و بگویم دلم می خواهد بمیرم و من همچنان زنده می مانم.

واقعاً ای کاش مثل فروغ شانس داشتم؛ شانس مردن. شانس به آرزوی مرگ رسیدن.

می دانم که زندگی شانس نیست. برای زندگی باید تلاش کرد. اما نمی توانم منکر شوم که بعضی چیزها هم انگار واقعاً به شانس انسان بستگی دارد؛ مثل همین مرگ.

نمی دانم چرا دائم توی ذهنم تکرار می کنم: «پشت دریا شهریست. که در آن پنجره ها، رو به تجلی باز است. قایقی خواهم ساخت. خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این شهر غریب. دور خواهم شد از این شهر غریب.» خودم را در دریا، تک و تنها، در قایقی سرگردان می بینم که هدایت سکان آن در دست من نیست. و من دلم می خواهد از این شهر غریب بروم. از این دنیای غریب به دنیایی بروم که مصادف است با عدم و نیستی. هرچند گاهی تصویری از ساحل در ذهنم نقش می بندد. تصویری از ساحل که به یک معجزه می ماند. و من نمی دانم آیا به این معجزه می توان ایمان داشت؟!

چند روز پیش یکی از افراد جلسه می گفت دوازده قدم و دوازده سنت معجزهء قرن بیستم بود. و من اکنون فقط دلم می خواهد از قدم دوم این معجزه گله و شکایت کنم. از آن نیروی برتری که در قدم دو شناختمش. می دانم خلاف اصول است. می دانم اگر عملکرد داشتم این کار را نمی کردم. می دانم که خودش می داند که چرا اینچنینم. اما من دلم خیلی گرفته است. دلم می خواهد از دستش گله و شکایت کنم.

باز یادم به یک جمله ای افتاد که از دکتر هبان می شنیدم. «ذهن ما زندان است». و باز به یاد شعر شاملو افتادم. «در اینجا چار زندان است، به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر…». تا حالا آرزو کردید بروید زندان؟ من بارها آرزو کرده ام. حتی آرزو کرده ام گوشهء یک انفرادی باشم. می دانم زندان رفته ها به این فکر احمقانهء من می خندند. زندان نرفته ها هم می خندند. اما گاهی وقتها یک حسی در من به وجود می آید که در آن لحظه بهترین دوای درد من آرزوی به سر بردن در گوشهء زندان است. نمی دانم کدامش بهتر است؟ آرزوی در زندان به سر بردن یا آرزوی مرگ کردن. فعلاً انگار مرگ را ترجیح می دهم.

نه، دنیا پوچ نیست. برای خودم برنامه گذاشته ام ولی اجرای همان برنامه واقعاً برای من دردناک است. نمی دانم چرا دردناک است ولی دردناک است.

داشتم می گفتم می خواهم از نیروی برترم گله کنم. از همان کسی که به هه چیز آگاه است. از همان کسی که من جزئی از کل وجود او هستم و هیچ چیز را نمی دانم. خودش خوب می داند که از چه چیز دارم گله می کنم.

دیشب خواب یکی از پسرهای دانشکده مان را می دیدم که اسمش سعید بود. و من در خواب به او احتیاج داشتم. کار من را او راه می انداخت و من همینطور به دنبالش می گشتم. حضور داشت اما من نمی دیدمش. بود ولی نمی دیدمش. می دیدم اما نمی دیدم. من انگار فقط شماره تلفنش را گرفتم ولی با او تماس نگرفتم. در دوران دانشجوئی از این سعید بدم می آمد و دیشب به او احتیاج داشتم و با اینکه شماره اش را گرفتم اما با او ارتباط برقرار نکردم. انگار همینطور بود.

خوب است. دیشب رفته بودم تولد. همه می گفتند چقدر موهایت خوب شده است. دیگر کوتاهشان نکنی ها. فکر می کردم الان که موهایم کمی بلند شده و کمی آرایش کرده ام سنم رفته بالا. ولی شوهر دختر عمه ام گفت لاغر کردی خیلی خوب شدی؛ برگشتی به ده سال قبلت. آخر شب هم باز یک نفر دیگر آمد و گفت امشب خیلی عالی شده بودی. و من آرزوی مرگ دارم.

دیشب توی مهمانی اسم دخترها را ریخته بودند توی یک کاسه و اسم پسرها را ریخته بودند توی یک کاسهء دیگر و از هر کاسه اسم یک نفر را در می آوردند تا آن دختر و پسر با هم برقصند. از همان آغاز این برنامه من عصبی شده بودم و همینطور اسم پسری که آرام یک گوشه نشسته بود و همسن خود من بود و همبازی دوران کودکی ام بود و اکنون ما با هم غریبه بودیم توی ذهنم می چرخید. اعصابم حسابی ریخته بود به هم و همینطور اسم آن پسر در ذهن من می چرخید. آخر سر هم وقتی دختر عمه ام اسم من را در آورد و خواند، یک برگه از داخل کاسه درآورد و اسمش را خواند؛ همان پسر بود. این ذهن لعنتی من باز برای من تعیین تکلیف کرد. به روی خودم نیاوردم و با لبخندی بر لب باهاش رقصیدم. با او که به من نگاه نمی کرد و سعی می کرد وانمود کند برای خودش دارد می رقصد. شاید هم نگاه کرد. انگار نگاه کرد. هم نگاه می کرد و هم نگاه نمی کرد و هردو سعی می کردیم نسبت به هم بی توجه باشیم. انگار واقعاً جو سنگین بود چون برخلاف افراد منتخب قبلی صدای دست و خنده و هیجان هم به گوش نمی رسید. واقعاً هم نه دست داشت و نه خنده و نه هیجان.

نمی دانم چقدر باید به این ذهنم اعتماد کنم. به این ذهن من که گاهی اینقدر قوی عمل می کند. به این ذهن من که من را به این روز نشانده است. ذهن من خودش خوب می داند و نیروی برترم هم خوب می داند که این ذهن یک کار نیمه تمام دارد. ذهن من امروز یکی از ذهنیتهای من را تحت پوشش قرار داده که واقعاً نیمه تمام است. فعلاً نیمهء تلخ و غم انگیز آن را تحت پوشش قرار داده است. همان نیمهء اول آن را که تلخ و غم انگیز است. به خودم لعنت می فرستم که چرا چنین تصوری را در ذهنم به وجود آورده بودم. اما به وجود آمده و دیگر کاریش نمی شود کرد. نیمهء اول آن که به وقوع پیوست و من نمی دانم که آیا می توانم به نیمهء دوم امیدی داشته باشم؟ و من نمی دانم که آیا تحقق نیمهء اول می تواند نشانه ای باشد برای تحقق نیمهء دوم؟ راستش تحقق نیمهء دوم برای من به معنای وقوع یک معجزه در زندگی ام است و من می ترسم اگر به وقوع این معجزه در زندگی ام ایمان داشته باشم بگویند دچار توهم شده است. شدیداً احساس درماندگی می کنم. واقعاً فقط دلم می خواهد بمیرم چون نمی دانم با چه چیز دارم زندگی می کنم. همه اش به خودم می گویم تقصیر خودت بود که آن ذهنیت را برای خودت خلق کردی. الان دارم دردش را می کشم و همینطور به خودم لعنت می فرستم. اینقدر درمانده شده ام که نمی دانم آیا واقعاً می توانم به چیزی مثل معجزه در زندگی ام ایمان داشته باشم؟!

چندی پیش دردناکترین پیام زندگی ام را دریافت کردم. با آن پیام خیلی جنگیدم اما سرانجام تسلیم شدم. چاره ای به جز تسلیم شدن نداشتم. آن پیام همان پیام تسلیم بود. با دو دست بسته، با سری افکنده، بر دو زانو، بر خاک افتادم و اعلام عجز کردم. گفتم تسلیمم. چاره ای نداشتم. هیچ چاره ای نداشتم. فقط گفتم تسلیمم.

بعد از آن یک روز شروع کرم به خواندن نشریات جلسه. از روز اول «می» شروع کردم و نمی دانم چرا پیام روز 18 «می» من را بر جای میخکوب کرد. نوشته بود: « ما چیزی را به دست خواهیم آورد كه انتظارش را داریم. بنابراین در انتظار معجزه باش.» واقعاً نمی دانستم که آیا باید آن را باور کنم یا نه؟! فقط می دانم که در بخش اول ذهنیتم واقعاً همان چیزی را به دست آوردم که در ذهنم می گذشت. همان چیزی را به دست آوردم که از ذهنم گذشته بود و امروز دردش را با تمام وجودم دارم حس می کنم. و نمی دانم آیا واقعاً باید در انتظار معجزه باشم؟ معجزه ای که بخش دوم ذهنیت من را می سازد و تکمیل می کند! آیا واقعاً باید در انتظار معجزه باشم چون این تنها وقوع یک معجزه است که می تواند بخش دوم ذهنیت من را تحت پوشش خود قرار بدهد. آیا واقعاً می توان به معجزه امید داشت؟

می ترسم. خیلی می ترسم. اینقدر می ترسم که از نیروی برترم فقط مرگ می خواهم. اینقدر تحقق بخش دوم ذهنیتم برای من دور از دسترس است که واقعاً می ترسم در توهمات خودم سیر کرده باشم. نمی دانم آیا تحقق نیمهء اول نشانه ای است بر تحقق نیمهء دوم یا نه؟ من گیجم. واقعاً گیجم. می دانم که نشسته ام به جای نیروی برترم و دارم او را با خودم مقایسه می کنم. می دانم که این ذهن من است که دارد از جایگاه خودش به قضیه نگاه می کند.

برای یک لحظه خودم را تنها، در یک کلبهء چوبی دورافتاده دیدم. یک کلبهء نیمه تاریک در یک جزیرهء سرسبز دورافتاده، در میان دریا. خودم را دیدم که در آن کلبهء نیمه تاریک پشت یک کامپیوتر قدیمی نشسته ام و در حال تایپ کردن هستم. انگار قرار است حرفهای مهمی را به جهان انتقال بدهم. حرفهای مهم یا افکار مهم. فقط می دانم که یک حس خاصی به من دست داد. انگار یک نیروی عجیب و غریبی در وجود من است. این نیرو را دیروز هم در وجود خود حس کردم. حتی این آدمی که پشت کامپیوتر قدیمی نشسته چندان هم خوب نیست. آدمی است که فقط دوست دارد به بخش دوم ذهنیتش دست یابد. آدمی است که می خواهد حتماً به آرزوی خود برسد و به همین دلیل دارد آن را از طریق آن کامپیوتر قدیمی به جهان اعلام می کند. جالب اینجاست که من این آدم را دوست دارم. هرچقدر هم آرزوی او خودخواهانه باشد من او را دوست دارم. من آن آدم را با همهء بدیهایش دوست دارم. همان آدمی که در آن کلبهء نیمه تاریک تنها نشسته. و من آن تکهء نور، همان تکهء کوچک نوری که به داخل کلبه تابیده را بسیار دوست دارم. همان یک تکه کافیست. همان یک تکه است که این کلبه را نیمه تاریک و اینقدر زیبا کرده است. و من این آدم را دوست دارم که تنها در آن کنج خلوت نشسته است؛ در دل تاریکی نشسته، درحالیکه تکه ای از نور بر گونه اش تابیده است. و این آدم تنهای تسلیم در انتظار یک معجزه است.

من از نیروی برترم فقط یک چیز می خواهم؛ یا آن معجزه را به من بدهد یا مرگ را. من برای مرگ آماده ام.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

متن دو ترانهء آخر کافران بی نام

«آزاد اصلانی» از گروه «کافران بی نام» دوست بسیار عزیز و گرامی من است. کسی که واقعاً دوستش دارم وعاشقشم. با آزاد از قبل از کودتای خرداد 88 آشنا شدم. عقاید آزادانهء آزاد را به عقاید خودم نزدیک می دیدم. با گوش دادن به ترانه های این گروه عاشق آنها شدم و از آزاد عزیز خواستم متن آنها را برای من بفرستد. ایشان با وجود کمی وقت قبول زحمت کردند و متنها را برای من فرستادند که متأسفانه تا امروز فرصت نکردم آنها را در وبلاگم بگذارم. در ابتدا تصمیم داشتم یک وبلاگ جداگانه به گروه کافران بی نام اختصاص بدهم. اما امروز با توجه به اینکه تمام ترانه های این گروه را در وبلاگم معرفی کرده ام فکر می کنم که بهتر باشد متن سایر ترانه ها را نیز در همین وبلاگ بگذارم.

از بعد از کودتا به خاطر شرایط روحی بسیار نامناسبی که داشتم نتوانستم به دو ترانهء آخر کافران بی نام گوش بدهم. سرانجام چندی بیش در یک فرصت استثنائی به این دو ترانه گوش دادم و مثل همیشه عاشقشان شدم. وقتی برای آزاد عزیزم ایمیل فرستادم برای اولین بار احساس کردم با بر زبان آوردن نامش به من یک حس خاصی دست داد. حس طراوت و تازگی و سرزندگی. هیچوقت تا این حد از آوردن نام آزاد بر زبانم لذت نبرده بودم. آزاد عزیزم لطف کرد و مثل همیشه جواب ایمیل من را داد و با وجود کمی وقت متن دو ترانهء آخرشان را برایم ارسال نمود.

آزاد عزیز مثل همیشه در آخر ایمیلش آرزو کرد که بالاخره ما بتوانیم همدیگر را در ایران ببینیم. اما اینبار نوشته بود امیدوارم در سال جدید بتوانم در ایران ببینمت. و از آنجائیکه این آرزوی قلبی من هم بود با خواندن آرزوی او اشک در چشمانم جمع شد.

آزاد عزیز، دستان مهربانت را در دستانم به گرمی می فشارم و در قلبم می بوسمت. این آرزوی قلبی من است که ایران عزیز هرچه زودتر آزاد شود و من آزادانه بتوانم تو را به گرمی در آغوش بگیرم.

یکبار در مورد یکی از واژگان یکی از ترانه هایش از او سؤالی پرسیده بودم و او از دوران پناهندگی و کمپ برایم گفت؛ از آن هشت سال سخت انتظار. آزاد جان، امیدوارم یک روزی وقت کنی از خاطراتت در ایران و چگونگی پناهندگی ات به آلمان برایمان بنویسی.

به امید برقراری دموکراسی و رعایت منشور حقوق بشر در ایران آزاد، متن دو ترانهء آخر گروه کافران بی نام را در زیر می آورم:

 

شریک جرم:

 

چهارپایه کهنه یک حلقه دار

دست و پای بسته چشمای تار

صدای پرخشم آیه های نحس

قتل یه انسان واسه ایجاد ترس

درس بی اثر امت جاهل

حکمی که عادله فقط به ظاهر

چشم به جای چشم حرف مقدس

یک پست به شکل انسان ملبس

اسمش قاضیه امت راضیه

این شروع و منشأ یک بازیه

مجمع فاسد روزای سیاه

تراز کج قانون اشتباه

مغزای شسته وجدان مرده

کینه ای که دل آدم رو خورده

وقتی عدالت حرفش از قصاصه

پایهء قانون کج از اساسه

وقتی یک مادر یک دلشکسته

دل به مجازات بیهوده بسته

اونوقت ناعادل بی شماره

حق بَرده و ناحق بَرده داره

 

این قصهء قابیل و هابیل نیست

تفسیر یه آیه قرآنی نیست

موضوع قتل ارزش انسانیه

حکایتی که سالهاست باقیه

من و تو شاهد و غرق سکوتیم

شاهد این مبنای سقوطیم

شاگرد یک درس بی ثمریم

مفسد، معلم، ما بی خبریم

به اسم مجازات انسان کشتنو

در ملاء عام تو روز روشنو

ما غرق سکوت بی علتیم

ما شریک جرم این محنتیم

ما شریک جرم این محنتیم

 

مرگ یا زندگی اینجا این سؤاله

انگار حق طعمه و قانون شغاله؟

اگه قتل جرمه و قاتل مجرمه

پس جلاد کیه، مرشد جامعه؟

کشتن و کشتن بگو فرقش چیه؟

تراز این قانون دست کیه؟

با کدوم منطق ما به این قانعیم؟

تن به قتل قانونی داده ایم؟

طبق کدوم معیار اشتباه

اسم حیوون از خود برداشته ایم؟

 

این قصهء قابیل و هابیل نیست

تفسیر یه آیه قرآنی نیست

موضوع قتل ارزش انسانیه

حکایتی که سالهاست باقیه

من و تو شاهد و غرق سکوتیم

شاهد این مبنای سقوطیم

شاگرد یک درس بی ثمریم

مفسد، معلم، ما بی خبریم

به اسم مجازات انسان کشتنو

در ملاء عام تو روز روشنو

ما غرق سکوت بی علتیم

ما شریک جرم این محنتیم

ما شریک جرم این محنتیم

 

 

سبز

 

سبز مث رنگ ساق وبرگ و درخت

مث رنگ امید تپش قلب و نبض

مث چراغ سبز و پا روی گاز

تصویر سادهء راه سرفراز

مث فکر آزاد چیزی بی انتها

یک مهر یه مادر به بچه هاش

یک رنگ یه واژه بدون حد و مرز

دیگه حرف تو نیست رنگ راه سبز

 

آزادی بیان توی چارچوب نظام

مث خواب پروازه توی یه دام

مث عسل و خربزه، شیر و خیار

این بده واسه جنبش خود اختیار

جنبشی که رو به روی تیره

ولی از خون و کشتار سیره

جنبشی که شلاق خورد مادرش

چونکه حجابو برداشت اون از سرش

جنبش کودک زیر فشار کار

شیکم گشنه از زندگی بیزار

کسی که جرمش عشقه اون توی بنده

واسش ارزش حرمت دین چنده؟

اون پیشکش زندگی تو رفاهه

رنگ سبز رنگ خون این راهه

حالا نکش وسط راه مرده رو

باهاش شهید نکن جوون زنده رو

حرفهای دروغ اصلاحات کج

پیشرفت قدم قدم طرف کج

اون نمی خواد به ساز دین برقصه

دیگه نمی خواد از تفکر بترسه

این اون منم عضو نسل سبزم

نسل سیر از دین وحشت و ترسم

من بی شمارم من یک جنبشم

این راه سبزو من یک عضوشم

تو یه مرده پرست اوج حماقتی

مث همسالت اهل خیانتی

یه روز می رسی به حرف من که دیره

اون روز ستم همراه تو می ره

بعد شاید بشنوی صدای نبضو

قدرت فریاد راه سبزو!

 

سبز مث رنگ ساق و برگ و درخت

مث رنگ امید تپش قلب و نبض

مث چراغ سبز و پا روی گاز

تصویر سادهء راه سرفراز

مث فکر آزاد چیزی بی انتها

یک مهر یه مادر به بچه هاش

یک رنگ یه واژه بدون حد و مرز

دیگه حرف تو نیست رنگ راه سبز

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.