امروز داشتم فكر می كردم رهائی چقدر خوب است. الان مدتیست كه دیگر به اینكه من كی هستم و چی هستم فكر نمی كنم. به این فكر نمی كنم كه موهایم بلند باشد یا كوتاه. آرایش داشته باشم یا نداشته باشم. شبیه دخترها باشم یا شبیه پسرها.
به این فكر نمی كنم كه كی هستم و چی هستم. فكر نمی كنم كه آیا من دگرجنسگرا هستم، همجنسگرا هستم، دوجنسگرا يا يك آسكشوال. حس خیلی خوبی است وقتی با خودت فكر كنی كه هیچ چی نیستی.
من حتی دیگر دلم نمی خواهد به دختر بودنم هم فكر كنم. دختر بودن را دوست دارم، خیلی زیاد. اما زیبائی آن را در درونم حس می كنم. از بر زبان آوردن نامش لذت می برم. اما دیگر به جنسیتم فكر نمی كنم.
من حتی از این هم فراتر رفته ام. دیگر حتی به انسان بودنم هم فكر نمی كنم. واقعاً چه اهمیتی دارد كه من یك انسان باشم یا یك موجود دریائی كه در قعر اقیانوسها زندگی می كند. گاهی دلم می خواهد در عمق آبهای آزاد غرق شوم، یا در دل آسمان، در آن دوردستها، كه سفیدی آسمان در قلب آبی اش جای می گیرد، محو شوم.
دلم می خواهد محو شوم. نابود شوم. گم شوم. ناشناس باشم. باشم اما نباشم. بخشی از این هستی باشم كه پیدا نیست. هست اما نیست.
یكی از دوستان قدیمی ام می گوید چقدر فضای وبلاگت تغییر كرده. من آن داستانها، آن نوشته های قبلیت را بیشتر دوست داشتم. بله دوست عزیزم. وبلاگ من تغییر كرده، چون من تغییر كرده ام. من با آن آدمی كه زمانیكه ایران بودی می شناختیش، و آن آدم با آدمی كه یك زمانی اصلاً نمی شناختیش فرق داشت، فرق دارم. من با آن آدمی كه در آینده خواهی دید هم فرق دارم. چون من مثل یك ژلهء لغزنده دائم در حال تغییرم.
و من نمی دانم آیا هستی را نهایتی هست؟ و اگر یك روز بخواهم از این رهائی هم فراتر بروم به كجا باید بروم؟ شاید به دنیای دیگری، ماورای این دنیای بسیار بزرگ، یا بسیار كوچك، كه من نمی دانم واقعاً كدامیك است، بزرگ یا كوچك؟! در قالب نمی گنجد.
دستهبندی شده در: Uncategorized
[...] صفحات خالی: از قالبها بیزارم، رهائی را دوست دارم 2010 فوریه 27 by 5pesar پیوند به منبع [...]