قبلاً كه وبلاگنویسی می كردم، خیلی آزاد و راحت می نوشتم. واقعاً بی قید و بند بودم. وقتی این وبلاگ را افتتاح كردم، برای خودم قید و بندهائی تعریف كردم. خیلی شسته رفته تر از گذشته، شروع كردم به نوشتن. از طرفی با این وبلاگم خیلی راحت تر بودم چون از جو خوانندگان قبلی خیلی فاصله گرفتم. یكی دو ماه بیشتر از افتتاح وبلاگم نگذشته بود كه كودتای 28 خرداد اتفاق افتاد و این حادثه در من تغییرات زیادی ایجاد كرد. بعد از آن هم در روند اتفاقات و جریانات زندگی ام باز تغییر كردم و همهء اینها بر فضای وبلاگ من اثر گذاشتند. یكی از دوستان قدیمی ام می گوید چقدر فضای وبلاگت تغییر كرده! من آن داستانها و آن نوشته های قبلیت را بیشتر دوست داشتم. به او پاسخ دادم كه بله دوست عزیزم. وبلاگ من تغییر كرده، چون من تغییر كرده ام. من با آن آدمی كه زمانیكه ایران بودی می شناختیش، و آن آدم با آدمی كه یك زمانی اصلاً نمی شناختیش فرق داشت، فرق دارم. من با آن آدمی كه در آینده خواهی دید هم فرق دارم. چون من مثل یك ژلهء لغزنده دائم در حال تغییرم.
اما اخیراً اتفاقی برای من افتاده كه اصل نوشتن را برای من بسیار سخت كرده است. اخیراً متوجه شده ام كه فرد خاصی كه به تازگی او را شناخته ام مدتهاست كه وبلاگ من را می خواند. البته نمی دانم چه چیز این وبلاگ قابل خواندن است كه او می خواند، اما ظاهراً می خواند و همین امر باعث شده كه نوشتن برای من بسیار سخت شود.
من الان دقیقاً دو تا پست نوشته ام كه هركاری كردم نتوانستم آنها را توی وبلاگم بگذارم. امروز هم باز یك پست دیگر نوشتم و تصمیم راسخ داشتم كه آن را تایپ كنم و امشب توی وبلاگم بگذارم. اما از سر شب تا حالا می بینم كه اصلاً نمی توانم بنشینم و آن را برای وبلاگم تایپ كنم. تصمیم داشتم برای دو هفتهء دیگر كه به عنوان گرداننده باید سخنرانی كنم نیز یك متن سخنرانی بنویسم و آن را در وبلاگم هم بگذارم، اما الان می بینم كه آن متن سخنرانی را به هیچ عنوان نمی توانم بگذارم توی وبلاگم. واقعاً نوشتن برایم بسیار سخت شده است و من نمی دانم چه كنم.
برای یك لحظه تصمیم گرفتم این وبلاگ را ببندم و یك وبلاگ دیگر بسازم. اما راستش من این وبلاگ را، با این اسم و این قالب خیلی دوست دارم. دل كندن از این وبلاگ برای من بسیار سخت است.
به خودم می گویم واقعاً چرا نمی توانی بنویسی؟ آیا از قضاوت او می ترسی؟ شاید گاهی دلیلش همین باشد. اما یك دلیل دیگر هم دارم كه شاید واقعاً مضحك و خنده دار باشد و آن دلیل این است كه وبلاگم برای من یك فضای بسیار خصوصی است و من در جوار این شخص شدیداً احساس می كنم كه این بخش خصوصی وجود من در یك فضای باز قرار می گیرد.
واقعاً نمی دانم چه كنم چون نوشتن برای من بسیار سخت و مشكل شده است. گاهی هم كه می توانم بنویسم قادر نیستم آن را داخل وبلاگم بگذارم و حتی نوشته هایم بسیار تحت تأثیر حضور او قرار گرفته اند و به همین دلیل است كه نمی توانم بنویسم چون وقتی می نویسم، همان نوشته را هم تا آخرین حد سانسور و از گذاشتن آن در داخل وبلاگم صرفنظر می كنم.
نمی توانم، واقعاً نمی توانم بنویسم. احساس می كنم نوشته هایم از حالت بكر خود خارج شده اند و دائم او جلوی چشمان من است و من را وادار می كند كه خیلی چیزها را بنویسم یا ننویسم و این باعث می شود كه در نهایت نتوانم نوشته ام را به عنوان نوشتهء خود واقعی ام بپذیرم. و البته گاهی هم كه او حضور ندارد و خود واقعی من می نویسد، آخر سر نوشته به مرحلهء نمایش در نمی آید.
در بد مخمصه ای گیر افتاده ام. شاید واقعاً مجبور شوم این وبلاگ را با وجود تمام علاقه ای كه به آن دارم ببندم. وبلاگی كه بخشی از وجود من است. آه خدای من! در وبلاگ قبلی افراد زیادی به سراغ من می آمدند. اینقدر زیاد بودند و پر دردسر كه گاهی واقعاً تحملم تمام می شد. اما به این وبلاگم كه نگاه می كنم، می بینم كه از طریق آن با چند نفر در حد بسیار بسیار كم ارتباط برقرار كرده ام كه همین حضور آنها برای من نشانهء خوبی بود چون نشان می داد كه چقدر فضای روحی من عوض شده است. برای من اصلاً مهم نیست كه دیگر برای آن دیگرانی كه یك زمانی حتی از من بت ساخته بودند جالب نیستم. اینجا تقریباً آرامم. و وقتی به خاطر می آورم كه از طریق این وبلاگ چه كسی در من متولد شد، یك روح زیبا، به سفیدی قالب وبلاگم، واقعاً نمی توانم حتی برای یك لحظه هم به بستن وبلاگم فكر كنم. آه خدای من! نه.
خدایا! نمی توانم. واقعاً نمی توانم. آه!
اوه! من واقعاً در مقابل اتفاقی كه افتاده عاجزم. چاره ای ندارم جز این كه بسپارمش به دست پرتوان نیروی برترم تا خودش مشكل من را حل كند. چون من خودم واقعاً كاری از دستم بر نمی آید.
دستهبندی شده در: Uncategorized
[...] صفحات خالی: نوشتن برایم بسیار سخت شده است 2010 فوریه 23 by 5pesar پیوند به منبع [...]
ممنون. بسيار لطف داريد.