صفحات خالی

شمایل

من يك انسان هستم.

دل تنگ

«فریدون مشیری»

 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانهء تنها دل تنگ

منشین در پس این بهت گران

مدران جامهء جان را مدران

مكن ای خسته در این بغض درنگ

دل دیوانهء تنها دل تنگ

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یكیست

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یكیست

دیدی آن را كه تو خواندی به جهان یارترین

چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین؟

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذارند؟

نه همین در غمت اینگونه نشاند؟

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانهء تنها دل تنگ

ناله از درد مكن

آتشی را كه در آن زیسته ای سرد مكن

با غمش باز بمان

سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان

راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ

دل دیوانهء تنها دل تنگ

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

درد من

نمی دانم این وزارت اطلاعات برای چی گیر داده به موبایل من و دائم من را با ارسال اس ام اس های گهربارش مفتخر می كند. من هم می خوانم و زیر لب فحش می دهم و فقط خودم را كنترل می كنم كه در جواب این اس ام اس ها چهار تا حرف كلفت نفرستم.

چند روز پیش باز یك اس ام اس دریافت كردم كه خبر دستگیری «ریگی»، این جنایتكار شرور را، به سربازان گمنام امام زمان تبریك گفته بودند.

توی شهر همه جا پر شده بود از پارچه هائی كه روی آنها نوشته بود این جنایتكار شرور دستگیر شده است.

من هم مثل همیشه حرص می خوردم و می گفتم كی می شه یك روز خبر دستگیری شما – سوپر اشرار- را به در و دیوار شهر بزنیم.

خیلی وقته چندان در جریان اخبار قرار ندارم. امروز متوجه شدم خانم «هنگامه شهیدی» دوباره دستگیر شده اند.

هم بی خبری بده و هم باخبری. خیلی دلم می خواهد كه می توانستم خودم را به این جریان سبز بسپارم. ولی میزان حساسیت من و حساس بودنم واقعاً همهء توان و انرژی ام را از من می گیرد. من حتی قادر نیستم به اخبار گوش بدهم.

الان دقیقاً حس می كنم در یك جزیرهء دورافتاده قرار دارم. تك و تنها. می دونید حس اینكه در یك جزیره تنها باشید، مثل حس بستری شدن در یك آسایشگاه روانی، درحالیكه در خارج از جزیره دیگران در تلاش و تكاپو هستند، چه حس دردآور و غمگینی است.

حس بسیار دردآوری است وقتی سرنوشت و وضعیت محیط بیرون و آدمهایش برایت مهم باشد و تو نتوانی حتی از آنها درست خبر بگیری.

من اینقدر درد كشیدم كه از این جریانات اخیر فرار كردم. الان حس می كنم كه برای اینكه فرار كرده باشم و برای اینكه فرار نكرده باشم، خودم را درجریان كوی دانشگاه 78 غرق كردم. مسئله ای كه مربوط به گذشته است و من می دانم كه دیگر تمام شده است و وجود ندارد. اما وجود داشت؛ با همهء دردهایش.

انگار می خواهم به یك جنبشی فكر كنم، اما قادر نیستم به جنبش سبز و اتفاقات آن فكر كنم، قادر نیستم در جریان حوادث آن باشم. به همین دلیل به جریان كوی دانشگاه سال 78 پناه بردم.

در این جریان هم نمی توانم غرق شوم. فقط اسمش را توی ذهنم حك كرده ام. شاید فكر كردن به اكبر محمدی برای من خیلی قابل تحمل تر باشد تا فكر كردن به ندا، ترانه، سهراب، اشكان، محسن، كیانوش و خیلی های دیگر. شاید فكر كردن به احمد باطبی كه اكنون آزاد شده برای من خیلی راحت تر باشد تا فكر كردن به هنگامه شهیدی كه باز به زندان افتاده و فكر كردن به دیگر زندانیان دربند.

نمی دانم چرا دارم گریه می كنم؟!

من كه كسی را تصور نكردم؟!

الان كه ذهن من خالیست؟!

مثل صفحات وبلاگم كه خالی اند.

نمی دانم چرا دارم گریه می كنم؟!

داداش گلم! نكنه باز از اینكه اسمت را آوردم به گریه افتادم. خیلی وقتها اسم احمد باطبی برای من معادل است با گریه. یا شاید دارم انكار می كنم.

نمی دانم برای چی به گریه افتادم؟! اسم زندان كه می یاد گریه ام می گیره. اقرار می كنم كه وقتی به یاد دوران زندان احمد باطبی می افتم به گریه می افتم. دست خودم نیست. نمی توانم باور كنم كه الان برای هنگامه شهیدی و دیگر زندانیان به گریه افتادم. نمی دانم یكدفعه چی شد! وقتی نوشتم فكر كردن به دیگر زندانیان دربند یكدفعه اشكهایم سرازیر شدند.

نه، درد من چیز دیگریست. درد من زندان نیست. یا شاید هم درد من زندان است. درد من شاید اسم زندان است. اما درد من چیز دیگریست. درد من درد عشق است. همین.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

و من در نازلی متولد می شوم.

«نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.

در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.»

 

نازلی، در شاملو مُرد

و در من متولد می شود.

 

نازلی در من متولد می شود

و من در نازلی متولد می شوم.

 

«نازلی! سخن بگو!

مرغ سكوت، جوجهء مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته است!»

 

نازلی!

ببر،

مرا با خودت ببر

از این دوزخ سوزان

به میهمانی بهشت دستان زیبایت،

همچو بئاتریس.

به میهمانی چشمان زیبایت،

همچو الههء یونان باستان.

 

نازلی! سخن بگو!

زن اثیری ایران باستان.

نازلی! سخن بگو!

 

و من در نازلی متولد می شوم.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

امشب احساس مفید بودن می كنم

 

امشب از ساعت 6:30 تا 9 شب با یك دختر خانم صحبت كردم. فكر كنم نیم ساعتش را او حرف زد بقیه اش را من. ها ها ها ها ها.

دوست پسر این دختر خانم یكماه پیش از دنیا رفته بوده. می گفت توی این مدت با خیلی ها راجع به این قضیه حرف زده. با راهنمایش هم خیلی حرف زده اما هیچكس نتوانسته آرامش كند. البته نمی دانم آیا امشب من توانستم او را آرام كنم یا نه. فقط این را می دانم كه آخر سر به من گفت كه با خیلی ها راجع به این موضوع صحبت كرده اما فقط این من بودم كه باعث شدم او بتواند قضیه را تا این حد برایش باز كند. هم راجع به قضیهء مرگ باهاش حرف زدم و هم راجع به عزت نفس پایینی كه داشت و هم راجع به دوست پسرش كه بتش كرده بود و هم راجع به بیماریهای روانی آن پسر كه دختر قادر نبود ببیند. بعد هم بهش یاد دادم چطور خودش را دوست داشته باشد.

این دختر تا حالا دو بار تا قدم 4 رفته و بعد نتوانسته روی قدم 4 كار كند و باز برگشته به قدم یك. اینطور كه شندیم، گوئی راهنمایش زیاد رشد نكرده است. اصلاً همین راهنمایش است كه باعث شده این دختر دوبار تا قدم 4 برود و نتواند روی این قدم كار كند. از طرفی راهنمایش به جای اینكه به او یاد بدهد ترس از قضاوت نداشته باشد همه اش از قضاوت دیگران او را می ترساند و خودش هم دائم او را قضاوت و سرزنش می كند. اما خوب من امشب طوری باهاش حرف زدم كه با من احساس راحتی كرد و به من اعتماد كرد به طوریكه حاضر شد به زودی لیست رنجش ها و ترسها و روابط جنسی اش را كه تا حالا ننوشته بود بنویسد و برای من كه همش دو ساعت بود می شناختم بخواند. من توانستم اعتمادش را جلب كنم. كاری كه راهنمایش كه یكسال بود می شناختش نتوانسته بود انجام بدهد.

وقتی موقع خداحافظی در آغوشش گرفتم گفتم دقیقاً دارم احساس می كنم كه چقدر دوستت دارم. حتماً به خودت عشق بده چون لیاقتش را داری. امیدوارم كه بتوانم باز هم كمكش كنم. و امیدوارم بتواند به تمام ناراحتیهای ناشی از مرگ دوست پسرش پایان بدهد.

واقعاً ببینید چقدر جو ایران بد است كه این دختر به خاطر حرف مردم نمی تواند بر سر مزار دوست پسرش برود و به خاطر فشارهای روحی وارده دچار ناراحتی قلبی شده است. گفتم گور پدر حرف مردم. برو و خودت را خالی كن، بهتر از این است كه پس فردا بیفتی بمیری. سرانجام گفت فعلاً باز هم صبر می كنم. اگر با حضور در جلسات حالم بهتر نشد می روم. بگذریم.

برایش بهترین ها را آرزو می كنم.

امشب شدیداً احساس مفید بودن به من دست داده است. بگذریم.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

سنسورهای حساس

یكی از دوستانم به من گفته كه متوجه شده است سنسورهای من بسیار حساسند و حتی گاهی به این حساسیت سنسورهای من غبطه می خورد.

فقط می خواهم خطاب به این دوست عزیز بگویم كه اگر خدا به كسی سنسورهای حساس نداده واقعاً به او رحم كرده است. همین سنسورهای حساس دقیقاً دمار از روزگار من درآورده اند.

گاهی اینقدر تحت فشارهای روحی قرار می گیرم كه فقط آرزو می كنم ای كاش اینقدر حساس نبودم. گاهی واقعاً داغون می شوم. گاهی خیلی درد می كشم. گاهی یك صحنه، یك جمله، تا مدتها در خاطرم می ماند و این درد همچنان با من است.

خیلی سریع و به شدت احساساتی می شوم. هم خیلی زود عاشق می شوم، هم خیلی زود خشمگین می شوم، هم خیلی زود دچار احساسات عمیق می شوم. گاهی وقتی كسی كه دوستش دارم غمی دارد، این غم تا عمق وجود من نفوذ می كند. در غمش و در خواسته هایش غرق می شوم. حتی شاید خود آن شخص فراموش كرده باشد، اما من نه، هنوز به یاد دارم. به قول فروغ فرخزاد هنوز خاك مزارش تازه است.

موقعیت زمانی اصلاً تأثیری در تحریك سنسورهای حساس من ندارد. من زمانی برای مرگ فروغ گریستم كه او مدتها قبل از تولد من از دنیا رفته بود. من قادر نیستم اخبار شكنجه های مربوط به احمد باطبی را بخوانم. خبرهائی كه مربوط به بیش از سه سال قبل می شوند. به هیچ عنوان نمی توانم بخوانم. اگر بخوانم به تمام معنا حالم بد می شود. احتمالاً این قضایا برای خود او تمام شده است، ولی من فقط كافیست متن یكی از خبرهای سه سال پیش را بخوانم. حتی همین الان كه كه نوشتم، همین چند خط را كه نوشتم، دقیقاً دارم احساس می كنم كه اگر بیشتر ادامه بدهم واقعاً حالم بد می شود. به هیچ عنوان نمی توانم ادامه بدهم.

پس همینجای كار تمامش می كنم.

می دانم كه این پست بدجور دارد تمام می شود. ولی من واقعاً دیگه نمی توانم بنویسم. این هم از سنسورهای حساسی كه دوستان به آنها غبطه می خورند.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

از تبتل تا مقامات فنا، پله پله تا ملاقات خدا

یك زمانی عاشق و دلباختهء مولانا بودم. همیشه در روابطم به دنبال رابطهء شمس و مولانا می گشتم. یادم می آید در آن دوران آرزو داشتم هفت خوان عشق را طی كنم و به قول معروف از تبتل تا مقامات فنا، طی كنم پله پله تا ملاقات خدا.

با ظهور فروغ فرخزاد در زندگی ام از مولانا فاصله گرفتم و شیفته و عاشق فروغ شدم اما شدت عشق من به فروغ به حدی بود كه سرانجام به خاطر فشارهای روحی وارده و به خاطر حفظ سلامت روانم مجبور شدم دیوان اشعار و مخصوصاً زندگی فروغ را كنار بگذارم تا به آرامش برسم.

امروز، مولانا بیشتر در ذهنم حك شده و فروغ در قلبم. اثر روزگاران گذشته انگار هنوز در ذهن و قلب من باقیست. خودم متوجه نبودم، اما انگار مولانا الگوی زندگی من شده است و فروغ با اشعارش وصف حال من می كند. البته من به مولانا و شمس، به دید انسانهای معمولی – هرچند بسیار فرهیخته- نگاه می كنم و خوشحالم كه جریان زندگی و روابط من هیچ شباهتی به جریان زندگی و رابطهء مولانا و شمس ندارد. این خوشحالی من البته بیشتر ناشی از ترسی است كه در نهادم رخنه كرده. می ترسم به سرنوشت مولانا دچار شوم. پس خوشحالم كه مسیر زندگی ام مشابه مسیر زندگی او نیست.

چندی پیش من عاشق شدم. به قول ایرج پزشكزاد، آن روز بعد از ظهر، در ساعت چهار، من عاشق شدم. اسم او را می گذارم معشوق. الان اصلاً حوصله ندارم به دنبال واژهء دیگری بگردم. همین معشوق خوب است. كمی در من استرس ایجاد می كند؛ اما خوب است. و عشق من به او یك عشق فراجنسیتی است. خودم هم هنوز نمی دانم از چه جنسی است. فقط می دانم كه هست و وجود دارد. وجود دارد و من هم مثل مجنون، یا حتی مثل خود مولانا، محكوم شدم كه چرا لیلی؟ چرا شمس تبریزی؟ به خاطر این عشق مورد تمسخر واقع شدم. صدای قهقهه هایشان هنوز در گوشهایم زنگ می زند. چقدر مورد تمسخر قرار گرفتم! چقدر به من تهمت زدند! و چه پیشنهادات وحشتناكی به من ارئه دادند! این دیگران محترم و محترمه، تنها از منظر دید خودشان به این قضیهء عاشقی من نگاه می كردند و البته هنوز هم می كنند. با خود می اندیشند كه من به خاطر آن مسائل حقیرانه و با آن دیدگاههای حقیرانه عاشق شده ام. متأسفانه هرچقدر هم بخواهی برای آنها توضیح بدهی نمی فهمند؛ درك نمی كنند. اوایل خیلی ناراحت می شدم. گریه می كردم. اما بعد عجز خودم را پذیرفتم و به خود گفتم از دیگران انتظار نداشته باش كه بیش از حد دركشان بفهمند.

این اواخر خودم هم خودم را محكوم می كردم. به خودم می گفتم چرا لیلی؟ چرا شمس تبریزی؟ به خودم می گفتم انسانها اول همدیگر را می شناسند، بعد عاشق هم می شوند. اما تو بدون شناخت كافی عاشق شده ای. آنهم عشقی كه یك جادهء یكطرفه است. امروز به خودم پاسخ می دهم كه برای دوست داشتن به دنبال دلیل و بهانه نگرد. هرگاه خواستی متنفر شوی به دنبال دلایل قانع كننده بگرد. دوست داشتن كه دلیل نمی خواهد. و تو این انسان هستی. اول عاشق می شوی، بعد، اگر شد، معشوقت را خواهی شناخت. راستش را بخواهید كنجكاو نیستم كه بشناسمش. این هم نوعی عشق است. یك عشق فراجنسیتی بدون شناخت كافی و لازم!

امروز دارم فكر می كنم این بهترین نوع عشق است چون معشوق را بدون هیچ برچسب و قضاوتی، تنها به خاطر خودش، دوست دارم. من دیگر این معشوق را دوست دارم، با هر اتفاقی كه از طرف او مواجه شوم. شاید عشق واقعی همین باشد. مگر یك مادر، وقتی كودكش پا به دنیا می گذارد، صبر می كند تا فرزندش بزرگ شود، تا ببیند او به چه انسانی تبدیل خواهد شد، بعد او را دوست خواهد داشت؟! نه. یك مادر، كودكش را، از همان آغاز و در ضعیفترین وضعیت زندگی اش، عاشقانه دوست دارد. من هم با كودك عشقم همین كار را می كنم. از همان ابتدا به او عشق می ورزم تا در نهایت به بلوغ برسد.

امروز كه به خودم نگاه می كنم واقعاً حیرتزده می شوم. كم كم دارم خودم را در وضعیتی می بینم كه یك زمانی آرزو داشتم به آن نزدیك شوم. خودم را دارم می بینم كه در حال طی كردن هفت خوان عشق هستم. البته هفت خوان عشق در عصر حاضر، همان قدمها و سنتهای 12 گانه هستند. دراصل 24 مرحله را باید طی كنم. 12 قدم و 12 سنت. و من اكنون قدم 5 را تمام كرده ام. قدمهای 6 و 7 را هم به طور گذرا مطالعه كرده ام. هنوز در ابتدای راه هستم اما لزومی نداشت تا در پایان هفت خوان عشق خدا را بشناسم و درك كنم. عشق را بفهمم. برعكس، در هما ابتدای راه شناختمش. من در قدمهای 2 و 3 به آن بینش لازم راه پیدا كردم. به خدا رسیدم و خدا در وجودم راه یافت و من در او حل شدم و من دیگر نیستم و امروز این اوست كه دارد به جای من زندگی می كند. و امروز دیگر در جستجوی معنای عشق نیستم. آن را یافته ام. و البته دیگر معتقد نیستم كه عاشقان واقعی قادر نیستند معنی عشق را برای دیگران توضیح بدهند و راجع به آن حرف بزنند.

عشق روح انسان را صیقل می دهد؛ البته اگر خود انسان بخواهد كه عاشق باقی بماند. واژهء صیقل خوردن روح همیشه برای من جذاب و زیبا بوده است. همیشه به آن الماس خوش تراش درخشانی نگاه می كردم كه درنهایت پدیدار می گشت. اما وقتی خودم در جریان صیقل خوردن قرار گرفتم معنای واقعی آن را با عمق وجودم درك كردم.  صیقل خوردن یعنی درد كشیدن. یعنی گاه به طرز وحشتناكی درد كشیدن. صیقل دادن یعنی با سمباده به جان روح افتادن. یعنی از تبتل تا مقامات فنا. یعنی به فنا رسیدن. نابود كردن. با سمباده تك تك نقصهای درون را نابود كردن. زیر پا گذاشتن و له كردن نقصها. وقتی در جریان صیقل خوردن قرار گرفتم دیگر قادر نبودم درخشش الماسی را ببینم. فقط صیقل می خوردم و درد می كشیدم و ناله ام به آسمان بلند بود. وقتی در جریان صیقل خوردن قرار بگیری، خودت دیگر قادر نیستی آن الماس خوش تراش زیبا را ببینی. فقط داری سمباده می زنی و سمباده می خوری و درد می كشی و در میان اینهمه درد بهتر است حواست باشد كه به خدا نگوئی، خدایا! فلان بلا را بر من نازل نكن چون من تحمل این یكی را ندارم كه این گفتن همان و آن نزول بلا همان. همان موقع خداوند بالفور بلا را نازل می كند تا مجبور شوی تحملش كنی و باز رشد كنی و خودت را بكشی بالا. از اول نباید بگوئی. وقتی گفتی دیگر كار از كار گذشته است؛ در معرض امتحان قرار می گیری.

از مواردی كه در وجود مولانا می دیدم و هرگز فكر نمی كردم خودم قادر به رعایت آن باشم، پذیرش وضعیت و موقعیت معشوق بود. همیشه به خودم می گفتم مولانا چطور می توانست تنها نظاره گر زندگی معشوقش باشد. مولانا چطور با دست خود برای معشوقش همسر اختیار كرد و تنها نظاره گر بود؟! می دانستم كه معشوق را باید آزاد گذاشت. معشوق من آزاد بود. اما واقعاً نمی توانستم تصور كنم كه بتوانم این آزادی را به اوج برسانم. نسبت به او حس مالكیت نداشته باشم. معشوق من آزاد بود، اما من نسبت به سلامتی او حس مالكیت داشتم. می خواستم سلامتی او را كنترل كنم. می خواستم خوشبختی و آرامش او را كنترل كنم. نسبت به خود او هم تا حدی احساس مالكیت داشتم. حس مالكیت و وابستگی. مالكیت و وابستگی را معلول می دانم. معلول یك سری از نقصهای درونی كه زنجیروار به هم متصلند. نقصها را باید سمباده كشید. علتها را باید سمباده كشید تا سرانجام معلولها از بین بروند. من متوجه شدم باز به جای خدا نشسته ام و می خواهم زندگی معشوقم را كنترل كنم. سلامتی و آرامش و خوشبختی او را كنترل كنم. به خودم آمدم و خود را از ردای خدائی بیرون كشیدم. ردا را بر تن خود خدا پوشاندم و او را باز به سر جای اصلی اش برگرداندم تا او همه چیز را در راه درستش هدایت كند. امروز هرگاه حس مالكیت به من دست می دهد، 2 مسئله را به خودم گوشزد می كنم؛ اول اینكه معشوق من بت نیست كه كم ارزش باشد. كالا نیست كه من نسبت به او احساس مالكیت داشته باشم. او یك انسان ارزشمند آزاد است. و دوم اینكه من دیگر آن كودك نابالغ نیستم كه دلش فلان اسباب بازی را می خواهد و پای بر زمین می كوباند تا به هر قیمتی شده آن را به دست آورد. شاید وقت آن رسیده كه دیگر بالغ باشم.

وابستگی ام اما هنوز از بین نرفته است. اما اصل مطلب هنوز باقیست. داشتم می گفتم مواظب حرفهائیكه به خدا می زنید باشید. من به خدا می گفتم هرگز نمی توانم مثل مولانا باشم. (نمی گویم در حد مولانا، تنها كمی مشابه به او). می گفتم هرگز نمی توانم مثل مولانا، معشوق خود را، به همراه ملكه اش، بر تخت پادشاهی اش بنشانم و خود تنها نظاره گر باشم. جالب است كه در كمتر از 12 ساعت بعد، من نشسته بودم به پای اریكهء پادشاهی معشوقم، و زندگی او و ملكه اش را نظاره می كردم. به همین راحتی. و نگوئید هرگز، كه هرگزی وجود نخواهد داشت؛ و نگوئید غیر ممكن، كه تنها غیرممكن، غیرممكن است.

اما هنوز تفاوتهائی اساسی بین خودم و مولانا می بینم. سطح توقعات من هنوز بسیار بالا و سطح پذیرشم بسیار پایین است. معشوق من از شمس تبریزی بسیار خوش اخلاق تر و پذیرش من از مولانا بسیار پایین تر است. اشكال از معشوق من نیست. اشكال از من است كه هنوز به حد كافی سمباده نخورده ام و صیقل ندیده ام. تا خوش تراش شدن هنوز راه درازی در پیش است.

احساس می كنم معشوق من پذیرش من را دارد. پذیرش معشوق من بسیار بالاتر از من است. تجربه های معشوقم هم از من بیشتر است. او از من بیشتر سمباده خورده است. واقع بین تر است. من هنوز گاهی واقع بین نیستم. هنوز گاهی فراموش می كنم كه معشوق من یك انسان معمولی است. یكی مثل خود من و مثل هركس دیگری. هنوز گاهی فراموش می كنم چیزی به اسم چرا وجود ندارد. چیزی به اسم قانع شدن وجود ندارد. گاهی فراموش می كنم كه اصل فقط یك چیز است؛ پذیرش. این مهم نیست كه معشوق من چه كسی باشد با چه خصوصیات اخلاقی ای. مهم این است كه من مثل قاضی القضات انگشت اشاره ام را به سوی او نگیرم كه اگر گرفتم بهتر است یك نگاهی به سه انگشت دیگری بیاندازم كه به سمت خودم نشانه رفته اند. و این به من نشان می دهد كه اگر معشوق من یك نقص دارد، من سه تا دارم. او این سه نقص را می پذیرد و آیا تو اینقدر رشد نكرده ای كه آن یك نقص او را بپذیری؟

می گویند در زندگی هیچ بایدی وجود ندارد اما ما برای رشد كردن برای خود بایدهائی می گذاریم. و من باید این دو كفهء نامتعادل ترازوی ذهنم را به تعادل برسانم. من باید از وزن كفهء بایدها و انتظارات و توقع ها و چراها بكاهم و به وزن كفهء پذیرش و پذیرش و پذیرش و پذیرش و پذیرش بیافزایم و البته فراموش نكنم كه خودم به تنهائی قادر نیستم چنین بكنم؛ باید به خدا بسپارم.

من بدون معشوقم قادر به زندگی هستم. اما بدون عشق ورزیدن به معشوق، مثل یك انسان سرگردانم. من محتاج عاشق شدنم. محتاجم كه عشق بورزم. دوستت دارم را بر زبانم جاری كنم. من اگر عاشق نباشم هیچم. پس معشوق من، دوستت دارم.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

از قالبها بیزارم، رهائی را دوست دارم.

امروز داشتم فكر می كردم رهائی چقدر خوب است. الان مدتیست كه دیگر به اینكه من كی هستم و چی هستم فكر نمی كنم. به این فكر نمی كنم كه موهایم بلند باشد یا كوتاه. آرایش داشته باشم یا نداشته باشم. شبیه دخترها باشم یا شبیه پسرها.

به این فكر نمی كنم كه كی هستم و چی هستم. فكر نمی كنم كه آیا من دگرجنسگرا هستم، همجنسگرا هستم، دوجنسگرا يا يك آسكشوال. حس خیلی خوبی است وقتی با خودت فكر كنی كه هیچ چی نیستی.

من حتی دیگر دلم نمی خواهد به دختر بودنم هم فكر كنم. دختر بودن را دوست دارم، خیلی زیاد. اما زیبائی آن را در درونم حس می كنم. از بر زبان آوردن نامش لذت می برم. اما دیگر به جنسیتم فكر نمی كنم.

من حتی از این هم فراتر رفته ام. دیگر حتی به انسان بودنم هم فكر نمی كنم. واقعاً چه اهمیتی دارد كه من یك انسان باشم یا یك موجود دریائی كه در قعر اقیانوسها زندگی می كند. گاهی دلم می خواهد در عمق آبهای آزاد غرق شوم، یا در دل آسمان، در آن دوردستها، كه سفیدی آسمان در قلب آبی اش جای می گیرد، محو شوم.

دلم می خواهد محو شوم. نابود شوم. گم شوم. ناشناس باشم. باشم اما نباشم. بخشی از این هستی باشم كه پیدا نیست. هست اما نیست.

یكی از دوستان قدیمی ام می گوید چقدر فضای وبلاگت تغییر كرده. من آن داستانها، آن نوشته های قبلیت را بیشتر دوست داشتم. بله دوست عزیزم. وبلاگ من تغییر كرده، چون من تغییر كرده ام. من با آن آدمی كه زمانیكه ایران بودی می شناختیش، و آن آدم با آدمی كه یك زمانی اصلاً نمی شناختیش فرق داشت، فرق دارم. من با آن آدمی كه در آینده خواهی دید هم فرق دارم. چون من مثل یك ژلهء لغزنده دائم در حال تغییرم.

و من نمی دانم آیا هستی را نهایتی هست؟ و اگر یك روز بخواهم از این رهائی هم فراتر بروم به كجا باید بروم؟ شاید به دنیای دیگری، ماورای این دنیای بسیار بزرگ، یا بسیار كوچك، كه من نمی دانم واقعاً كدامیك است، بزرگ یا كوچك؟! در قالب نمی گنجد.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

به لطف خدا مشكلم حل شد

 

امروز توی كلاس قدم با راهنمام در مورد مشكلی كه در مورد وبلاگ نویسی پیدا كرده ام صحبت كردم. گفتم حتی تصمیم گرفته بودم وبلاگم را عوض كنم. راهنمام گفت: ظاهراً این چندمین باریست كه تصمیم می گیری وبلاگت را عوض كنی. گفتم: بله. گفت: بهتره به جای عوض كردن وبلاگت خودت را عوض كنی.

راهنمام درست می گفت. كمی با هم صحبت كردیم و من حالم خوب شد.

امروز كلاً روز خوبی بود.

و من امروز باز دقیقاً می دیدم كه دیگر این من نیستم كه دارم زندگی می كنم، بلكه این نیروی برتر من است كه به وجود من راه پیدا كرده و دارد من را هدایت و به جای من زندگی می كند.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

نوشتن برایم بسیار سخت شده است

قبلاً كه وبلاگنویسی می كردم، خیلی آزاد و راحت می نوشتم. واقعاً بی قید و بند بودم. وقتی این وبلاگ را افتتاح كردم، برای خودم قید و بندهائی تعریف كردم. خیلی شسته رفته تر از گذشته، شروع كردم به نوشتن. از طرفی با این وبلاگم خیلی راحت تر بودم چون از جو خوانندگان قبلی خیلی فاصله گرفتم. یكی دو ماه بیشتر از افتتاح وبلاگم نگذشته بود كه كودتای 28 خرداد اتفاق افتاد و این حادثه در من تغییرات زیادی ایجاد كرد. بعد از آن هم در روند اتفاقات و جریانات زندگی ام باز تغییر كردم و همهء اینها بر فضای وبلاگ من اثر گذاشتند. یكی از دوستان قدیمی ام می گوید چقدر فضای وبلاگت تغییر كرده! من آن داستانها و آن نوشته های قبلیت را بیشتر دوست داشتم. به او پاسخ دادم كه بله دوست عزیزم. وبلاگ من تغییر كرده، چون من تغییر كرده ام. من با آن آدمی كه زمانیكه ایران بودی می شناختیش، و آن آدم با آدمی كه یك زمانی اصلاً نمی شناختیش فرق داشت، فرق دارم. من با آن آدمی كه در آینده خواهی دید هم فرق دارم. چون من مثل یك ژلهء لغزنده دائم در حال تغییرم.

اما اخیراً اتفاقی برای من افتاده كه اصل نوشتن را برای من بسیار سخت كرده است. اخیراً متوجه شده ام كه فرد خاصی كه به تازگی او را شناخته ام مدتهاست كه وبلاگ من را می خواند. البته نمی دانم چه چیز این وبلاگ قابل خواندن است كه او می خواند، اما ظاهراً می خواند و همین امر باعث شده كه نوشتن برای من بسیار سخت شود.

من الان دقیقاً دو تا پست نوشته ام كه هركاری كردم نتوانستم آنها را توی وبلاگم بگذارم. امروز هم باز یك پست دیگر نوشتم و تصمیم راسخ داشتم كه آن را تایپ كنم و امشب توی وبلاگم بگذارم. اما از سر شب تا حالا می بینم كه اصلاً نمی توانم بنشینم و آن را برای وبلاگم تایپ كنم. تصمیم داشتم برای دو هفتهء دیگر كه به عنوان گرداننده باید سخنرانی كنم نیز یك متن سخنرانی بنویسم و آن را در وبلاگم هم بگذارم، اما الان می بینم كه آن متن سخنرانی را به هیچ عنوان نمی توانم بگذارم توی وبلاگم. واقعاً نوشتن برایم بسیار سخت شده است و من نمی دانم چه كنم.

برای یك لحظه تصمیم گرفتم این وبلاگ را ببندم و یك وبلاگ دیگر بسازم. اما راستش من این وبلاگ را، با این اسم و این قالب خیلی دوست دارم. دل كندن از این وبلاگ برای من بسیار سخت است.

به خودم می گویم واقعاً چرا نمی توانی بنویسی؟ آیا از قضاوت او می ترسی؟ شاید گاهی دلیلش همین باشد. اما یك دلیل دیگر هم دارم كه شاید واقعاً مضحك و خنده دار باشد و آن دلیل این است كه وبلاگم برای من یك فضای بسیار خصوصی است و من در جوار این شخص شدیداً احساس می كنم كه این بخش خصوصی وجود من در یك فضای باز قرار می گیرد.

واقعاً نمی دانم چه كنم چون نوشتن برای من بسیار سخت و مشكل شده است. گاهی هم كه می توانم بنویسم قادر نیستم آن را داخل وبلاگم بگذارم و حتی نوشته هایم بسیار تحت تأثیر حضور او قرار گرفته اند و به همین دلیل است كه نمی توانم بنویسم چون وقتی می نویسم، همان نوشته را هم تا آخرین حد سانسور و از گذاشتن آن در داخل وبلاگم صرفنظر می كنم.

نمی توانم، واقعاً نمی توانم بنویسم. احساس می كنم نوشته هایم از حالت بكر خود خارج شده اند و دائم او جلوی چشمان من است و من را وادار می كند كه خیلی چیزها را بنویسم یا ننویسم و این باعث می شود كه در نهایت نتوانم نوشته ام را به عنوان نوشتهء خود واقعی ام بپذیرم. و البته گاهی هم كه او حضور ندارد و خود واقعی من می نویسد، آخر سر نوشته به مرحلهء نمایش در نمی آید.

در بد مخمصه ای گیر افتاده ام. شاید واقعاً مجبور شوم این وبلاگ را با وجود تمام علاقه ای كه به آن دارم ببندم. وبلاگی كه بخشی از وجود من است. آه خدای من! در وبلاگ قبلی افراد زیادی به سراغ من می آمدند. اینقدر زیاد بودند و پر دردسر كه گاهی واقعاً تحملم تمام می شد. اما به این وبلاگم كه نگاه می كنم، می بینم كه از طریق آن با چند نفر در حد بسیار بسیار كم ارتباط برقرار كرده ام كه همین حضور آنها برای من نشانهء خوبی بود چون نشان می داد كه چقدر فضای روحی من عوض شده است. برای من اصلاً مهم نیست كه دیگر برای آن دیگرانی كه یك زمانی حتی از من بت ساخته بودند جالب نیستم. اینجا تقریباً آرامم. و وقتی به خاطر می آورم كه از طریق این وبلاگ چه كسی در من متولد شد، یك روح زیبا، به سفیدی قالب وبلاگم، واقعاً نمی توانم حتی برای یك لحظه هم به بستن وبلاگم فكر كنم. آه خدای من! نه.

خدایا! نمی توانم. واقعاً نمی توانم. آه!

اوه! من واقعاً در مقابل اتفاقی كه افتاده عاجزم. چاره ای ندارم جز این كه بسپارمش به دست پرتوان نیروی برترم تا خودش مشكل من را حل كند. چون من خودم واقعاً كاری از دستم بر نمی آید.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

احتمال اعدام زندانیان سیاسی و موج حمایت جنبش سبز

برگرفته از سایت بالاترین:

http://balatarin.com/topic/2010/2/19/1004508

زنگها برای که به صدا در میاید . آنکه در انتظار حکم است ، هم میهن من است . هم سنگر من است . خواسته زیادی ندارد . حق میخواهد و آزادی و بدین جرم ، خطر اعدام تهدیدش میکند . بر ما مباد که بشنویم و آهی در سکوت بکشیم . بر ما مباد که خموش بمانیم و این ستاره های آسمان بلند ایران را تنها بگذاریم . سکوت ما ، صدای زنگها را تسریع خواهد کرد و تو از کجا میدانی که نوبت بعدی کیست ؟

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.