خیلی وقت است كه برای وبلاگم چیزی ننوشته ام. یكی از دلایلش این است كه مدتیست از گوش دادن به اخبار دوری می كنم، چون بعد از واقعهء عاشورا حالم خیلی بد شد؛ اینقدر بد شد كه از آن روز اصلاً سراغ ماهواره نمی روم. نشستم با خودم فكر كردم. به خود گفتم شنیدن خبر مرگ یا دیدن صحنهء كشته شدن دیگران جز داغان كردن من نتیجهء دیگری در پی ندارد. به همین دلیل فعلاً مدتیست كه اخبار را از ماهواره دنبال نمی كنم.
دلیل دوم شاید آشفتگیهای روحی من در طی دو ماه گذشته بوده است. جمعه 2/11/88 برای دومین بار در جلسه ای شركت كردم كه بار اول دو ماه پیش شركت كرده بودم. همان جلسه ای كه آقای مهندس «میثمی» مهمان آن بودند. اینبار آقای دكتر «محمد محمدی» مهمان بودند. با شنیدن نام مهمان به یاد آقای «محمد مصطفائی» افتادم. خیلی دلم می خواست به جای آقای دكتر «محمدی» ایشان مهمان بودند، چون احساس می كنم خیلی دلم برای ایشان تنگ شده است. اما خوب از آقای دكتر «محمدی» هم خیلی خوشم آمد. بسیار جالب سخنرانی می كردند. نكتهء جالب دیگر این بود كه من وضعیت خودم در آن جلسه را با وضعیتم در جلسهء سخنرانی آقای مهندس «میثمی» مقایسه می كردم و داشتم فكر می كردم اینقدر در این دو ماه من درگیر مسائل شخصیم بودم كه اصلاً نفهمیدم زمان چطور گذشت. اگر اسم ام اس نزده بودند یادم می رفت به جلسه بروم. و داشتم فكر می كردم چقدر دو ماه پیش استرس و التهاب داشتم و الان آرام هستم. وضعیت روحیم اصلاً با دو ماه پیش قابل مقایسه نبود.
5شنبه 1/11/88 جشن قدم چهار من و هم قدمی هایم برگزار شد. راستش زیاد تمایلی به شركت در جشن قدم چهار نداشتم. راهنمایم گفته بود می زنیم و می رقصیم و من نمی دانم چرا دلم نمی خواست بزنیم و برقصیم. ولی وقتی به جلسه رفتم انگار جو جلسه یكدفعه من را گرفت. خوشبختانه از بزن و برقص خبری نبود. نمی دانم چرا دلم نمی خواست توی جلسه رقص و پایكوبی باشد. شاید بین آن دو تشابهی نمی دیدم. جلسه اینقدر عالی بود و پربار كه اصلا فرصت نشد كار دیگری بكنیم. همان اول جلسه وقتی برای خواندن دعای آرامش دستهایمان را دادیم به هم و برای اولین بار در جلسات قدم به جز خودمان، چند راهنمای دیگر و چند مهمان هم بودند، یكدفعه یك احساس خیلی عالی ای به من دست داد. حس خیلی خوبی بود. بعد جلسه شروع شد و راهنمای راهنمایم صحبت كرد. او اولین كسی بود كه روز اولی كه من به جلسات رفتم تحت تأثیر مشاركت ایشان به شدت به گریه افتادم. راهنمای خودم هم جزو همان اولینها بود كه از همان روز اول و با نگاه اول ازش خوشم آمده بود و حتی یك سری تمایلات احساسی هم به او داشتم. وقتی مشاركت راهنمای راهنمایم تمام شد یكدفعه رو كرد به من كه اول نشسته بودم و گفت برداشت قدم چهارت را بخوان. دست و پایم را گم كردم. شوكه شدم. انتظار نداشتم من اولین نفری باشم كه می خوانم. فكر می كردم خیلی بد نوشته ام و خجالت می كشیدم بخوانم؛ چون خیلی روی متن آن كار نكرده بودم. با خجالت گفتم، من برداشتم را بر اساس تجربه های شخصی ام نوشته ام و بعد شروع كردم به خواندن. از آنجائیكه در قدم چهار خیلی درد كشیده بودم و متنم با توجه به تجربیاتم بود، برخلاف همیشه كه خیلی تند از روی متنها می خوانم، بسیار آرام و شمرده و با طمأنینه خواندم. خواندن آن متن برایم سنگین و دردآور بود و همین باعث شد كه آرام و با طمأنینه بخوانم. وقتی خواندم و تمام شد یكدفعه دیدم همه با تعجب من را نگاه می كنند. مادرشوهر راهنمایم كه خودش دوازده قدمی و راهنماست گفت تو خیلی رشد كرده ای. من با شناختی كه از تو داشتم اصلاً فكر نمی كردم قدمها را ادامه بدهی چه برسد به اینكه اینقدر رشد كنی. راهنمای راهنمایم هم گفت آفرین، خیلی رشد كرده ای. واقعاً شوكه شده بودم. راهنمایم گفته بود خیلی رشد كرده ام اما اصلاً فكر نمی كردم كه دیگران را اینقدر حیرتزده كرده باشم و البته باعث حیرت خودم هم شدم. به هر حال چون خیلی وقت است چیزی ننوشته ام تصمیم گرفتم برداشت قدم چهارم را بنویسم و بگذارم داخل وبلاگم.
قدم چهار:
یك ترازنامهء اخلاقی بی باكانه و موشكافانه از خود تهیه كردیم.
این هم برداشت قدم چهار من:
«قدم چهار به نظر من یك قدم فوق العاده اساسی است. قبل از آشنائی با قدم چهار شنیده بودم كه قدم خیلی مهمی است و اتفاقاً من در اصل به خاطر طی كردن قدم چهار وارد جلسات و كلاسهای قدم شدم. اما من فقط شنیده بودم كه قدم خیلی مهم و اساسی ای است. وقتی آن را طی كردم به اهمیت آن پی بردم. قدم چهار مثل آینه ای است كه نقصها و محاسن انسان را به او نشان می دهد. با دیدن محاسنمان، اعتماد به نفسمان بالا می رود و با دیدن نقصها درد می كشیم تا رشد كنیم؛ چون وقتی مثل گذشته اشتباهی مرتكب می شویم و اینبار نقصهایمان را می بینیم، برخلاف گذشته، مجبور خواهیم بود كه ادامه ندهیم. مجبور خواهیم بود به جای ادامه دادن راه اشتباهی كه اتفاقاً لذت بخش است یا گاهی رنج آور، كه به دلیل وابستگی به آن، آن را ادامه می دادیم، اینبار مجبوریم ادامه ندهیم و به جای آن پا روی نقصهایمان بگذاریم و این بسیار دردآور است. در قدم چهار ما اعتماد به نفس پیدا می كنیم و خودمان را به عنوان یك انسان با همهء خوبیها و بدیهایش می پذیریم. من در قدم چهار به صداقت رسیدم. خیلی سخت بود. گاهی شدیداً انكار می كردم و با خودم كلنجار می رفتم. اقرار به ترسها و اقرار به روابط جنسی ام به خاطر عدم صداقت با خودم بسیار سخت بود. اما چون مجبور بودم انجام بدهم بالاخره مجبور شدم كه بپذیرم. وقتی رنجشهایم را می نوشتم و می دیدم هنوز راحت نشده ام با خود خیلی كلنجار می رفتم. با راهنمایم مشورت می كردم، فكر می كردم چون اسم نقصها را آورده ام كارم را درست انجام داده ام، اما بعد فهمیدم كه فقط اسامی را پشت سر هم ردیف كرده ام و به طور عمقی به نقصهایم فكر نكرده ام. قدم چهار را باید با فكر و دقت زیادی انجام داد. باید هر تمرین و هر لیست را درست درك كرد. باید به هرچه كه می نویسیم باور داشته باشیم و از هر نقصی كه نام می بریم، آن را در وجودمان درك كرده باشیم و بعد به روی كاغذ بیاوریم تا تأثیر واقعی خود را بر ما بگذارد.
من همیشه فكر می كردم وقتی به قدمهای بالاتر بروم حالم بهتر می شود، اما در قدم چهار خیلی حال بدی كشیدم چون در این قدم تازه نقصهایم را می دیدم. تازه چشم و گوشم باز شده بود و انگار نیروی برتر هم درست در همین قدم راه رشد و راه امتحان را پیش پایم گذاشت و درست در همین قدم من را با مسئله ای مواجه كرد كه روی دردآورترین نقصم، یعنی خودخواهی كه به دنبال خود توقع و وابستگی را به همراه داشت كار كنم. اما ما باید به یاد داشته باشیم كه در كنار نقصها، حتماً خوبیهایمان را هم به خاطر داشته باشیم، وگرنه دچار احساس حقارت و خودكم بینی می شویم. مشكلی كه من به دلیل كار كردن زیاد بر روی نقصهایم با آن مواجه شده بودم. مشكلی كه سرانجام به كمك یك دوست بهبودی كه به من عزت نفس داد و من را متوجه ارزشمندی ذات وجودی ام كرد آن را حل كردم.
نمی دانم چرا، شاید دعا كردن و كار كردن بر روی خودم بود كه باعث شد در این قدم حضور نیروی برتر را، پررنگ تر از هر زمان دیگری از زندگی ام، در همهء وجود خود ببینم. در همینجا اقرار می كنم كه من هنوز به خاطر ترس از قضاوت دیگران، می ترسم بگویم به او ایمان دارم. اما او در زندگی من حضوری پررنگ دارد و ازش سپاسگذارم.»
نكته:
بعد از قدم چهار، وقتی می خواستیم قدم پنج را شروع كنیم، من چون یك دور از روی قدم پنج خوانده و به لیستهایم برای راهنمایم اقرار كرده بودم فكر می كردم آنچه كه باید از قدم پنج بیاموزم را آموخته ام. به خود می گفتم قدم پنج كه كاری ندارد. می گوید برو یك آدم مورد اعتماد پیدا كن و آنچه در قدم چهار نوشته ای را اول به خودت، بعد به نیروی برتر و نهایتاً به آن فرد اقرار كن. حتی می خواستم به راهنمایم پیشنهاد بدهم كه سریع از روی قدم پنج بگذریم و قدم شش را شروع كنیم. اما…
اما امان از نقص عجله و ذهن كمال طلب من!
درست در اولین جلسهء قدم پنج من فهمیدم كه چقدر اشتباه فكر می كردم. فهمیدم كه من حتی هنوز جا دارد روی قدمهای قبلی ام هم بیشتر كار كنم.
در آغاز جلسه، موقع درس دادن، در كمال تعجب دیدم كه راهنمایم، كه مثل خود من یك دوجنسگراست، و همیشه به من می گفت گمنامی خودت را جلوی هم قدمی هایت نشكن و حرفی از گرایشت به همجنس نزن، گمنامی خودش را شكست و اقرار كرد كه یك دوجنسگراست و گفت همیشه ما به خاطر آموزشهای غلط دیگران برداشتی نادرست از ارتباط با همجنس خودمان داشته ایم. اما اینكه من تا امروز با همجنس خودم ارتباط جنسی نداشته ام تنها دلیلش این بوده كه موقعیتش برای من پیش نیامده است. من با دهان باز به راهنمایم نگاه و البته در دل واقعاً او را تحسین می كردم.
وقتی دو صفحهء اول قدم پنج را خواندیم، من بعد از یكسال تازه باز یادم افتاد كه باید خودم را، همینطوری كه هستم، با همهء خوبیها و نقصهایم، دوست داشته باشم. چیزی كه در برداشت قدم چهار به آن اشاره كرده بودم اما هرگز به آن عمل نكردم. اما آن روز، در اولین جلسهء قدم پنج، بالاخره به خود آمدم و گفتم به خودت نگاه كن ببین كجا نشسته ای؟ ببین چقدر از خودت و دیگران انتظار داری كه كامل باشند! دست بردارد. و از آن لحظه بود كه احساس كردم بار بسیار سنگینی از روی دوشم برداشته شده و بسیار احساس راحتی كردم. الان خودم و دیگران را خیلی بیشتر و راحت تر و با آرامش دوست دارم.
و نكتهء دیگری كه جدیداً آموخته ام، نكته ای كه در اصل در قدم دو و سه باید می آموختم، این بوده است كه تازه متوجه شده ام كه یك عزیزی كه خیلی دوستش دارم را با نیروی برترم اشتباه گرفته بودم. تازه به خودم آمده ام و می بینم كه هركسی را باید در جایگاه درست و مناسب خودش بگذارم. انسان را در جای خود و نیروی برتر را در جای خود. باید حواسم باشد كه جای این دو تا را با هم عوض نكنم. و همینطور جای خودم را با نیروی برتر. یعنی خودم خدائی نكنم و از دیگران هم انتظار نداشته باشم برای من خدائی كنند. همین اشتباه را كردم كه از خودم و دیگران انتظار داشتم بی عیب و نقص و كامل باشیم. كمال مطلق، مثل خدا. مطلق بودن و كامل بودن مربوط به نیروی برتر می باشد. ما انسانها، همگی بلااستثنا، كامل نیستیم. اگر به خودمان و هر انسانی به چشم یك موجود ناكامل بنگریم، و البته بیشتر سعی كنیم خوبیها را ببینیم، نه اینكه تنها روی نقصها زوم كنیم، با آرامش و عشق بیشتری به بشریت و دنیا خواهیم نگریست. آرامش و شادی ای كه من اكنون به آن دست یافته ام. اما همین هم مطلق نیست. یك لحظه آرامم و شاد، و یك لحظه ممكن است استرس داشته یا غمگین باشم. و این همان است، ذات واقعی بشر.
دستهبندی شده در: Uncategorized