صفحات خالی

شمایل

من يك انسان هستم.

ندا، زن برگزیدهء سال، ندای خونهای به ناحق ریخته

 

ندا کشته شد.

و دیدند

تمام مردم دنیا،

خونی،

که به ناحق ریخته شد.

خون ندا،

که تندیس ِ

آزادیخواهی ِ

مردم این

مرز و بوم شد.

 

امروز ندا،

ندای توست،

ای ترانه!

که کسی نشنید

ترانهء ناله های تو را

که زجه می زدی

زیر بار شکنجه و عذاب.

ناله می کردی

زیر نیزهء تجاوز،

این فرومایه ابزار سلطهء ضعیفان.

 

امروز ندا،

ندای توست ای ترانه!

که کسی نشنید

ترانهء ناله هایت را،

آن زمان که می سوخت پیکرت

در میان شعله های آتش ظلم.

 

کسی نشنید ترانهء ناله هایت را،

آن زمان که حل می شد

بافتهای تنت

در میان حلال اسید.

 

و کسی نشنید ضجه های تو را

ای ترانه!

 

و امروز ندا،

امروز ندا

آوای بی گناهی تو را

در مرگ خود فریاد می زند.

 

امروز ندا

شعله های آتشی

که تن تو را سوزاند

با خون خود

فریاد می زند.

 

امروز ندا

ندای توست

ای ترانه!

 

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

پلاتی از تاسوعای دی ماه 88

زن: امروز تاسوعاست. بیا بریم نظری بگیریم. خوردن نظری امام حسین ثواب داره. اون قابلمه بزرگه را بردار که برای خدمتکارهامون هم نظری بگیریم. برای فرشته هم بگیریم. حامله است. ثواب داره. شاید اینبار بچه اش سالم به دنیا بیاد. من هم باهات می یام که یک دوری زده باشیم.

مرد: سوار ماشین فرشته شو. با ماشین فرشته می ریم شاید ثوابش برای فرشته بیشتر بشه. ما که از این دین خیری ندیدیم. شاید از پلو قیمهء امام حسین چیزی نسیبمان شود.

خیابانها شلوغ است. عزاداران سبزپوشند. انگار این سبز سبز دیگری است. انگار بعد از ندای یاحسین میرحسینی هم شنیده می شود.

مرد: ببین زن وسط این شلوغی چه دردسری درست کردی برای ما با این اعتقاداتت. درهای ماشین را قفل می کنم. مواظب باش. از جات تکون نمی خوری تا من برم این نظری امام حسین را بگیرم و بیام ببینم چی گیرت می یاد از این همه نذر و نیاز.

زن، داخل ماشین، به جمعیت می نگرد. خدای من! چه می بیند. دختر را کشتند. مأمورها ریخته اند سرش. باتوم پشت باتوم. لگد پشت لگد. جانی در بدن دختر نمانده. زن ناخودآگاه فریاد می زند: نه. به خود می آید. اشکهایش جاریست. شیشهء ماشین را پایین می کشد. فریاد می کشد: ولش کنید. چه می خواهید از جان این دختر بیچاره. بسه دیگه. کشتیدش.

مأمور بر می گردد و به زن می نگرد. برق نفرت در نگاهش پیداست. به سمت ماشین یورش می برد. چند مأمور دیگر به او می پیوندند. مأمور اول با باتوم به جان ماشین می افتد. بقیه روی سقف و صندوق عقب ماشین می پرند. زن جیغ می کشد و شیشه را بالا می کشد. مأمورها تمام شیشه ها را خورد می کنند. پلاکهای ماشین را می کنند. سقف را خرد می کنند. انگار برای له کردن آمده اند. فرقی نمی کند چه چیز زیر مشت و لگدشان له شود. انسان باشد یا تکه های آهن. مأمور فحش می دهد و ماشین را خرد می کند. شیشهء کنار زن خرد می شود. مأمور چنگ می زند و سر زن را بیرون می کشد. سرش را به گردن زن فشار می دهد، اسلحه را روی گیجگاه زن می گذارد و می گوید: جرأت داری یکبار دیگه بگو چی گفتی زنیکهء فاحشه.

زبان زن از ترس بند آمده. زیر فشار سر مأور بر گردنش می خواهد از حلق بیرون بپرد. سقف ماشین روی سرش پایین می آید. خرده شیشه ها همه جا پخشند. احساس می کند می خواهد نفسهای آخر را بکشد که یکدفعه حس می کند اکسیژن به گلویش راه پیدا کرده. از مأمورها خبری نیست. زن به سرفه می افتد. مأمورها پلاک به دست از ماشین دور شده اند.

مرد، قابلمهء نظری به دست، از راه می رسد. جلوی ماشین خشکش می زند. مات و مبهوت به ماشین و همسرش خیره شده. انگار تماسش با دنیای خارج قطع شده است. دستش سست می شود و می چسبد به جدارهء قابلمهء نظری. نظری امام حسین دستش را می سوزاند.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

سهراب در من متولد می شود

امروز تولد من است.

و سهراب در من متولد می شود.

سهراب ققنوس زمان است؛

گر او را بكشید،

از خاكستر وجود من بر می آید.

گر عكسهایش را پاره كنید،

از دل سایتها و وبلاگهای ما بر می آید.

ققنوس را هربار بكشید،

از دل آتش عشقش،

زنده تر از هر زمان،

تولدی دوباره می یابد؛

زیرا:

هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

آیت الله منتظری درگذشت

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

بدرود زندگی، درود مردگی

بدرود همجنسگرائی

بدرود دوجنسگرائی

بدرود دگرجنسگرائی

ای عشق بدرود

ای احساس بدرود

دوست داشتن بدرود

زندگی بدرود

و درود بر تو ای مردگی

درود بر تو مردگی

با من بمان

برای من بمان

و قول بده كه من را ترك نخواهی كرد

من به تو محتاجم

زنده بودن من وابسته به توست

با من بمان ای مردگی

تا بتوانم زنده بمانم

با من بمان

.

 

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

کیان نظام اسلامی زیر چادر من نیست

لینک به منبع:

http://www.peikekhabari.com/Hejab.htm

 

پوشش و حجاب بحثی یکسره مربوط به قدرت است، کاری به اخلاق و دین ندارد.

نوشته : فاطمه صادقی : دختر آیت الله صادق خلخالی (صادقی گیوی)

از سایت: میدان زنان

 

از حرف زدن در مورد حجاب خسته نمی شوم. در تمام سالهای کودکی و جوانی ام، «حجاب» بخشی از زندگی من بوده و سرنوشت مرا تعیین کرده است. با آن بزرگ شده ام. دو رو برم در خانواده تقریباً همه محجبه اند و مادرم هنوزهم مرا به خاطر، به قول خودش «اهمال و کوتاهی در حجاب» نبخشیده است. حجاب بزرگترین چالش فردی و سیاسی زندگی من بوده است. بعدها وقتی از کودکی درآمدم، به دانشگاه رفتم و خواندم و دیدم که بزرگترین چالش زندگی زنانی بوده است که من حتی با آنها در بسیاری جهات دیگر متفاوتم.

بگذارید برایتان بگویم تجربه تلخ من با حجاب چگونه آغاز شد؟ به خاطر دارم روزی را که برای نخستین بار می بایست جلوی پسرهای فامیل که با آنهاهم بازی بودم و در بسیاری موارد با آنها رقابت می کردم، روسری بپوشم. حس تحقیر می کردم. احساس می کردم فلج شده ام و در نگاه آنها خُرد. بخصوص در نگاه یکی شان می خواندم که : «دیدی بالاخره چطور مغلوب شدی؟» قضیه اما فقط مربوط به پوشش نبود. بس فراتر از این بود. موارد متعددی اتفاق می افتاد که وقتی سخت سرگرم بازی یا به خود مشغول بودم، صداهایی عتاب آلود از گوشه و کنار می آمد که : «درست بنشین، لباست را درست کن. همه جایت پیداست. روسریت را بکش جلو، چادرت عقب رفته، گردنت پیداست، موهایت پیداست و …» هرگز نمی دانستم معنای پس پشت این عتاب و خطابها چیست و اصلاً چرا باید به این شیوه مورد خطاب قرار گیرم.

چیزکی شورش وار در تمام آن سالها در من رشد می کرد و من در تلاش بودم تا با انواع ترفندهایی که می شناختم میان انتظارم از خودم و انتظار دیگران از من که رابطه پیچیده ای توأم با عشق و نفرت را با آنها تجربه می کردم، برقرار کنم. هر چه بیشتر کتابهای مطهری را می خواندم، کمتر قانع می شدم و دست آخر دیگر اصلاً خود را طرف خطاب او نمی دانستم. از نظر من او روحانیای باسواد بود که خیلی چیزها می دانست ولی در مورد تجربه های شخصی و اجتماعی از حجاب هرگز هیچ . نمی توانستم برایش احترام زیادی قائل باشم. برج عاج نشینی این روحانی و عالم دینی که مرگش نیز در جو آن سالها تأسف آور هم بود، به نظرم نابخشودنی می آمد. او چه می دانست پوشیدن روسری که در آن عالم بچگی هیچ نیازی به آن نیست، چه حسی دارد؟ کمتر از آن می دانست که برای من پوشیدن حجاب برای نخستین بار به مردن می مانست و نمی توانستم خودم را قانع کنم که چرا یک کودک دختر، که هیچ علامتی از زنانگی در او مشاهده نمی شود، به صرف اینکه به سن خاصی رسیده باید روسری و بعدها هم چادر سر کند. حال گیرم که مزایایی که او در کتاب مسأله حجاب از آنها یاد می کرد و من هرگز تا به امروز به آنها پی نبرده ام، حقیقت داشته باشند.

تجارب و تحقیرهای شخصی من و دیگران از حجاب در هیچیک از کتابهای جلد اعلای روحانیون حوزه که بارها و بارهاهم تجدید چاپ شده اند، یافت نمی شود. کمتر از آن در شعارهای رنگارنگی که برای پاسداشت این وظیفه خطیر به خورد ما می دهند. بگذارید بگویم که بعد از آن تجارب کودکی تحقیر آمیزترین جمله ای که در مورد حجاب شنیده ام این جمله بوده است که: «حجاب برای زن مثل صدف است برای گوهر!» می توانستم جملاتی با شأن بیشتر از این قبیل که :«خواهرم، حجاب تو کوبنده تر از خون من است!» را تحمل کنم، اما جمله فوق راهرگز. در جمله نخست توهینی نهفته است که برای هر انسانی قابل درک است. بی آنکه سازنده یا سازندگان آن را دیده باشم، می توانم حدس بزنم که در روانشناسی تخریب شخصیت باید زبر دست بوده باشند. شما هم می توانید حس کنید چرا. در این جمله ستایش با تحقیر توأم می شود. با تعریف از زن، اما، فقط به عنوان موجودی که باید زیبا باشد. بگذریم. اینها را شما بس بهتر از من می دانید. در جمله بعدی اما نوعی شأنیت را احساس می کنم. از مبارزه جویی اش همراه با احترامی که برای زنانگی من قائل می شود، خوشم می آید، ولو آنکه مرا نفهمد و از منِ زن سرسری بگذرد.

بزرگتر که شدم، اما قضیه ابعادی پیچیده تر به خود گرفت. تقریباً به زودی متوجه شدم که باید میان روسری و چادر فرق بزرگی قائل شوم. اگر روسری برای کنترل جنسی من بود؛ البته به شیوه ای بس ناموفق، یا برای آن بود که کم کم مرا از عالم بچگی بِکنند و به زور زنم کنند و زن بودن را به خوردم بدهند، بحث چادر چیز دیگری بود. می دیدم که مادرم و بسیاری دیگر از زنان دور و برم از چادر به شیوه های مختلف استفاده می کنند. هرجا هر چادری را نمی پوشند و تازه هر جایی هم خیلی تنگ رو نمی گیرند. به ویژه وقتی قرار بود روحانی معظمی قدم به خانه ما بگذارد یا آنکه ما قرار بود نزد روحانی معظمی برویم، می دیدم که خانمها ازهمیشه تنگ تر روی می گیرند و طبیعتاً در این میان دائماً با این خطاب رو به رو می شدم که : «مواظب حجابت باش!»، یعنی آنکه تنگ رو بگیر. آیا این آقایان نامحرم تر از بقیه مردها بودند؟ به نظرم آری.هرچه درجه و مقام بالاتر می رفت، صورت باید بیشتر پوشیده تر می ماند. حجاب با قدرت همواره پیوندی ناگسستنی داشته است.

چادر فقط یک پوشش نبود و نیست. با چادرهزار نوع فاصله گذاری، کدگذاری،همرنگ شدن، متمایز شدن، و امتیاز دهی و امتیازگیری و … صورت می گرفت و می گیرد. من نیز باید می آموختم که در سلسله مراتب قدرت اریستوکراتیک روحانیت چگونه از چادر باید استفاده کرد. چطور باید آن را به ابزار قدرتی بدل کرد و بر دیگران اعمالش کرد. باید می آموختم چگونه علائم و نشانه ها را به کار بگیرم و با آن برای خودم سری میان سرها بشوم، به رسمیت شناخته بشوم، دیده شوم، مزایا به من تعلق گیرد. ثابت کردم که استعدادش را ندارم.

صرف پوشیدن روسری و مانتوهم کافی نبود؛ همچنانکه وقتی برای نخستین بار یواشکی مانتو وروسری را آزمایش کردم، احساس برهنگی می کردم. امروز می دانم که بیش از احساس عریانی جسمی، عاری شدن از آنهمه عقبه، از آنهمه علامت گذاری، از آنهمه مزیت و تشخص و اعتبار، از آن اریستوکراسی بود که آشفته و پریشانم می کرد. پوشیدن مانتو وروسری باهمه ترسها و خطرهایش، اما مزیتی ماجراجویانه و بس چشمگیر داشت. مرا در کنار بسیاری چیزهای دیگر وادار ساخت تا به دنبال بی بهره شدن از مزایای اجتماعی و سیاسی ای که با حجاب و چادر همراه بود، قدم در راهی دیگر بگذارم. با پوشیدن مانتو و روسری، بی هویت و خالی شدم و حال نیاز بود که هویت جدیدم را خودم بسازم.

مطمئنم که کسان بسیاری این تجارب را از سر گذرانده اند و من در این میان تنها نیستم. مجاز نیستم در اینجا از آنها یاد کنم، اما برایشان سخت احترام قائلم. تنها می کوشم از خلال گشودن این تجربه شخصی به این پرسش پاسخ دهم که چرا حجاب چالشی اساسی برای ما زنان است و نمی توان از آن به سکوت گذاشت. خاصه در این روزها که مسأله ابعادی تلخ به خود گرفته است. تو گویی می شود یک شبه همه مبارزات و چالشهایی را که زنان بسیار در این راه متحمل شده اند، نادیده گرفت. به گمان من این امر غیر ممکن است. نمی خواهم در اینجا پر دور بروم و از این حرف بزنم که بحث پوشش آزادانه در کنار بحث آموزش از نخستین خواسته های زنانی در ایران بوده است . کتابهای تاریخی پر اند از ماجرای زنانی که همچون من از این پوشش همراه با مزایای نخواستنی آن حس تحقیر داشته اند و حتی بعضاً به همین خاطر مجبور شده اند در کنار دولت هایی بایستند که از آنهاهیچ دل خوشی نداشته اند، بلکه تنها مزیتشان این بود که بعد از گذر از دالانهای تنگ تاریخ پر از وحشت زنانه، دستکم به این امر رضایت دادند که زنان تا حدودی از پستوی خانه در بیایند. امثال محترم اسکندری و صدیقه دولت آبادی و تاج السلطنه و مهر انگیز منوچهریان و نویسندگان شجاع عالم نسوان که در نهایت قربانی بی پروایی خود شدند، تنها مشهورترینهای این تاریخ اند.

برای من چالش حجاب اما تنها به پوشیدن یا نپوشیدن مانتو و روسری یا چادر خلاصه نشد. بحث دیگر بر سر خود پوشش اجباری بوده وهست. در تمام این سالها چالش ابعادی دیگر و وسیعتر به خود گرفت و از بحث فردی به بحثی اجتماعی و سیاسی بدل شد. کیست که نداند در تمامی این سالها «بی حجاب» بودن از مؤثرترین حربه ها برای خاموش کردن صدای زنان معترض بوده است. بی حجابی با ضد انقلاب بودن یکی شد و این واقعیت به سادگی نادیده گرفته شد که اگر نگوییم اکثریت زنان، اما تعداد کثیری از آنها که در انقلاب شرکت جستند و شعار «مرگ بر شاه» سر دادند، بی حجاب بودند. از اینهم نمی گویم که پس از انقلاب، حکومت تازه تأسیس پس از یک مدارای موقتی با تغییر ناگهانی لحن و گفتارخود زنان بی حجاب را ضد انقلاب و مزدور امپریالیسم خواند و تظاهرات گوناگون زنانی را که حجاب اجباری را زیر سؤال بردند، سرکوب کرد. اینها قضایایی هستند که بعدها به کرات روایت شده اند. حتی برای خود من نیز در آن عالم کودکی کم کم این موضوع بس بدیهی به نظر می آمد که کسی که حجاب ندارد، ضد انقلاب است. تنها بعدترها بود که به یاد آوردم و فهمیدم که زنان خانه نشین مذهبی از قضا کمتر از بسیاری دیگر در تظاهرات ضد رژیم شاه شرکت جستند و بسیاری از نسل های قدیمی محافظه کار آنها که دیگر خود را صاحب بی چون و چرای انقلاب می دانستند و از مزایای حکومت اسلامی چه بهره ها که نبردند، اصلاً قبول نداشتند که زن بتواند به تظاهرات برود و فریاد بزند. در خانه خودمان و در میان خویشان دور و نزدیک این جدال را از نزدیک تجربه کردم و در موارد دیگر نیز شاهد آن بودم. بسیاری از این بانوان محترم از شنیدن اینکه زنان در خیابان جیغ می کشیدند و بر ضد شاه فریاد سر می دادند، مو بر اندامشان راست می شد. بسیاری دیگر برای خود و دخترانشان ننگ می دانستند که زن از پلیس باتوم بخورد و یا دستگیر شود و شب را مجبور باشد در پاسگاه و میان یک مشت مرد شب را صبح کند. بارها شاهد مرافعه هایی از این قبیل در میان اطرافیانم بودم که: « برای دختر این کارها عیب است.» امروز اما همان آدمها عقبه رویه سرکوبگرانه دولت اسلامی را تشکیل می دهند و تشویقش می کنند که بر دختران به اصطلاح بدحجاب سخت بگیرد، چون وضع شهرمان «غیر قابل تحمل» شده و وقتی دختران با این «سر و وضع» به خیابان می آیند، «کیان خانواده ها به خطر می افتد». حق دارند. در گفتاری که زن در بهترین حالت مروارید صدف است و زینت المجالس، دیدن دختران و زنانی که از زینت بودن به ستوه آمده اند، عجیب است و بهترین کار آن است که با مشت و لگد بار دیگر وادارشان کنیم زنانگی را به یاد بیآورند.

نسل من با تعجب تمام به همه این تغییرات می نگریست و برای این پرسش ساده که اصلاً حجاب اجباری چراهست و این دعوا بر سر چیست؟ هیچ جوابی نمی جست و نجسته است. در سرزمینی که آموزه های دینی در بسیاری موارد دیگر به راحتی نادیده گرفته می شوند، چرا بر سر حجاب زنان که تازه بر سر تفسیر آن در شرع اینهمه اختلاف وجود دارد و معلوم نیست که از محکمات باشد، اینچنین پافشاری می شود؟ آرزو می کردم یک بار کسی یافت شود و پاسخی قانع کننده داشته باشد.

وقتی از یکی از روحانیون بسیار مشهور در مورد حجاب شرعی پرسیدم، با مضمونی شبیه به این پاسخ داد: «در شرع چنین حجابی نداریم. مسأله عرفی است.» و دیگری که بازهم از روحانیون مشهور زمان خود و مدرس حوزه و دانشگاه بود برایم فاش گفت که اصلاً حجاب در شریعت به معنای پوشش سر نیست و در کمال تعجب حتی مرا نیز دعوت کرد که در رویه خودم در مورد پوشش تجدید نظر کنم. با اینحال هیچیک از آنها هرگز عقیده خود را به صراحت برای عموم بیان نکردند؛ همچنانکه بسیاری دیگر نیز امروز چنین نمی کنند. می دانیم که آن معدودی هم که شهامت داشته اند، چگونه خلع لباس و متحمل مجازات های دیگر شده اند.

برای بسیاری از مایی که این دوران را گذرانده ایم، کتابهای آقای مطهری و امثال او حتی اگر به شکرانه بودجه های هنگفت وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات اسلامی هزاران بار دیگرهم چاپ شود، پاسخگوی پرسش ساده بالا نیست. حتی خود او نیز به خوبی به این امر واقف بود که دیدگاه روحانیت ارتجاعی دیگر نمی تواند پاسخگوی نسل جدید باشد. ازهمین رو کتاب خود را « مسأله حجاب» نامید و در آن تلاش کرد تا رویکردی به اصطلاح علمی را نسبت به این مسأله خطیر در پیش گیرد. اما گمان نمی کنم که خود او نیز می توانست رویه ای اینچنین را که در نهایت منجر به تخریب کل ماجرا و حذف مسأله شده است، تخیل کند.

در تلاش برای به کرسی نشاندن دعوی حجاب، کتاب او بارها و بارها مورد تبلیغ، خوانش، بازخوانی و بازهم بازخوانی هر چه بیشتر قرار گرفته است. جالب آنکه نظام اسلامی با این کار نشان داده است که هنوز از مطهری و افکار او گامی فراتر نگذاشته و قادر نبوده متنی بهتر از آن را تولید کند، آنهم برای موضوعی که نه تنها کیان خانواده ها بلکه دیگر هستی و نیستی دولت اسلامی به آن وابسته شده است. در فرصت هایی که برای این موضوع گاه و بیگاه به کتابفروشی های قم و تهران سرک کشیده ام، و در متن هایی که دستکم من خوانده ام، مطهری هنوزهم دست بالا را دارد. دیگران در بهترین حالت حاشیه هایی بر افکار او تولید کرده اند که خود بعضاً حاشیه هایی بر افکار راسل و روسو و دیگران بوده اند. آری ، موضوعی به این مهمی که گفته می شود باهویت زن مسلمان ارتباط تنگاتنگ دارد، تنها با مراجعه به آرای معدودی از فیلسوفان غربی امکان توجیه داشت.

بحث حجاب که سرنوشت بسیاری از دختران و زنان ما را تعیین می کند، به لحاظ نظری از فقیرترین موضوعات بوده وهست و دلیل آنهم روشن است. تلاشهای نظری از پیش از انقلاب تاکنون قادر نبوده اند پا را فراتر از آن چیزی بگذارند که مطهری زمانی گذاشته است. این بحران و آشفتگی بارها از سوی دست اندرکاران نیز تحت این عنوان که«باید کار فرهنگی کرد» مورد تأکید واقع شده است. اما واقعیت آن است که اتفاقاً کار فرهنگی زیاد شده، اما کفگیر به ته دیگ رسیده است.همان هایی که در تمام این سالها کار فرهنگی کرده و موی خود را در این آسیاب به نظر من بی جهت سپید کرده اند، می دانند که در این مورد حرف جدیدی وجود ندارد. حرفها و استدلالها همان حرفهای قدیمی است .هر آنچه باید گفته می شد، گفته شده و چیزی نگفته باقی نمانده است. ازهمه چیز برای توجیه حجاب بهره گرفته شده است. بیایید اعتراف کنیم که متأسفانه این حنا دیگر رنگی ندارد و تنها باید به زور متوسل شد. آنچه در این باب نوشته شده، نه تنها امثال مرا که با آن فرهنگ بار آمده ایم نتوانسته قانع کند، بلکه پاسخگوی بی شمار پرسش های نسل امروز نیست که دیگر از تکرار بی پایان وهذیان وار این مکررات سخت به ستوه آمده است.

….

نه در نظام اسلامی و نه درهیچ نظام دیگری حجاب نمی تواند بر اساس دلایل شرعی اجباری باشد و مسلماً اینکه حکومت نمی تواند در این مسأله به زور متوسل شود. از این رو قانون مجازات اسلامی نیز در این میان سندی مغایر با شرع است؛ همچنانکه متخصصین امر اذعان می کنند.

اینها راهم سالیان سال است که می شنویم و می دانیم. بی شمار مطالب در این باب نوشته شده اند و چه دلیلی از این محکمتر که چنانچه اختلافی در این باب نبود، چرا پس از گذشت سالیان بسیار اینهمه وقت و بودجه مصروف این موضوع می شود تا پوشش اجباری را توجیه کرده و رویه زورگویانه در مورد آن را نیز جا بیاندازند. و اینکه هر چقدر بیشتر نوشته می شود، کمتر نتیجه می دهد و کمتر قانع کننده می شود، از آنرو که میان دستگاههای ذیربط و خود مراجع و متخصصان نیز در این باب اختلافات جدی وجود دارد.

از اینهم نمی گوییم که رئیس جمهور محترمی که خود را مهرپرور می نامد، وقتی در مورد حجاب از او پرسیدند، چگونه با عوامفریبی پاسخ داد: «آیاهمه مشکلات ما خلاصه شده در دو تا موی خانمها؟ آیادر مملکت هیچ کار دیگری وجود ندارد که انجام بشود؟»

جدال دائمی خیابانی در مورد حجاب این روزها رنگ دیگری به خود گرفته است. قرار است همه چیز از نو زیر چکمه له شود و کسی هم دم بر نیاورد. حتی کسانی که خود روزی به نام شرع همه اینها را توجیه می کردند، اکنون گرفتار صدای شوم چکمه شده و زبان در کام کشیده اند. بنابراین مسأله دیگر به هیچ رو بر سر انتخاب میان کار فرهنگی و کار نظامی در مورد حجاب نیست. مسأله بر سر خود حجاب اجباری است. از بسیاری نسلهای پیش از من تا به امروز هر روز این صدا رساتر به گوش می رسد که به هر دلیل و باهر توجیهی بسیاری از زنان دیگر نمی خواهند هیچ نوع پوشش سری را اعم از چادر، روسری یا به هر شکل دیگری تحمل کنند. این صدا آنقدر واضح، آنقدر بلند و آنقدر دیرینه و تاریخ دار است که برای شنیدن آن به لوازم کمکی هیچ نیازی نیست. همه خوب می دانند که برای موضوع حجاب تنها یک راه حل وجود دارد و آنهم واگذاری امر پوشش به انتخاب فردی خود زنان است. اگر کیان خانواده، اجتماع، و حکومت اسلامی به حجاب وابسته شده است، پس لاجرم اشکال را باید در آن کیان، در بنیاد آن خانواده، در آن اجتماع و در آن حکومت جست که خود تجدید نظری جسورانه اما ضروری را می طلبد. اما در واقع چنین نخواهد شد، یا لااقل نه به این زودی. اکنون نظام اسلامی یا دستکم بخشهای مهمی از آن تهاجمی تر ازهمیشه با زنان برخورد می کنند؛ به گونه ای که از ابتدای انقلاب تاکنون درهیچ حکومتی چنین رویه تهاجمی را نمی توان سراغ کرد. باید پرسید چه چیز این خشونت و تهاجم را که رویکردهای مربوط به حجاب تنها یکی از بی شمار ابعاد آن را تشکیل می دهد، موجب شده است؟

حجاب و مأموریت دولت مقدس

نظام اسلامی ما ازهر دولت و نظام دیگری ولو آنهم اسلامی بوده باشد، همواره برتر و بالاتر در نظر گرفته شده است. ازهمان ابتدای انقلاب تصور می شد که نظام اسلامی در ایران موهبتی الهی است. مأموریت مقدس مبارزه با امپریالیسم، برقراری عدالت جهانی، آزاد سازی دنیا از چنگال قدرتهای جهانی و خلاصه تغییر جهان به آن سپرده شده است و بالتبع در این مسیر بسیار چیزها می بایست تغییر کنند. این ادبیات افت و خیزهای بسیاری داشته است. اما اخیراً در بیانات بسیاری از رجال سیاسی، در مکاتبات و نامه نگاری های آنها با سران جهان، با پیشنهادهای عجیب و غریب برای اصلاح دنیا و مردم آن و جز اینها از نو ظاهر شده است؛ هر چند با در نظر گرفتن وضع اسفناک اقتصادی و اجتماعی و … دیگر کمتر قانع کننده است.

می توانم با همه آن کسانی هم که درست عکس تجربه مرا داشته اند نیز احساس همدلی کنم. کسانی که بر خلاف من اما باز هم به خاطر آن تعادل مردانه، آن رابطه قدرت و آن مأموریت مقدس مجبور بوده اند پوشش خود را کنار بگذارند. در مورد این دومی نیز باید سخن گفت. زیرا به خاطر حساسیت موضوع حجاب و پوشش اجباری وضعیت زنانی که مجبور بوده اند از خود رفع پوشش کنند، همواره به حاشیه رانده شده و مسکوت گذارده شده است.

درهر دوی این گفتارها من با حجابم، هم فاعل بوده ام وهم مفعول. آنجا که پای تعادل در میان است، اگر روسری ام، چادرم عقب برود و اندامم نمایان شود، فاعلم و تعادل جامعه را، عفت آن را، و خلاصه همه آن چیزهایی را که به دست آمده در طرفه العینی به هم می زنم. نیز با حجابم به امپریالیسم جهانخوار« نه» می گویم و به او ثابت می کنم که نظام مقدس از حقانیت بی چون و چرا برخوردار است. در اینجا تعادل و نظم را برهم می زنم. این هر دو اوج نقش فاعلی من است. در هیچ مذهب و آیینی تاکنون برای زن هرگز اینقدر نقش فاعلی و اثرگذاری قائل نشده اند که با حجاب و پوشش به او داده شده است. درعین حال که درهیچ آیینی نیز زن تا این حد به واسطه زن بودن تخریب نشده است که ما او را با حجاب اجباری تخریب می کنیم. زیرا حجاب هم منتهای نقش فاعلی زن است وهم نهایت مفعول بودن او. من به حجاب اجباری نه می گویم از آنرو که نه فاعلیت مطلقی را که در آن به من نسبت می دهند انسانی می دانم و نه آن مفعولیت مطلق را. من نه می خواهم و نه می توانم با حجابم مسئول عفت و تعادل جامعه و نظم مستقر یا بی نظمی و آشفتگی آن باشم و نه آنکه با پذیرفتن آن، خود را انکار کنم. نگاه من به جهان ازهمان اعتباری برخوردار است که نگاه هر موجود انسانی دیگر. من و میلیونها مثل من در حجاب نه امنیت جسته ایم، نه زیبایی، نه اخلاق، نه عفت و نه پاکی، و برعکس بی حجابی را هم ملازم بی عفتی و بی اخلاقی و ناپاکی نمی دانیم. اصلاً به نظر ما پوشش ملازم با پاکی و ناپاکی، عفت و بی عفتی، تعادل و عدم تعادل نیست. پوشش و حجاب بحثی یکسره مربوط به قدرت است. کاری به اخلاق و دین ندارد.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

خلاصه ای از دو پستی که من را واقعاً تکان دادند

                                      

نکته:

برای خواندن متن کامل به لینک مربوطه مراجعه نمایید.

 

نجات یک محکوم به قصاص با رضایت ولی دم:

برگرفته از وبلاگ «محمد مصطفائی»

http://mohegh.blogfa.com/post-263.aspx

در تاریخ 28/2/1387 مجید باغستانی خود را به کلانتری معرفی و اعلام می دارد که مرتکب قتل همسرش شده است. او در تشریح ماجرا می گوید که به واسطه مشکوک شدن به همسرش در حالی که او کاملا بی گناه بود، به حالت جنون رسیده و ندانسته، با گوشت کوب چند ضربه به همسرش زده و بعد او را خفه کرده و به قتل رسانده است. محتویات پرونده حکایت از صحت اقرار مجید داشت. در جلسه رسیدگی به اتهامش نیز پس از ایستادن در جایگاه، در حضور قضات و تماشاچیان قتل را به گردن گرفت و گفت هر آنچه مادر همسر به عنوان ولی دم بگویند من می پذیرم. اینجانب بر حسب وظیفه قبل از محاکمه حدود یک ساعتی با مادر مقتول صحبت کردم او زن صبور و شکیبایی بود به حرفهای من دقیقا گوش می کرد و من را پسر خودش خطاب می نمود. بعد از دادگاه نیز بارها به وسیله تلفن با این مادر که نامش اشرف مصلح نو و اهل همدان است صحبت کردم. تا اینکه پس از مدتی دیروز به این مادر زجر کشیده زنگ زدم. پس از اینکه صدای من را شنید. گفت که مدتهاست دنبال من می گردد ولی نمی تواند با من صحبت کند. او گفت: من به حرفهای شما خیلی فکر کردم. چند روز پیش وقتی از همدان برای اجرای حکم قاتل به تهران می آمدم هم  بسیار با خود اندیشیدم. به خود می گفتم که نمی توانم جان کسی را بگیرم و قدرت به دار آویختن کسی را ندارم. تا اینکه با خدا معامله کردم و فقط و فقط برای رضای خدا قاتل فرزندم را بخشیدم.

او گفت که راحت شده و از گذشتی که کرده است راضی است.

 

یك بسیجی كه با تلنگری به راه آمد!

برگرفته از وبلاگ «بابک داد»

http://babakdad.blogspot.com/2009/12/blog-post_02.html

آقا رضا «بسیجی» بود، اما «آدمكش» نبود.اصلا» این كاره نبود و اگر آن «تلنگر» را در روز قدس نمی خورد، شاید حالا داشت برای شانزده آذر از «حاجی» باتوم و گاز فلفل تحویل می گرفت و امضاء می داد. یا شاید داشت سطل رنگ بدست، دیوارنوشته سبزها را پاك می كرد. اما حالا نامه نوشته كه:»من دیگه یك سبزم آقا داد!»

… توی شلوغیای روز قدس، یكی از بچه ها گازو پاشید به ملت و خودش عقب رفت. گاز فلفلش مستقیم پاشیده شد توی چشای من! فقط سعی كردم فرار كنم و بدوم. دویدم و با سختی دیدم توی یه كوچه ایستادم. راستش ترسیدم. گفتم اگه این ملت منو اینجا گیر بیارن تیكه تیكه ام میكنن. تا خواستم بزنم بیرون، یه خانوم رسید و گفت: بیا. بیا آب بزن بهش. از صداش فهمیدم همسن مادرمه. بازوم رو گرفت و برد وسطهای كوچه. چشام دیگه هیچ جا رو نمی دیدن. گفت چشاتو ببند. بعد یه پارچه رو خیس كرد و گذاشت رو چشام. خنك شدم ولی هنوز چشامو بسته بودم. بعد صدای یه موتورو شنیدم و داد و بیداد یه مرد كه می زد و می رفت. پشتم سوخت و افتادم زمین. بعدا» فهمیدم پلیس بوده و باتوم چكی (همینجوری) میزده و میرفته. وقتی باتومش خورد توی كمرم، تازه فهمیدم چه گناهی می كنیم. البته بخدا من حتی یك باتومم به كسی نزدم. همش خودمو می زدم به سرماخوردگی و مریضی و نمی رفتم…»

… پرسیدم:سعید كیه؟ گفت: «تو الان روی تختش دراز كشیدی تا بهتر شدی. اون سی خرداد كشته شد، با گلوله یه بسیجی!»

آقا رضا نوشت:

«مادر یك شهید، من بسیجی رو برده خونه شون، تیمارم كرده، مثل پسر خودش كمكم كرده، روی تخت پسر شهیدش گذاشته استراحت كنم! اینها منو خیلی داغون كردن. بعد خواهر سعیدآقا اومد و منو دید. بعد باباش اومد. نشستن خیلی صمیمی گفتن و با شوق و ذوق از تظاهرات مردم حرف میزدن.. خواهر سعید با شوق و خنده بهم گفت: نیگا كن ببین ساعد دستمو بسیجیا سیاه كردن! و آستینشو تا بازو زد بالا و نشون داد. دیدم كبود شده گفتم:«ای نامردا! از دخترا چی میخوان دیگه؟» هاج و واج موند. با خنده و تعجب گفت:« اه بابا! این عجب بسیجی باحالیه! چشماشو بر نگردوند! آاای برادر، ساعد خواهرت كه نامحرمه! نباید می دیدی!» و همگی خندیدند. منم به خنده افتادم. خیلی ماه بودند. وقتی می خواستم برم خونه، یهو دیدم یك جوون از بیرون خونه رسید. راضیه خانم گفت:«حامد جون این داداشتو برسون شبه!» با گرمی اومد جلو و گفت:«بریم. اسمت چیه؟ حالا پای ما سبك بود داری میری؟» گفتم: «هفت حوض! گلبرگ» گفت «بیا بالا». سوار پرایدش شدم و با راضیه خانوم و خواهر و بابای سعید خداحافظی كردم. خواهر سعید با شیطنت گفت:« رضا دیگه نری بسیجا! وگرنه داداشم نیستی دیگه!» نمی دونم چرا بهش گفتم:«چشم آبجی. قسم می خورم!» سوار ماشین كه شدم هنوز دست تكون میداد. چشمام هنوز می سوخت، منتها نه از گازی كه اشتباهی بهم زده بودن، از اشك. حامد( همون جوون) فهمید دارم گریه می كنم. گفت: «این راضیه خانوم و خانوادش هنوز داغدارن. سعیدو سه ماه قبل توی شهر… كشتن. دانشجو بود. ولی همین خانواده تا حالا به چند تا بسیجی مثل تو كمك كرده باشن خوبه كه كسی از مردم باهاشون گلاویز نشن؟ راضیه خانوم مردمو قسم میده كاری به كار این جوونا نداشته باشین. هنوز هر هفته میره زیارت قبر سعید. سعید بهترین دوست من بود كه دوستای تو كشتنش.» من سكوت كردم. گفت: «شوخی كردم بابا. تو حالا دوست خودمونی. راضیه خانوم سفارشتو كرده!» گفتم:«اونا دوستای من نیستن بخدا! دیگه نیستن.» گفت: « ببخشید. باید میگفتم دوستای سابق تو! راضیه خانوم بهم گفت تو بین اونا «بر» خوردی. گفت مثل خود مایی.»

«قبل از اینكه توی خیابون گلبرگ پیاده بشم، حامد یك چیزی گذاشت كف دستم. بعد مشتم رو بست و گفت:«خداحافظ پسر! به زودی می بینمت!» من پیاده شدم. بغض اجازه نمی داد حتی حرف بزنم و ازش تشكر بكنم. رفتم جلوی خونه مون. اومدم كلید خونه رو در بیارم كه دیدم كف مشتم یه تیكه پارچه كوچیك سبز گذاشته.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

آوای خون

پیرمرد خنزر پنزری پای منقل نشسته بود. ردای قهوه ای رنگش بر شانه های رنجورش سنگینی می كرد. با دستان لرزانش سعی می كرد تریاك را به حقهء وافور بچسباند. پوست تنش به استخوان چسبیده و رگهای دستانش از زیر پوست بیرون زده بودند. ندیمه به كمك پیرمرد آمد و تریاک را برای او چسباند. كمكش كرد تا شیرهء جان سوختهء تریاك را بمكد و بالا بكشد. با صدائی لرزان غلامعلی را صدا زد:

-  غلامعلی، غلامعلی.

-  بله ارباب، امر بفرمائید.

 - آن دستگاه بخور را بیاور اینجا.

 - چشم ارباب.

پیرمرد كه تریاكش را كشیده بود از ندیمه خواست تا بساطش را جمع كند. غلامعلی دستگاه بخور را آورد و پارچهء سفید ابریشم را روی سر پیرمرد انداخت. پاییز بود و هوا سرد. كلاغها در میان شاخسار لخت درختان قار قار می كردند. مش حیدر برگهای زرد و سرخ پاییزی را از كف حیاط جمع می كرد. عمارت زیبا بود. با شكوه بود، اما فرسوده. گچهای سقف و ستونهای ایوان عمارت ریخته بودند. دیوارها و سقفها ترك داشتند. دولابها را موریانه خورده بود. نقش ونگارهای اتاقها رنگ باخته بودند. به عمارت كه نگاه می كردی، احساس می كردی تمام شكوه و جلالش با وزش یك نسیم درهم خواهد ریخت. احساس می كردی یك وزش ملایم باد كافیست تا فرو بریزد. اما عمارت قدمت داشت. زیبا بود. عظمت داشت. و این عمارت با همهء خدم و حشم و ندیمه هایش تنها مأمن پیرمرد رنجور بود.

پیرمرد با همهء رنجوری اش ارباب بود. آقا و سرور عمارت بود. او بود كه بر خانه حكم می راند. او بود كه برای دیگران تصمیم می گرفت چطور زندگی كنند. او بود كه انتخاب می كرد چه كسی با چه كسی وصلت كند. و گاهی حتی او بود كه تصمیم می گرفت چه كسی بماند و چه كسی برود. خدم و حشم گوش به فرمانش بودند. اكنون كه او رو به زوال می رفت، پسرانش كمكش می كردند. این عمارت فرسوده به مغزهای جوان نیاز داشت. پسران ارباب ازطرف او دستور صادر می كردند اما با زنان و دختران اربابان نیز همچون خدم و حشم رفتار می شد. حق اظهار نظر و ابراز وجود نداشتند. همه مطیع و بندهء ارباب و پسرانش بودند.

عمارت امن بود و به ظاهر آرام. گه گداری اگر گله ای بود و شكایتی به سكوتش می كشاندند. آتشش را در نطفه خاموش می كردند. زیر خاكستر سرد دفنش می كردند.

همه جا خاكستری بود و سرد، تا كه آن غروب پائیزی از راه رسید. آوا، دختر پسر ارشد ارباب، به همراه مادرش، شیرین بانو، در طرفین شومینهء اتاق ضلع شمالی عمارت نشسته بودند. ندیمه در حال جا به جا كردن ذغالهای زیر خاكستر منقل بود كه ناگهان در باز و پسر ارشد به همراه دختری جوان وارد اتاق شد. انگار آن روزی كه نباید از راه می رسید آمده بود. و شاید هم سرانجام آن روزی كه باید می آمد از راه رسیده بود. پسر ارشد دست زن جوان را گرفت و نشاند كنار آوا، رو به روی شیرین بانو. اخمهایش را درهم كشید و ندیمه را خطاب قرار داد:

-  هاجر.

-  بله ارباب.

- به خدمه خبر می دهی كه فردا شب اینجا به مناسبت ورود عروس جوان ما جشن و پایكوبی به پاست.

-  چشم ارباب.

هاجر جهت اجرای فرمان ارباب از اتاق خارج شد. آوا با دهانی باز و چشمانی گرد شده به پدرش و دختر جوان می نگریست. شیرین بانو ساكت بود و اشك از گوشهء چشمانش دانه دانه فرو می ریخت. به خاطر می آورد زمانی را كه دوازده سال بیش نداشت. شب عروسی نفسش زیر سنگینی تن شوهرش بند آمده بود. از شدت ترس نفسش بالا نمی آمد و دستان شوهرش بر روی پستانهای  نورسیدهء او در حركت بودند. نفسش بالا نمی آمد تا اینكه درد تا عمق وجودش نفوذ كرد. و آنگاه بود كه با فریادی از درد، بالاخره توانست هوا را از ریه هایش بیرون دهد. و اكنون این دختر، دختر جوانی كه رو به رویش نشسته بود، از دخترش آوا هم كم سن و سالتر می زد. شیرین بانو بیش از آنكه به خاطر وجود رقیب اشك بریزد، دلش به حال دختر جوان می سوخت. دلش به حال تنی كه شب بعد، مثل تن خودش در آن نیمه شب بیست و سه تابستان پیش، به اسارت تن پسر ارشد ارباب در می آمد می سوخت. و دخترك، با نگاهی چون نگاه مردگان بی جان، به نقشهای رنگ و رو رفتهء قالی می نگریست.

پسر ارشد ارباب از جا برخاست. به سمت در رفت. آوا كه انگار یكدفعه به خود آمده بود به سمت پدر دوید:

- پدر، این كار خلاف قانون است.

- به به به. می بینم كه زبان درآورده ای؟

- هرچقدر سكوت كردیم بس است. این كار خلاف قانون است.

- تو ضعیفهء زپرتی برای من از قانون حرف می زنی؟ در این خانه قانون را من تعیین می كنم و پدربزرگت.

آوا به سمت اتاق پدربزرگ رفت. پدر به سمت آوا حمله برد و شانه هایش را محكم گرفت. درد در وجود آوا پیچید. زیر لب نالید: من نمی گذارم. من نمی گذارم. این برخلاف قانون است.

پدربزرگ از اتاقش آمد بیرون. اخمهایش درهم بود. با تشر پرسید: چه خبر شده؟ این سر و صداها برای چیست؟

آوا گفت: در این خانه هر بلائی دلتان خواست سر ما آوردید. اما حق ندارید با مادرم اینگونه رفتار كنید. حق ندارید سر از خود هركاری دلتان می خواهد بكنید. این خلاف قانون است.

- ساكت شو ضعیفه. برای من دم در آورده. مادرت مگر خودش زبان ندارد؟ قانون را تو به من معرفی می كنی؟ اینجا، در این عمارت، قانون یعنی من. این من هستم كه قانون را تعیین می كنم. برگرد برو تو اتاقت تا ندادم بیاندازنت توی زیرزمین.

-  من نمی گذارم.

پدربزرگ با عصبانیت غلامعلی را صدا زد: غلامعلی.

غلامعلی از داخل حیاط جواب داد: بله ارباب.

-  زود بیا این ضعیفه را با خودت ببر.

غلامعلی تا خواست هیزمها را زمین بگذارد و وارد معركه شود آوا خود به داخل اتاق رفته و در را محكم بست. می دانست كه اگر می ماند كارش تمام بود.

مراسم جشن و پایكوبی به اتمام رسید. آوا و شیرین بانو از اتاقشان خارج نشده بودند. فرمان رسیده بود كه اگر در مراسم شركت نكنند بد خواهند دید، اما آنها در اتاقشان ماندند. پسر ارشد به همراه عروس جوانش روانهء حجله شد. پیرمرد خسته و فرسوده به اتاقش رفت و ندیمه را صدا زد. خمار بود. از او خواست تا بساطش را پهن كند. ندیمه تریاك را برای ارباب چسباند و ارباب شیرهء جان سوختهء تریاك را مكید و بالا كشید. پیرمرد نشئه شد. ندیمه را مرخص كرد و غلامعلی را صدا زد. غلامعلی شروع كرد به جمع كردن بساط. ارباب با صدائی زیر و لرزان گفت: طبق برنامه عمل كن.

غلامعلی بساط را جمع كرد و از اتاق خارج شد. دم در آشپزخانه كه رسید ندیمه را صدا زد. درحالیكه منقل را به او می داد آرام گفت: به حسنعلی بگو آقات كارت داره.

حسنعلی چماق به دست از آشپزخانه بیرون زد. غلامعلی با سر به پسرش اشاره ای كرد و حسنعلی آرام به سمت حجله حركت كرد. صدای نفسهای سنگین زن و مرد از داخل اتاق به گوش می رسید. حسنعلی چماق را بلند كرد و به شیشهء در كوباند. صدای خرد شدن شیشه سكوت سنگین فضا را در هم شكست. شیرین بانو و آوا هراسان از اتاقشان پریدند بیرون. پسر ارشد ارباب، کورمال کورمال در دل تاریكی لباس پوشید. از بیرون صدای جیغ و فریادی بلند شد. غلامعلی دستش را بر دهان شیرن بانو فشرد و او را كشان كشان به طرف اتاق ارباب برد. آوا چماق را كه بر زمین افتاده بود برداشت و به سمت غلامعلی یورش برد. حسنعلی از پشت آوا را گرفت و او را در میان بازوانش نگاه داشت. پسر ارشد با رنگی پریده از حجله بیرون آمد. آوا، فریاد زنان، با پاهای زخمی، چماق به دست، در میان بازوان حسنعلی دست و پا می زد.

پسر ارشد كه صورتش از خشم برافروخته شده بود فریاد زد: اینجا چه خبر است؟

حسنعلی كه با یك دست آوا را تنگ در آغوش گرفته و با دست دیگرش صدای او را در دهان خفه کرده بود گفت: قربان، شیرین بانو و دخترتان می خواستند شما و نوعروستان را بكشند. پدرم شیرین بانو را با خود برد.

پسر ارشد فریاد زنان گفت: ببریدشان به زیرزمین این دو ضعیفهء ابله را. به زنجیرشان بكشید تا فردا ادبشان كنم. ندیمه ها را خبر كنید تا اینجا را تمیز كنند. ما امشب به اتاق ضلع جنوبی می رویم. بگوئید آنجا را برای ما آماده كنند.

غلامعلی شیرین بانو را تحویل پیرمرد داد. پیرمرد گفت: امشب كار را تمام كنید.

غلامعلی از اتاق خارج شد. چهار ندیمه آمدند و شیرین بانو را كشان كشان به سمت تخت پیرمرد بردند. غلامعلی در را از بیرون قفل كرد. ندیمه ها شیرین بانو را به زیر پتو فرستادند. چراغ را خاموش كرده و از در پشتی خارج شدند. صدای چرخش كلید در قفل در به گوش رسید.

حسنعلی آوا را پرت كرد به داخل زیر زمین. دندانهای آوا به داخل لب پایینش فرو رفت و خون از شكاف لبش بیرون زد. حسنعلی فحش کشان آوا را گرفته بود زیر مشت و لگد. غلامعلی از راه رسید. با عصبانیت فریاد زد: كره خر ابله، حالا كه وقت این كار نیست.

حسنعلی نفس زنان برگشت و با تعجب به پدرش نگریست. غلامعی دستش را به سمت كمربندش برد و نگاهی به پایین تنهء پسرش انداخت. حسنعلی هاج و واج به پدرش نگاه می كرد. غلامعلی با لحنی تند گفت: پسرهء احمق، چرا بی كاری؟

حسنعلی دستش را با تردید به كمربند شلوارش برد. غلامعلی گفت: د ِ بجنب. یالا.

حسنعلی دكمهء شلوارش را بست. غلامعلی جسم بی جان آوا را بر روی زمین انداخت. كمربندش را سفت كرد و گفت: من می روم. حالا هر كاری می خواهی بكن.

حسنعلی خسته و بی جان بود. توان ادامه دادن نداشت. آوا ناله ای سر داد. جسم بی جانش بر روی زمین خونین حركت ضعیفی كرد. حسنعلی نای لگد زدن نداشت. چماق را برداشت و بر فرق سر آوا كوباند. صدای خرد شدن استخوان جمجمه سكوت فضا را درهم شكست. خون گرم آرام از پیشانی آوا به پایین لغزید. تن آوا با لرزش خفیفی آرام گرفت.

غلامعلی به زیرزمین برگشت. حسنعلی كنار جسم بی جان آوا به خواب رفته بود.غلامعلی لگدی به وی زد و با غضب گفت: ابله. گرفتی خوابیدی؟ بلند شو، كار داریم.

حسنعلی بهت زده برخاست. هنوز هوشیاری اش كامل برنگشته بود كه صدای غلامعلی او را به خود آورد: د ِ یالا، كره خر.

پدر و پسر جسد آوا را به حیاط بردند و زیر درخت كاج به خاك سپردند.

پیرمرد شیرین بانو را به اتاقش فرستاد. اثری از آوا نبود. از هركس سراغ او را می گرفت پاسخی نمی شنید. شوهرش هم به جای پاسخ چند مشت و لگد حواله اش كرده و از عمارت زده بود بیرون. تازه عروس در اتاق خود محبوس بود. برای حفظ امنیتش او را حبس كرده بودند. شیرین بانو را هم در اتاقش حبس كرده بودند.

شب از نیمه گذشته بود. پیرمرد ناله كنان در رختخوابش غلط می زد. صدای آرامی در دل تاریكی طنین افكند. انگار كسی او را صدا می زد: پدر بزرگ، پدربزرگ.

پیرمرد وحشتزده از جا جست. قلبش در سینه تند تند می زد. صدا اینبار واضح تر به گوش می رسید: پدربزرگ، پدربزرگ.

پیرمرد سریع زنگ بالای سرش را به صدا درآورد. غلامعلی شتابان وارد اتاق شد. پیرمرد با تته پته گفت: صدا، صدا، صدا می آید. یك، یك صداهائی می آید.

غلامعلی گوشهایش را تیز كرد: قربان صدای جیرجیرك است.

-  نه، صدای انسان بود.

غلامعلی باز گوش داد: نه قربان. حتماً خواب دیده اید.

غلامعلی رفت. پیرمرد سعی كرد بخوابد. هنوز چشمهایش را برهم نگذاشته بود كه صدا باز در فضا طنین افكند: پدر بزرگ، پدربزرگ.

پیرمرد زنگ را به صدا درآورد. غلامعلی آمد. پیرمرد از او خواست به محل دفن آوا سركشی كند. غلامعلی برگشت. همه جا آرام و ساكت بود. خبری نبود. غلامعلی از ارباب خواست تا چراغها را روشن بگذارد و بخوابد. گفت ندیمه را خبر خواهد كرد تا قرص آرامبخشش را برایش بیاورد. پیرمرد در تختش دراز كشید. منتظر ندیمه بود كه اینبار صدا واضحتر از دفعات پیش به گوشش رسید: پدربزرگ، پدربزرگ من زنده ام.

پیرمرد وحشتزده از جا جست. سریع زنگ را به صدا درآورد و ردایش را بر دوش انداخت. درحالیكه عصایش را برمی داشت از غلامعلی خواست فانوسی بردارد تا به سراغ درخت كاج بروند. همینطور كه به درخت كاج نزدیك می شدند صدا واضحتر به گوش می رسید: پدربزرگ، پدربزرگ من زنده ام.

صدا همچنان در گوش پیرمرد طنین می افكند. غلامعلی دیگر جرأت نداشت بگوید كه هیچ صدائی نمی شنود. پیرمرد فانوس را از غلامعلی گرفت و شتابان به زیر درخت كاج رفت. به محض اینكه به درخت رسید فریادی از وحشت سر داد. غلامعلی هراسان به سمت او دوید: چه شده ارباب؟!

پیرمرد درحالیكه تمام تنش می لرزید گفت: خون. خون همه جا را فرا گرفته.

غلامعلی متعجب پرسید: خون؟! كدام خون؟! كجاست؟!

- چطور نمی بینی؟! زیر درخت كاج پر از خون شده. بیا نزدیك. بیا اینجا را نگاه كن. همه جا پر از خون شده.

غلامعلی نزدیكتر رفت. سرش را خم كرد و زمین را نگریست. متعجب گفت: ولی قربان من كه چیزی نمی بینم؟!

وحشت سراپای پیرمرد را فرا گرفته بود. صدای آوا بار دیگر در فضا طنین افكند: پدر بزرگ، من زنده ام.

نفس پیرمرد در سینه حبس شده بود. خون اكنون به پاهایش رسیده و سردی و لزجی آن را بر پوستش احساس می كرد. پیرمرد نعره ای سر داد و با عصا به جان خاك افتاد. غلامعلی جرأت نداشت حرفی بزند. مات و مبهوت به پیرمرد كه مثل دیوانه ها به كمك عصا زمین را می كند می نگریست. پیرمرد خاك سرخ را زیر و رو كرد. عصایش به مانعی برخورد. پیرمرد بر روی زمین افتاد و با دستهای رنجورش خاك را كند. دستش به جسمی نرم خورد. خاك را آرام كنار زد. فانوس را برداشت و بالای جسم گرفت. با دستش خاك را پس زد. صورت آوا از زیر خاك بیرون زد. چشمانش باز بودند. سرش شكافته بود. لخته های خون روی پیشانی اش با خاك درآمیخته بودند. اما نگاهش، نگاهش انگار زنده بود. و دهان خونینش، انگار لبخند بر لب داشت. آوا با چشمان باز و لبخند بر لب به او می نگریست. انگار دهانش تکان می خورد. صدا دیگر بار در فضا طنین افكند: پدربزرگ، من زنده ام.

نفس پیرمرد در سینه حبس شده بود. سوزشی در قلب خود حس كرد. سرخی خون با سیاهی خاك درهم آمیخت. زمین به دور سرش می چرخید. لبخند آوا با نگاهش درهم گره خورد. شكاف پیشانی اش در میان لبخندش گم شده بود. زمانیكه پیرمرد با صورت بر خاك افتاد هنوز طنین صدای آوا را می شنید: پدربزرگ، من زنده ام.

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

و من از «احمد باطبی» پر شدم

معتقدم زندگی بر مبنای فرمولی هدفمند پیش می رود. فرمولی که گاه معنای آن را درک نمی کنم. گاه از حوزهء عقل و دانش من خارج است.

تا به حال شده کسی نظر شما را به خود جلب کند و بعد زندگی شما پر شود از حضور او. هرکجا که می روید انگار او را می بینید. انگار او را در همه چیز و انگار همه چیز را در او می بینید. همه چیز در او خلاصه می شود و همه چیز به او ختم می گردد.

این روزها انگار محیط اطراف من را یک چیز و فقط یک چیز پر کرده است؛ برادرم، «احمد باطبی». از بک گراند دسک تاپم گرفته تا خوابهای شبانه و اتفاقات روزانه. و حتی هنگام تایپ همین متن هم می بینم که برادرم در برنامهء دوشنبه شب «تفسیر خبر» حضور یافته و مثل همیشه من مجذوب ست لباس او می شوم. من عاشق کت و شلوار زغالی، کفشهای مشکی و کروات نقره ای هستم. در اصل من عاشق لباسهای زغالی، مشکی و نقره ای ام. 

جمعه شب خواب بودم. بعد از ظهر جمعه اتفاقی برای من افتاده بود که شوکه شده بودم. و شب خسته جلوی ماهواره خوابم برده بود. برنامهء خوابم به هم ریخته است. شبها زود می خوابم و نیمه شبها بیدار می شوم. شباهنگ شروع شده بود. درست زمانیکه به کافی شاپ رسید از خواب بیدار شدم. چشمهایم خواب آلود بودند و باز نمی شدند. به زور آنها را باز نگه داشتم. می خواستم برادرم را ببینم. می خواستم ببینم داداش گلم حالش خوب است؟ پدرم رو به رویم نشسته بود و من نگاهش نمی کردم. فقط به زور چشمهایم را باز نگاه داشته بودم. نمی دانم آیا پدرم متوجه شد یا نه. اما من به او نگاه نمی کردم. فقط به برادرم نگاه می کردم. همان موقع پارازیت ها شروع شد و بد و بیراههای من به رژیم.

بعد از ظهر شنبه بی قرار بودم. فقط می خواستم تکرار شباهنگ را ببینم. هوا بارانی بود و صدای آمریکا قطع. اعصابم حسابی به هم ریخته بود. گمانم ساعت چهار بود که متوجه شدم شباهنگ با پارازیت پخش می شود. پارازیت ماهواره، نه برنامهء پارازیت. به سراغ دیش رفتم. کمی ال ام بی ها را دستکاری کردم. اما فایده ای نداشت. به خاطر جو بود. ناامید نشستم جلوی ماهواره. کم کم پارازیت ها محو شدند. متوجه شدم کافی شاپ در حال پخش است. خدا خدا می کردم همینطور بماند تا من برادرم را ببینم. برادرم را دیدم. در دل به خود می گفتم: یعنی حالش خوب است؟ آرام است؟ شاد است؟ خوب است؟ خوش است؟ سلامت است؟ پارازیت هم تمام شد و من ماهواره را خاموش کردم. کمی بعد پدرم روشنش کرد. گفت: این چرا قطع شده است؟ گفتم: نمی دانم. یک لحظه درست شد اما ظاهراً باز قطع شده است. لبخندی بر لبانم ظاهر شد. در دل گفتم من که آنچه را می خواستم دیدم.

داخل کافی شاپ نشسته بودم. آنجا متفاوت از کافی شاپ شباهنگ بود اما انگار من را یک جورائی به آن وصل می کرد. کنار دوستم نشسته بودم که در باز شد و پسری قد بلند، دوربین به دست، وارد شد. نفسم بند آمده بود. انگار «احمد باطبی» بود که داشت تصاویر را در قاب دوربینش زندانی می کرد. همینطور نگاهش می کردم. موهایش کوتاه و از برادرم لاغرتر بود. سنش هم خیلی کمتر می زد. آرام به دوستم گفتم: نگاهش کن. چقدر شبیه «احمد باطبی» است. دوستم گفت: راست می گوئی. بی شباهت نیست. صاحب کافی شاپ را صدا زدم: آرش، یک دقیقه بیا اینجا. – چی شده؟ – اسم این آقای دوربین به دست چیست؟ – احمد. – چی؟!!! – احمد.

شوکه شده بودم. گفتم: آرش با من شوخی نکن. اسمش چیست؟ – شوخی نمی کنم. اسمش احمد است. ضمناً متأهل هم است. قبلاً یکبار از همسرش جدا شده و الان با همسر دومش زندگی می کند. – مگر چند سال دارد؟ – سی. بیبی فیس است. اما سی سال دارد. شاید هم بیشتر.

باورم نمی شد. اینقدر تعجب کرده بودم که حتی ماه تولدش را هم از آرش پرسیدم. این یکی را نمی دانست. مطمئن بودم اگر ماه تولدش را هم می دانست احتمالاً با ماه تولد برادرم یکی بود.

جمعه بعد از ظهر برای اولین بار در یک جلسه شرکت کردم. جلسه که در اتاق نسبتاً کوچکی تشکیل شده بود برای عموم آزاد بود. مرد قد بلند لاغر اندامی از جلویم رد شد که با آن ریش و سبیلش من را به یاد عکس ده سال پیش برادرم می انداخت. در جستجوی کشف شباهتها و تفاوتها نگاهش می کردم که متوجه نگاهم شد و گونه هایش به سرخی گرایید. قبل از شروع برنامه یک آقای نابینا وارد شد. همه به احترام او برخاستند. اول گمان کردم دست چپش در جیبش است. بعد فهمیدم که از ناحیهء مچ قطع شده. نمی دانستم کیست، اما به تبعیت از دیگران من هم به احترام او برخاستم. مجری با صدای گرم خود برنامه را شروع کرد. یکدفعه اسم من را صدا زدند. جا خوردم. با خود گفتم: من را چرا صدا زدند؟! بعد متوجه شدم خانمی که قرار بود سخنرانی کند هم اسم من است. و بعد شوک اصلی به من وارد شد. آقای نابینا به حضار معرفی شد. آقای «مهندس میثمی»!!! باورم نمی شد. اشک در چشمانم حلقه زده بود. به زحمت جلوی خودم را گرفته بودم که جاری نشود. من، برادرم «احمد باطبی»، آقای «مهندس میثمی»، اینجا؟! خدای من!

هیچ وقت مجاهدین را دوست نداشتم. اما «مهندس میثمی» برای من معنای دیگری داشت. او کسی بود که برای برادرم «احمد باطبی» وثیقه گذاشته بود تا از زندان آزاد شود. و اینگونه بود که برادرم موفق شد از ایران فرار کند. همیشه خدا را شکر می کنم که او آزاد است و در یک کشور امن زندگی می کند. به سخنان آقای «مهندس میثمی» گوش می دادم. از همان اول راهش را از رجبی (رجوی؟) ها جدا کرده بوده. صحبتهایش برایم جالب بودند. هرچند بار مذهبی بسیاری داشتند و دائم به آیه های قرآن اشاره می کرد و ظاهراً هم بسیار آمریکا ستیز بود؛ شاید هم فقط بوش ستیز بود. نمی دانم، اما اصل صحبتهایش را دوست داشتم. هرچند مذهب را دوست ندارم و هرچند معتقدم که آمریکا در جرج بوش خلاصه نمی شود و اکنون دور دور اوباماست. اما جسارتش را بسیار دوست داشتم. ماجرای بمب گذاری را نمی پسندیدم اما «مهندس میثمی» برای من فقط یک معنا دارد، او کسی است که برای برادرم وثیقه گذاشت تا از زندان آزاد گردد. دلم می خواست بروم دستش را ببوسم. دلم می خواست در آغوشش بگیرم. دلم می خواست محکم بغلش کنم و حسابی ببوسمش. و من با خود می گفتم اگر می توانست ببیند، اگر نگاهش با نگاهم گره می خورد، نمی توانستم جلوی جاری شدن اشکهایم را بگیرم.

نمی دانم، واقعاً نمی دانم هدف این فرمول هدفمند چیست؟  نمی دانم این فرمول پیرامون کدامین مرکز می چرخد و کدامین دایرهء روزگار را رسم می کند. نمی دانم سهم من در کجای این دایره است و نمی دانم این فرمول قرار است من را به کجای این دایره سوق دهد.

جلوی ماهواره دراز کشیده بودم. هنوز تا شباهنگ و کافی شاپ زمان زیادی مانده بود. نفهمیدم چه موقع به خواب رفتم. در خواب برادرم را دیدم که انگار در آن جلسه حضور داشت. قبل از خواب زیر لب زمزمه می کردم:

برادر عزیزم «احمد باطبی».

برادر عزیزم «احمد باطبی».

برادر عزیزم «احمد باطبی».

برادر عزیزم «احمد باطبی».

برادر عزیزم «احمد باطبی».

و من از «احمد باطبی» پر شدم.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.