پیرمرد خنزر پنزری پای منقل نشسته بود. ردای قهوه ای رنگش بر شانه های رنجورش سنگینی می كرد. با دستان لرزانش سعی می كرد تریاك را به حقهء وافور بچسباند. پوست تنش به استخوان چسبیده و رگهای دستانش از زیر پوست بیرون زده بودند. ندیمه به كمك پیرمرد آمد و تریاک را برای او چسباند. كمكش كرد تا شیرهء جان سوختهء تریاك را بمكد و بالا بكشد. با صدائی لرزان غلامعلی را صدا زد:
- غلامعلی، غلامعلی.
- بله ارباب، امر بفرمائید.
- آن دستگاه بخور را بیاور اینجا.
- چشم ارباب.
پیرمرد كه تریاكش را كشیده بود از ندیمه خواست تا بساطش را جمع كند. غلامعلی دستگاه بخور را آورد و پارچهء سفید ابریشم را روی سر پیرمرد انداخت. پاییز بود و هوا سرد. كلاغها در میان شاخسار لخت درختان قار قار می كردند. مش حیدر برگهای زرد و سرخ پاییزی را از كف حیاط جمع می كرد. عمارت زیبا بود. با شكوه بود، اما فرسوده. گچهای سقف و ستونهای ایوان عمارت ریخته بودند. دیوارها و سقفها ترك داشتند. دولابها را موریانه خورده بود. نقش ونگارهای اتاقها رنگ باخته بودند. به عمارت كه نگاه می كردی، احساس می كردی تمام شكوه و جلالش با وزش یك نسیم درهم خواهد ریخت. احساس می كردی یك وزش ملایم باد كافیست تا فرو بریزد. اما عمارت قدمت داشت. زیبا بود. عظمت داشت. و این عمارت با همهء خدم و حشم و ندیمه هایش تنها مأمن پیرمرد رنجور بود.
پیرمرد با همهء رنجوری اش ارباب بود. آقا و سرور عمارت بود. او بود كه بر خانه حكم می راند. او بود كه برای دیگران تصمیم می گرفت چطور زندگی كنند. او بود كه انتخاب می كرد چه كسی با چه كسی وصلت كند. و گاهی حتی او بود كه تصمیم می گرفت چه كسی بماند و چه كسی برود. خدم و حشم گوش به فرمانش بودند. اكنون كه او رو به زوال می رفت، پسرانش كمكش می كردند. این عمارت فرسوده به مغزهای جوان نیاز داشت. پسران ارباب ازطرف او دستور صادر می كردند اما با زنان و دختران اربابان نیز همچون خدم و حشم رفتار می شد. حق اظهار نظر و ابراز وجود نداشتند. همه مطیع و بندهء ارباب و پسرانش بودند.
عمارت امن بود و به ظاهر آرام. گه گداری اگر گله ای بود و شكایتی به سكوتش می كشاندند. آتشش را در نطفه خاموش می كردند. زیر خاكستر سرد دفنش می كردند.
همه جا خاكستری بود و سرد، تا كه آن غروب پائیزی از راه رسید. آوا، دختر پسر ارشد ارباب، به همراه مادرش، شیرین بانو، در طرفین شومینهء اتاق ضلع شمالی عمارت نشسته بودند. ندیمه در حال جا به جا كردن ذغالهای زیر خاكستر منقل بود كه ناگهان در باز و پسر ارشد به همراه دختری جوان وارد اتاق شد. انگار آن روزی كه نباید از راه می رسید آمده بود. و شاید هم سرانجام آن روزی كه باید می آمد از راه رسیده بود. پسر ارشد دست زن جوان را گرفت و نشاند كنار آوا، رو به روی شیرین بانو. اخمهایش را درهم كشید و ندیمه را خطاب قرار داد:
- هاجر.
- بله ارباب.
- به خدمه خبر می دهی كه فردا شب اینجا به مناسبت ورود عروس جوان ما جشن و پایكوبی به پاست.
- چشم ارباب.
هاجر جهت اجرای فرمان ارباب از اتاق خارج شد. آوا با دهانی باز و چشمانی گرد شده به پدرش و دختر جوان می نگریست. شیرین بانو ساكت بود و اشك از گوشهء چشمانش دانه دانه فرو می ریخت. به خاطر می آورد زمانی را كه دوازده سال بیش نداشت. شب عروسی نفسش زیر سنگینی تن شوهرش بند آمده بود. از شدت ترس نفسش بالا نمی آمد و دستان شوهرش بر روی پستانهای نورسیدهء او در حركت بودند. نفسش بالا نمی آمد تا اینكه درد تا عمق وجودش نفوذ كرد. و آنگاه بود كه با فریادی از درد، بالاخره توانست هوا را از ریه هایش بیرون دهد. و اكنون این دختر، دختر جوانی كه رو به رویش نشسته بود، از دخترش آوا هم كم سن و سالتر می زد. شیرین بانو بیش از آنكه به خاطر وجود رقیب اشك بریزد، دلش به حال دختر جوان می سوخت. دلش به حال تنی كه شب بعد، مثل تن خودش در آن نیمه شب بیست و سه تابستان پیش، به اسارت تن پسر ارشد ارباب در می آمد می سوخت. و دخترك، با نگاهی چون نگاه مردگان بی جان، به نقشهای رنگ و رو رفتهء قالی می نگریست.
پسر ارشد ارباب از جا برخاست. به سمت در رفت. آوا كه انگار یكدفعه به خود آمده بود به سمت پدر دوید:
- پدر، این كار خلاف قانون است.
- به به به. می بینم كه زبان درآورده ای؟
- هرچقدر سكوت كردیم بس است. این كار خلاف قانون است.
- تو ضعیفهء زپرتی برای من از قانون حرف می زنی؟ در این خانه قانون را من تعیین می كنم و پدربزرگت.
آوا به سمت اتاق پدربزرگ رفت. پدر به سمت آوا حمله برد و شانه هایش را محكم گرفت. درد در وجود آوا پیچید. زیر لب نالید: من نمی گذارم. من نمی گذارم. این برخلاف قانون است.
پدربزرگ از اتاقش آمد بیرون. اخمهایش درهم بود. با تشر پرسید: چه خبر شده؟ این سر و صداها برای چیست؟
آوا گفت: در این خانه هر بلائی دلتان خواست سر ما آوردید. اما حق ندارید با مادرم اینگونه رفتار كنید. حق ندارید سر از خود هركاری دلتان می خواهد بكنید. این خلاف قانون است.
- ساكت شو ضعیفه. برای من دم در آورده. مادرت مگر خودش زبان ندارد؟ قانون را تو به من معرفی می كنی؟ اینجا، در این عمارت، قانون یعنی من. این من هستم كه قانون را تعیین می كنم. برگرد برو تو اتاقت تا ندادم بیاندازنت توی زیرزمین.
- من نمی گذارم.
پدربزرگ با عصبانیت غلامعلی را صدا زد: غلامعلی.
غلامعلی از داخل حیاط جواب داد: بله ارباب.
- زود بیا این ضعیفه را با خودت ببر.
غلامعلی تا خواست هیزمها را زمین بگذارد و وارد معركه شود آوا خود به داخل اتاق رفته و در را محكم بست. می دانست كه اگر می ماند كارش تمام بود.
مراسم جشن و پایكوبی به اتمام رسید. آوا و شیرین بانو از اتاقشان خارج نشده بودند. فرمان رسیده بود كه اگر در مراسم شركت نكنند بد خواهند دید، اما آنها در اتاقشان ماندند. پسر ارشد به همراه عروس جوانش روانهء حجله شد. پیرمرد خسته و فرسوده به اتاقش رفت و ندیمه را صدا زد. خمار بود. از او خواست تا بساطش را پهن كند. ندیمه تریاك را برای ارباب چسباند و ارباب شیرهء جان سوختهء تریاك را مكید و بالا كشید. پیرمرد نشئه شد. ندیمه را مرخص كرد و غلامعلی را صدا زد. غلامعلی شروع كرد به جمع كردن بساط. ارباب با صدائی زیر و لرزان گفت: طبق برنامه عمل كن.
غلامعلی بساط را جمع كرد و از اتاق خارج شد. دم در آشپزخانه كه رسید ندیمه را صدا زد. درحالیكه منقل را به او می داد آرام گفت: به حسنعلی بگو آقات كارت داره.
حسنعلی چماق به دست از آشپزخانه بیرون زد. غلامعلی با سر به پسرش اشاره ای كرد و حسنعلی آرام به سمت حجله حركت كرد. صدای نفسهای سنگین زن و مرد از داخل اتاق به گوش می رسید. حسنعلی چماق را بلند كرد و به شیشهء در كوباند. صدای خرد شدن شیشه سكوت سنگین فضا را در هم شكست. شیرین بانو و آوا هراسان از اتاقشان پریدند بیرون. پسر ارشد ارباب، کورمال کورمال در دل تاریكی لباس پوشید. از بیرون صدای جیغ و فریادی بلند شد. غلامعلی دستش را بر دهان شیرن بانو فشرد و او را كشان كشان به طرف اتاق ارباب برد. آوا چماق را كه بر زمین افتاده بود برداشت و به سمت غلامعلی یورش برد. حسنعلی از پشت آوا را گرفت و او را در میان بازوانش نگاه داشت. پسر ارشد با رنگی پریده از حجله بیرون آمد. آوا، فریاد زنان، با پاهای زخمی، چماق به دست، در میان بازوان حسنعلی دست و پا می زد.
پسر ارشد كه صورتش از خشم برافروخته شده بود فریاد زد: اینجا چه خبر است؟
حسنعلی كه با یك دست آوا را تنگ در آغوش گرفته و با دست دیگرش صدای او را در دهان خفه کرده بود گفت: قربان، شیرین بانو و دخترتان می خواستند شما و نوعروستان را بكشند. پدرم شیرین بانو را با خود برد.
پسر ارشد فریاد زنان گفت: ببریدشان به زیرزمین این دو ضعیفهء ابله را. به زنجیرشان بكشید تا فردا ادبشان كنم. ندیمه ها را خبر كنید تا اینجا را تمیز كنند. ما امشب به اتاق ضلع جنوبی می رویم. بگوئید آنجا را برای ما آماده كنند.
غلامعلی شیرین بانو را تحویل پیرمرد داد. پیرمرد گفت: امشب كار را تمام كنید.
غلامعلی از اتاق خارج شد. چهار ندیمه آمدند و شیرین بانو را كشان كشان به سمت تخت پیرمرد بردند. غلامعلی در را از بیرون قفل كرد. ندیمه ها شیرین بانو را به زیر پتو فرستادند. چراغ را خاموش كرده و از در پشتی خارج شدند. صدای چرخش كلید در قفل در به گوش رسید.
حسنعلی آوا را پرت كرد به داخل زیر زمین. دندانهای آوا به داخل لب پایینش فرو رفت و خون از شكاف لبش بیرون زد. حسنعلی فحش کشان آوا را گرفته بود زیر مشت و لگد. غلامعلی از راه رسید. با عصبانیت فریاد زد: كره خر ابله، حالا كه وقت این كار نیست.
حسنعلی نفس زنان برگشت و با تعجب به پدرش نگریست. غلامعی دستش را به سمت كمربندش برد و نگاهی به پایین تنهء پسرش انداخت. حسنعلی هاج و واج به پدرش نگاه می كرد. غلامعلی با لحنی تند گفت: پسرهء احمق، چرا بی كاری؟
حسنعلی دستش را با تردید به كمربند شلوارش برد. غلامعلی گفت: د ِ بجنب. یالا.
حسنعلی دكمهء شلوارش را بست. غلامعلی جسم بی جان آوا را بر روی زمین انداخت. كمربندش را سفت كرد و گفت: من می روم. حالا هر كاری می خواهی بكن.
حسنعلی خسته و بی جان بود. توان ادامه دادن نداشت. آوا ناله ای سر داد. جسم بی جانش بر روی زمین خونین حركت ضعیفی كرد. حسنعلی نای لگد زدن نداشت. چماق را برداشت و بر فرق سر آوا كوباند. صدای خرد شدن استخوان جمجمه سكوت فضا را درهم شكست. خون گرم آرام از پیشانی آوا به پایین لغزید. تن آوا با لرزش خفیفی آرام گرفت.
غلامعلی به زیرزمین برگشت. حسنعلی كنار جسم بی جان آوا به خواب رفته بود.غلامعلی لگدی به وی زد و با غضب گفت: ابله. گرفتی خوابیدی؟ بلند شو، كار داریم.
حسنعلی بهت زده برخاست. هنوز هوشیاری اش كامل برنگشته بود كه صدای غلامعلی او را به خود آورد: د ِ یالا، كره خر.
پدر و پسر جسد آوا را به حیاط بردند و زیر درخت كاج به خاك سپردند.
پیرمرد شیرین بانو را به اتاقش فرستاد. اثری از آوا نبود. از هركس سراغ او را می گرفت پاسخی نمی شنید. شوهرش هم به جای پاسخ چند مشت و لگد حواله اش كرده و از عمارت زده بود بیرون. تازه عروس در اتاق خود محبوس بود. برای حفظ امنیتش او را حبس كرده بودند. شیرین بانو را هم در اتاقش حبس كرده بودند.
شب از نیمه گذشته بود. پیرمرد ناله كنان در رختخوابش غلط می زد. صدای آرامی در دل تاریكی طنین افكند. انگار كسی او را صدا می زد: پدر بزرگ، پدربزرگ.
پیرمرد وحشتزده از جا جست. قلبش در سینه تند تند می زد. صدا اینبار واضح تر به گوش می رسید: پدربزرگ، پدربزرگ.
پیرمرد سریع زنگ بالای سرش را به صدا درآورد. غلامعلی شتابان وارد اتاق شد. پیرمرد با تته پته گفت: صدا، صدا، صدا می آید. یك، یك صداهائی می آید.
غلامعلی گوشهایش را تیز كرد: قربان صدای جیرجیرك است.
- نه، صدای انسان بود.
غلامعلی باز گوش داد: نه قربان. حتماً خواب دیده اید.
غلامعلی رفت. پیرمرد سعی كرد بخوابد. هنوز چشمهایش را برهم نگذاشته بود كه صدا باز در فضا طنین افكند: پدر بزرگ، پدربزرگ.
پیرمرد زنگ را به صدا درآورد. غلامعلی آمد. پیرمرد از او خواست به محل دفن آوا سركشی كند. غلامعلی برگشت. همه جا آرام و ساكت بود. خبری نبود. غلامعلی از ارباب خواست تا چراغها را روشن بگذارد و بخوابد. گفت ندیمه را خبر خواهد كرد تا قرص آرامبخشش را برایش بیاورد. پیرمرد در تختش دراز كشید. منتظر ندیمه بود كه اینبار صدا واضحتر از دفعات پیش به گوشش رسید: پدربزرگ، پدربزرگ من زنده ام.
پیرمرد وحشتزده از جا جست. سریع زنگ را به صدا درآورد و ردایش را بر دوش انداخت. درحالیكه عصایش را برمی داشت از غلامعلی خواست فانوسی بردارد تا به سراغ درخت كاج بروند. همینطور كه به درخت كاج نزدیك می شدند صدا واضحتر به گوش می رسید: پدربزرگ، پدربزرگ من زنده ام.
صدا همچنان در گوش پیرمرد طنین می افكند. غلامعلی دیگر جرأت نداشت بگوید كه هیچ صدائی نمی شنود. پیرمرد فانوس را از غلامعلی گرفت و شتابان به زیر درخت كاج رفت. به محض اینكه به درخت رسید فریادی از وحشت سر داد. غلامعلی هراسان به سمت او دوید: چه شده ارباب؟!
پیرمرد درحالیكه تمام تنش می لرزید گفت: خون. خون همه جا را فرا گرفته.
غلامعلی متعجب پرسید: خون؟! كدام خون؟! كجاست؟!
- چطور نمی بینی؟! زیر درخت كاج پر از خون شده. بیا نزدیك. بیا اینجا را نگاه كن. همه جا پر از خون شده.
غلامعلی نزدیكتر رفت. سرش را خم كرد و زمین را نگریست. متعجب گفت: ولی قربان من كه چیزی نمی بینم؟!
وحشت سراپای پیرمرد را فرا گرفته بود. صدای آوا بار دیگر در فضا طنین افكند: پدر بزرگ، من زنده ام.
نفس پیرمرد در سینه حبس شده بود. خون اكنون به پاهایش رسیده و سردی و لزجی آن را بر پوستش احساس می كرد. پیرمرد نعره ای سر داد و با عصا به جان خاك افتاد. غلامعلی جرأت نداشت حرفی بزند. مات و مبهوت به پیرمرد كه مثل دیوانه ها به كمك عصا زمین را می كند می نگریست. پیرمرد خاك سرخ را زیر و رو كرد. عصایش به مانعی برخورد. پیرمرد بر روی زمین افتاد و با دستهای رنجورش خاك را كند. دستش به جسمی نرم خورد. خاك را آرام كنار زد. فانوس را برداشت و بالای جسم گرفت. با دستش خاك را پس زد. صورت آوا از زیر خاك بیرون زد. چشمانش باز بودند. سرش شكافته بود. لخته های خون روی پیشانی اش با خاك درآمیخته بودند. اما نگاهش، نگاهش انگار زنده بود. و دهان خونینش، انگار لبخند بر لب داشت. آوا با چشمان باز و لبخند بر لب به او می نگریست. انگار دهانش تکان می خورد. صدا دیگر بار در فضا طنین افكند: پدربزرگ، من زنده ام.
نفس پیرمرد در سینه حبس شده بود. سوزشی در قلب خود حس كرد. سرخی خون با سیاهی خاك درهم آمیخت. زمین به دور سرش می چرخید. لبخند آوا با نگاهش درهم گره خورد. شكاف پیشانی اش در میان لبخندش گم شده بود. زمانیكه پیرمرد با صورت بر خاك افتاد هنوز طنین صدای آوا را می شنید: پدربزرگ، من زنده ام.
دستهبندی شده در: Uncategorized