صفحات خالی

شمایل

من يك انسان هستم.

به مرگ ندا حسادت می كنم

 

من یک انسان آسیب دیده ام. یک زن آسیب دیده. یک شخصیت آسیب دیده. در درمان آن می کوشم.

من از انسانها آسیب دیده ام. از زنها، از مردها و از خود آسیب دیده ام.

اکثراً به مردها حسادت می کنم. اما آن روز به یک زن حسادت کردم. آن روز که ندا کشته شد. من به مرگ ندا حسادت کردم.

وقتی ندا مرد تصویرش را دیدم. دختری زیبا بود. صحنهء مرگش را دیدم. هرگز مرگ را اینطور واضح و اینقدر راحت ندیده بودم.

بخش آسیب دیدهء زن ستیزم به درد نیامد. بخش مرگ ستیز وجودم حیرتزده بود. آن روز دیدم که می شود راحت مرد. بی درد، جوری که حتی خود نفهمی این نفسهای آخر توست که به بیرون می دمد.

با دیدن تصویر سهراب غمگین شدم. با دیدن فیلم نوازندگی کیانوش آسا اشک ریختم. اما ندا انگار نمرده بود. انگار زنده بود. انگار هر روز زنده تر می شد. انگار مرگش تولدی دوباره بود.

ندا با مرگش نگذاشت که ندایش در گلو خفه شود. مرگ ندا، ندایش را به گوش افلاک رساند.

تندیسها برای ندا ساختند. و من به ندا حسادت می کردم. منی که از مرگ می ترسیدم  به ندائی که آنقدر راحت مرد حسادت می کردم.

ندا برای من تندیس مرگ بود. ندا برای من تندیس نترسی بود. ندا برای من تندیس زندگی پس از مرگ بود؛ زندگی ای که از پس مرگ جریان می یابد. زندگی ای که در رگه های خون جاریست. من از خون می ترسیدم. اما آن رگه های خون زیبا بودند. رگه های خون زندگی بودند. زندگی ندا پس از مرگ. نمایانگر زندگی ندا بودند.

زمان گذشت. زمان از ترکهء ماهی به شاخسار ماهی دیگر پرید. زمان گذشت و من اقرار کردم. به ترسهایم اقرار کردم. به حسادتهایم اقرار کردم. به نگاههای بی احساسم که به سوی ندا جاری بودند. راستش هرگز مرگ را در وجود ندا ندیدم. من در ندا زندگی را دیدم. مرگ ندا به گونه ای دیگر در من تداعی گشت. شبیه مرگهائی که در اندیشهء من لانه کرده بودند نبود. مرگ ندا سوز نداشت، درد نداشت، آه نداشت. مرگ ندا مرگ نبود انگار؛ گوئی زندگی بود. مرگ ندا سخت نبود. راحت بود. آنقدر راحت که حتی خود نفهمید.

شنیدم که می گفت سوختم. ندا سوخت، اما این شعله او را نسوزاند. ندا سوخت اما حرارتش به پیکرش نرسید. ندا سوخت و حرارت وجودش دیگران را سوزاند. ندا شعله کشید؛ ندا به جهان تابید. و من به ندا حسادت کردم.

حسادت من نه به خاطر تندیسهائی بود که از پیکر او ساختند و نه به خاطر تابشهائی که به جهان پرتو افکندند (یا شاید هم بود، چون جای حسادت دارد)؛ حسادت من به خاطر مرگی بود که وجود ندا را اینچنین زندگی وارانه (!) در آغوش گرفت. حسادت من به لحظهء مرگ ندا بود. به گلوله ای که خورد و نفهمید که خورد و نفهمید چه خورد.

من به خاطر ترسم از مرگ به مرگ ندا حسادت می کنم.

زمان گذشت. زمان گذشت و برگهای تقویم با وزش نسیم ثانیه ها از پی هم ورق خوردند. امروز گویا حس زن ستیزی من فروکش کرده. امروز گویا احساسات زن دوستانهء من جوانه زده اند. انگار دارند یواش یواش سر از خاک بیرون می نهند. اما من همچنان اندوهی به دل ندارم. امروز پیکر زیبای ندا در آستانهء ذهنم سرک می کشد. امروز زیبائیهای ندا را می بینم. زیبائیهای وجود ندا، صورت ندا، پیکر ندا، مرگ ندا و پرتوهای جهانی ندا را.

امروز با احساسات زن دوستانهء خود مهربان هستم. آنقدر مهربان که وقتی آن مرد اسم همسرش را به من گفت نوعی احساس شعف در وجودم شکفت. امروز با شنیدن اسم یک زن شادم.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

رؤیای محرمانه

 

این تخمكها و اسپرمها گاهی وقتی با هم تركیب می شوند موجودات عجیبی می آفرینند. فكر می كنم یكی از عجیب ترین انواع آنها من باشم. حتی عجیب تر از ترنسها.

گاهی حس می كنم مثل یك پری دریائی هستم. نیمی از من موجود دیگری است. من دوست دارم مرد باشم، اما دوست ندارم مرد باشم. دوست دارم زن باشم، اما دوست ندارم زن باشم. من زن هستم؛ من مرد هستم. من نه زن هستم و نه مرد هستم. من چه هستم؟!

تضاد با تفاهم در هم می آمیزد. من با همزیستی گاه مسالمت آمیز تضاد و تفاهم زندگی می كنم. با آمیزش گاه رنج آور تضاد و تفاهم.

در زندگی ام بوده كه از زنها تقلید كنم؛ اما بیشتر مردها را دیده ام. هرگز به قیافهء زیبای زنی حسادت نكرده ام. اما حسرت سر بی مو و چهرهء نه چندان زیبای بسیاری از مردان را خورده ام.

هرچند كمربند دامنم را سفت می بستم كه كمرم مثل «اسكارلت اوهارا» باریك شود، اما در اصل غرق در نقش «رت باتلر» بودم. خودم را یك جنتلمن تمام عیار می دیدم.

با «هدایت» هم زیاد همذات پنداری كرده ام. بخشهائی از روحیاتم دقیقاً مثل روحیات «صادق هدایت» است.

«ابراهیم گلستان» را می فهمم اما برخلاف او حاضرم اعتراف كنم كه عاشق «فروغ» هستم.

«علیرضا عصار» تمام خون مردانگی من را در رگهایم به خروش در آورد. چقدر عاشق این بودم كه با صدای بم مثل او دكلمه كنم و با گیسوان بلندم برای خود ریش و سبیل بگذارم.

«هملت» هرگز برای من یك تراژدی عالی نبود. «هملت» برای من نمادی است از مردی با موهای لخت سپید. آنچه كه عمریست حسرت داشتنش را می خورم.

«شاهرخ رئیسی» و تجربهء كچل كردن سر. جرأت چنین كاری را اصلاً ندارم. هرچند همواره آرزو می كنم ای كاش یك روز برای چند ساعت مرد می شدم تا مثل «شاهرخ رئیسی» باشم.

آقای «ه.ه.» با قدی كمی بلند. اندامی تو پر، چشمانی كه همیشه از آنها به مدل برگی یاد می كنم، هرچند بیشتر به گلبرگ شبیهند. و مهمتر از همهء این حرفها، رگه های سفید مو. این یكی عجیب ذهن من را مشغول كرده.

و البته این یكی هم، «احمد باطبی». حتی الان می بینم كه همین اندام درشت او بوده كه باعث شده بتوانم با او همذات پنداری كنم. و با اینكه اصلاً دوست ندارم موهایم بلند باشند، اما دیگر با موهای بلند او مشكلی ندارم. حتی فكر می كنم از جمله معدود مردانی است كه موی بلند به او می آید.

خیلی وقت بود به سراغ صدای آمریكا نرفته بودم. البته به جز جمعه شبها با «بابك داد». برای یك لحظه ماهواره را روشن كردم و از شانس خوبم یكدفعه «احمد باطبی» را دیدم. باز در او غرق شدم. داشتم فكر می كردم با وجود درشتی ظرافتهای خاصی در صورت او به چشم می خورد. تی شرت مشكی اش هم بهش می آمد. خوشبختانه ریش نداشت. هرچند یك زمانی آرزو داشتم ریش و سبیل داشته باشم، اما به نظر من به «باطبی» ریش نمی آید (نظر شخصی). آن تضادی كه در كنار تفاهم از آن یاد كردم درست همینجا بود كه خودش را برای من نمایان ساخت. دوربین رفت روی دستهای باطبی. وای خدای من، بدن یك مرد! نه تو را به خدا؛ اصلاً نمی توانم تحملش كنم. از حالت غرق شدگی آمدم بیرون. اما تضادهای درونم دست از سرم بر نداشتند. این چه موجود عجیبی است كه من دوست دارم باشم؟! زنی در قالب مردی ولی نه با بدنی مردانه! فكر كنم سر خدا گیج رفت.

اینهمه مقدمه ای بود؛ معمولاً مقدمه های من طولانی اند. و اینهمه مقدمه ای بود تنها برای گذاشتن یك لینك. امروز بعد از مدتها انتظار متوجه شدم كه «احمد باطبی» آپ كرده. اما راستش وقتی پست را خواندم حالم دگرگون شد. اینقدر كه وقتی زیر دوش آب گرم در فكر فرو رفته بودم، دیدم تا به این پست لینك ندهم روح آشفته ام آرام نمی گیرد. كامنتی كه برای این پست گذاشته ام را هم در زیر لینك مربوطه خواهم گذاشت:

 

http://www.ahmadbatebi.us/index.php?option=com_content&view=article&id=100:1388-08-07-03-47-33&catid=34:persian-blog-&Itemid=115

 

این نوشته روی من تأثیر خاصی گذاشت. نمی دونم باورتون می شه یا نه. اما من این خواب را واقعاً درك می كنم. من زندان نبوده ام. اما دقیقاً می فهمم كه چه حسی دارید. انسان بعد از رهائی از شرایط دشوار باز هم خواب سختیهای زندگی اش را می بیند. من هم از این خوابها همیشه می بینم. خواب بازگشت به قسمتهای بد زندگی گذشته ام را. حتی اتفاقات خوابهایم از گذشتهء واقعی من هم بدترند. و آن حس اعتماد. آن را هم می فهمم. اینكه كسی را در خواب دیده اید كه به شما یكجور اطمینان و اعتماد داده. و بعد از بیداری به آرامش رسیده اید. خیلی منتظر بودم دوباره آپ كنید. اما راستش اصلاً فكر نمی كردم با چنین متنی مواجه شوم. متنی كه انگار از دالانهای روح من آمده. هرچند من و شما دو انسان متفاوت از هم، با دو زندگی متفاوت هستیم. شاد باشید و تندرست.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

مداركی مستند در باب عدم مشروعیت اعدام بهنود شجاعی و نقض قوانین بین الملی

 

در مدارک زیر شما مشاهده خواهید کرد اعدام بهنود شجاعی به خواست و اسرار رئیس قوۀ قضائیه منصوب شده توسط ولی فقیه علی خامنه ای که با پنهان شدند در پشت خانواده مقتول جنایت مرتکب شده را مشروع جلوه دهد. این اعدام بخاطر رضایت خانواده پایان یافته بود و همچنین به لحاظ مذهبی مشروعیت خود را از دست داده بود. و از لحاظ قوانین بین المللی که ایران امضاء کننده آن است به طور فاحشی نقض شده است.

 

http://www.ahmadbatebi.us/index.php?option=com_content&view=category&layout=blog&id=34&Itemid=115

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

یار دبستانی

 

یار دبستانی:

منصور تهرانی

 

يار دبستانی من، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، بر تن اين تخت سياه

ترکه بيداد و ستم، مونده هنوز روی تن ما

دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علفهاش

خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دلهای آدمهاش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه

کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه؟

يار دبستانی من، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، بر تن اين تخت سياه

ترکه بيداد و ستم، مونده هنوز روی تن ما

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

می توان بخشید

 

یادداشت نویسندهء وبلاگ:

 

اعدام «بهنود شجاعی» تأثیر بسیار عمیقی بر من گذاشت. مادر«احسان» بهنود را نبخشید، اما باور كنید كه می توان بخشید.

من تصمیم گرفته ام در اینجا مدركی واقعی از كسی به شما ارائه بدهم كا بارها مورد تجاوز قرار گرفته و تمام افراد خانواده اش كشته شدند، اما او توانست قاتلین و متجاوزین را ببخشد.

بدین منظور بخشی از كتاب «صحبتهای زنانه» اثر خانم دكتر «آزیتا ساعیان» را برای شما انتخاب كرده ام.

تنها كسی كه می بخشد، به بهبودی رسیده و از سلامت روانی برخوردار است.

 

دو اثر از دكتر «آزیتا ساعیان»:

«كارهای ناتمام»

سفری به قلب بهبودی

ناشر: نشر كتاب

و

«صحبتهای زنانه»

دوستی با مردان، رابطهء جنسی و ازدواج

ترجمه: امیر سعید جمشید ن‍ژاد

ناشر: Embrace Growth

 

www.embracegrowth.com

dr.sayan@embracegrowth.com

 

www.ketab.com

ketab1@ketab.com

 

خداوندا!

آرامشی عطا فرما

تا بپذیرم آنچه را كه نمی توانم تغییر دهم

شهامتی تا تغییر دهم آنچه را كه می توانم

و دانشی كه تفاوت این دو را بدانم.

 

«صحبتهای زنانه»

دوستی با مردان، رابطهء جنسی و ازدواج

فصل سوم:

كارهی ناتمام: اتمام زندگی گذشته

صفحهء 61

 

«می دانم شرایط و اتفاقاتی هست كه عفو و بخشش آنها دشوارتر به نظر می رسد: تجاوز جنسی، ضرب و شتم، شكنجه، قتل و خشونت در صدر این فهرست قرار دارند.

 سالها قبل، زمانی كه سرپرستی گروههائی را در یك بیمارستان روانی بر عهده داشتم، صندلی من مقابل خانمی قرار داشت كه قتل عام خانواده اش را هنگامی كه چهارده ساله بود، تماشا كرده بود. او از مرگ نجات یافته بود. از قضای روزگار، سرنوشتش طوری رقم خورده بود كه هر روز مورد تجاوز سربازان قرار گرفته، و سرانجام او را در سرمای مرگبار زمستان كنار جاده رها كرده بودند تا بمیرد. در سن 68 سالگی او دوران نقاهت خود را پس از ترك دائم الخمری می گذراند. هجده بار دست به خودكشی زده بود و بیست وسه دفعه به دلیل ناراحتیهای روانی مرتبط با صحنهء قتل خانواده اش در بیمارستانهای روانی بستری شده بود. از او پرسیدم آیا مایل است سربازانی را كه به او تجاوز كرده بودند ببخشد. با سرعت از صندلی اش بلند شد و شروع به فحاشی كرد و مرا سنگدل و بی عاطفه و كند ذهن نامید. وقتی نهایتاً آرام شد، مجدداً سؤالم را پرسیدم. برایش رابطهء بین خشم و نفرت و افسردگی و برگشتن به حالت اولیه (زمان وقوع حادثه) را توضیح دادم. همان چیزی را كه به شما می گویم به او گفتم كه هرچیزی در گذشته رخ داده است، همان موقع اتفاق افتاده و تمام شده است.

به او تذكر دادم: اگر آنها را عفو نكنی و روال زندگی عادی ات را از سر نگیری، خودت هستی كه مكرراً به خود بد می كنی. آیا مایلی كه آن سربازان بقیهء زندگی ات را هم از تو بگیرند؟ او به حرفهای من گوش كرد و ابراز تمایل كرد كه سربازان را عفو كند. با نهایت تعجب متوجه شد كه قسمت آسان قضیه بخشیدن سربازان بود. از آن سخت تر بخشیدن خانواده اش بود كه چرا مرده اند (؟!) ولی مشكل ترین قسمت عفو كردن خودش برای زنده ماندن بود!

تا این زمان او دیگر بستری نشده است و به زندگی عادی خود به آرامش ادامه می دهد.»

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

مسائل خارجی جامعهء اقلیتهای جنسی در اولویت قرار دارند

 

جامعهء اقلیتهای جنسی ایرانی، همچون سایر اجتماعات انسانی، با مسائل و مشكلات مختلفی دست و پنجه نرم می كند. این مسائل به دو دسته تقسیم می شوند، مسائل داخلی و خارجی.

مسائل داخلی شامل مشكلات بین گروههای مختلف همجنسگرا، دوجنسگرا و دگرجنسگونگان، رؤسا و دبیران سازمانها، مسائلی از قبیل پناهندگی، اختلافات بین اعضا و موضوعاتی از این قبیل است. اما مسائل خارجی به آن دسته از اتفاقاتی مربوط می شوند كه با جامعهء جهانی، حقوق بشر، قانون اساسی و غیره در ارتباطند.

از نظر من توجه به مسائل و مشكلات خارجی جامعهء همجنسگرا، در این شرایط خاص زمانی، در اولویت قرار دارد. چون این مسائل به حقوق جمع، گروه و كل جامعه مربوط می شوند؛ درحالیكه مسائل داخلی بیشتر جنبهء شخصی و گاه سلیقه ای پیدا می كنند. مثلاً مسائل مربوط به پناهندگی شامل حال همجنسگرایان داخلی نمی شود. شامل حال آنهائی كه با پناهندگیشان موافقت شده هم نمی شود.

هدف من این نیست كه بگویم حل اختلافات داخلی و رسیدگی به آنها حائز اهمیت نیست. بلكه معتقدم كه توجه به مسائل و اختلافات داخلی نباید ما را از توجه به مسائل خارجی كه بسیار مهم اند باز دارد. مسلماً اگر ما ابتدا به تصحیح قانون اساسی، مسئلهء اعدام و پناهندگی همجنسگرایان در قالب یك معضل اجتماعی، مسائل مربوط به نقض حقوق بشر این جامعه و در كل به حل هرآنچه كه در كل جامعهء انسانی، در ارتباط با جامعهء اقلیتهای جنسی اتفاق افتاده یا نمی افتد پرداخته و تلاش خود را جهت پیشبرد وضع قوانین و توجه به مسائل حقوق بشری همجنسگرایان بكنیم، بخش اعظم مسائل داخلی نیز حل خواهند شد. چون در اصل این مشكلات خارجی جامعه و قوانین آن است كه دامنگیر مسائل داخلی شده است.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

دریغ مدار

 

برای اولین بار در طول زندگی ام تصمیم گرفتم به حساب کسی جهت کمک به یک نیازمند بی گناه پول واریز کنم. در دوران دانشجوئی گاهی از بچه های خوابگاه کمکهای مالی جمع می کردم. یکبار برای کمک به تعمیر یک کلیسای متروکه پول جمع کرده، دادم به دو پسر ارمنی. اما راستش را بخواهید نمی دانم آیا واقعاً خرج کلیسا کردند یا نه؛ چون ظاهراً کسی اصلاً به آنجا نمی رفت. به آقای مصطفائی اعتماد داشتم، اما در چنین مواقعی آدم به هزار طریق دست و دلش می لرزد. مقدار پول زیاد نبود، اما من دائم دچار وسوسه های فکری شده و می ترسیدم. سعی می کردم به خودم دلداری بدهم. از خودم می پرسیدم اگر پولها جمع بشوند و والدین مقتول رضایت ندهند چه؟ اگر محکومین مثل بهنود اعدام شوند چه؟ چه بر سر پولها خواهد آمد؟

برای آرامش دادن به خودم داستان حضرت عیسی را در ذهنم مرور می کردم. عابری در حال گذر از جاده ای متوجه مردی می شود که گوشهء جاده افتاده است. عابر شک می کند که آیا به آن مرد کمک کند یا نه؟ شاید او دزدی باشد که خودش را به موش مردگی زده تا به غارت هر آن کس که به کمک او می شتابد بپردازد. حضرت عیسی در این مورد می گوید کسی که واقعاً قصد کمک دارد، این ریسک را پذیرفته و به کمک مرد می شتابد. (توضیح: هدف من از ذکر این مثال تشبیه خودم به مرد عابر بود و نه تشبیه آقای مصطفائی یا محکومین به مرد کنار جاده).

هنوز آرام و قرار نداشتم. برای یک لحظه تصمیم گرفتم با راهنمایم تماس گرفته و با او مشورت کنم. اما بعد به خود گفتم راهنمای من که اصلاً اهل مشارکتهای اجتماعی نیست. یک وقت یک چیزی می گوید که من را منصرف می کند. من به دنبال  آن نبودم که منصرف شوم. در پی قاطعیتی برای به سرانجام رساندن تصمیمم می گشتم.

وسوسه های فکری به ذهنم هجوم می آوردند. ناگهان تصمیم گرفتم یک فال حافظ بگیرم ببینم چه جواب می دهد. در دل گفتم می خواهی مسائل زندگی ات را بر مبنای فال پایه گذاری کنی؟ جواب دادم مسئله این است که به دنبال راهی هستی تا ذهنت آرام گرفته و ترسهایت فرو بریزند.

فال گرفتم. خوب آمد. تعجب کردم. یک فال دیگر گرفتم باز خوب شد. اول آرام شدم، اما باز وسوسه های فکری دیگری به ذهنم هجوم آوردند. با خود گفتم بهتر است صبر کنی تا پول بیشتری جمع شود بعد آنرا جهت کمک اهدا کنی. آن پول را ظرف چند هفته جمع کرده و گذاشته بودم برای روز مبادا. تصمیم گرفته بودم آن را خرج نکنم تا در صورت احتیاج باز مجبور نشوم از دیگران پول قرض بگیرم. دیشب تصمیم گرفتم آن را به محکومین اهدا کنم؛ هرچند مبلغ ناچیزی بود. البته چنانچه وسوسه های فکری اجازه می دادند. مقدار بسیار کمی پول در طی چند سال گذشته برای خودم جمع کرده بودم. آنقدر کم که فکر کنم از سرمایهء یک انسان فقیر هم کمتر باشد. وسوسه شده بودم که آن را هم اهدا کنم. اما بعد به خود گفتم تو باز دچار وسواس شدی؟ هرکس به اندازهء وسع خودش کمک خواهد کرد. تو همین مقداری که ظرف این چند هفته جمع کرده ای را اهدا کن؛ امیدوار باش دیگرانی که توانمندترند مقدار بیشتری واریز نمایند.

بار دیگر وسوسه شدم که به منزل خاله ام بروم و شروع کنم به تبلیغ کردن بلکه او هم کمکی کند. می دانستم که هرازگاهی به پرورشگاهها کمک می کند. از انجام این یکی هم منصرف شدم. با خود گفتم او خودش به پرورشگاه می رود و پول را دو دستی تقدیم می کند. اخلاقش هم که قابل پیش بینی نیست. یک وقت دیدی وقتی به او گفتی قرار است پول به حساب آن دوستم که وکیل دادگستری است ریخته شود چهار تا حرف کلفت بارت کند، چهارتا تهمت هم بزند. آن وقت تو می مانی با اعصابی خراب و کوله باری از شک و دودلی. البته اینها همه افکار من بودند و ممکن بود آنگونه رفتار نکند. اما می ترسیدم. اگر نمی رفتم لااقل مطمئن بودم که ناراحتی ای پیش نیامده و من با خیال راحت پول را واریز می کردم. اما اگر می رفتم و او چیزی می گفت احتمال داشت حتی من هم منصرف شوم و همین مقدار کم هم واریز نگردد. من سهم خودم را می دهم. امید است که دیگران هم کمک کنند.

اما باز هم فکر و خیال دست از سرم برنداشت. یکبار دیگر حافظ را برداشته و باز کردم. پاسخ داد، بچه جون، به چه زبونی بهت بگم، دریغ مدار، دریغ مدار، دریغ مدار. از خوشحالی خنده ای کرده و گفتم: چشم، چشم، چشم.

آدمی که به بیماری وسواس دچار باشد همیشه در عذاب است. حال نوبت به این رسیده بود که فکر کنم پول را چگونه واریز کنم. اگر خودم می خواستم به بانک بروم به کارم دیر می رسیدم. آیا به مادرم بدهم؟ وای! نه. اصلاً. چطور است به خواهرم بدهم، شاید او هم تشویق شود. نه، بی خیال خانواده شو. راستش از قضاوتشان می ترسیدم. درنهایت تصمیم گرفتم خودم راهی بانک شوم، هرچند احتمالاً کمی دیر به کارم می رسیدم.

بالاخره صبح شد. از شدت اضطراب ساعت پنج از خواب بیدار شدم. موقع خروج از منزل متوجه شدم هرکاری می کنم در حیاط باز نمی شود. اعصابم حسابی به هم ریخته بود. چه کار باید می کردم؟ صبر می کردم تا صاحب خانهء طبقهء زیرین بخواهد برود سر کار؟ اما دیرم می شد. به بانک نمی رسیدم. نه، من باید هرطور بود می رفتم بانک.

مادرم را از خواب بیدار کردم. کلید را چرخاند. در به راحتی باز شد. من باز خنگ بازی در آورده و کلید را برعکس چرخانده بودم.

ساعت هفت و ده دقیقه پشت درهای بستهء بانک ملی ایستاده بودم. بانک قبل از هفت و نیم باز نمی کرد. مرد مسن قد کوتاه نسبتاً چاقی، کنار من، پشت درهای بسته ایستاده بود. ازش پرسیدم: زودتر از هفت و نیم باز نمی کنند؟ پاسخ داد: نه. من خودم قبلاً توی همین بانک کار می کردم. سپس شروع کرد به تعریف و دفاع از کارکنان بانک. نمی دانستم چرا دفاع می کرد؟! من که چیزی نگفته بودم!

مرد گفت: می توانی از عابر بانک استفاده کنی. گفتم می خواهم پول بریزم به حساب یک نفر تا هزینهء دیه جمع شود و محکوم اعدام نگردد. گفت: بارک ا… بعد اضافه کرد: حتماً یک کاری کرده که قراره اعدام بشه. گفتم: یعنی چه یک کاری کرده؟ اصلاً من کاری به این کارها ندارم. من دلم می خواهد کمک کنم تا اعدام نشود. مرد بلافاصله گفت: من خودم وکیل هستم. پولهایتان را بدهید به من تا شما را از دست این آخوندها نجات بدهم. در دل گفتم چه زود تغییر شغل داد! بالاخره نفهمیدم کارمند بانک بوده یا وکیل دادگستری؟!

گفتم: مگر نشنیدی بهنود را اعدام کردند؟ والدین مقتول رضایت داده بودند، قاضی دادگستری نشسته بود زیر پایشان. مرد شروع کرد به تعریف از قاضی ها. گفتم: بهنود در کودکی مرتکب قتل شده بوده. پرسید: در کودکی اعدام شده؟ گفتم: نه، گذاشتند بیست سالش شد، بعد به جرمی که در کودکی مرتکب شده بود اعدامش کردند. مرد گفت: من کاری به این کارهای جنائی ندارم. کار من به این بخش مربوط نمی شود. آنهائی که من می شناسم همشون آدمهای خوبی اند. صبح می روند سر کار، تا ساعت یک ظهر. حرفهایی که می زد نامفهوم بودند. گفتم: فعلاً که یک عده جوونهای مردم را می کشند، در حالیکه خود در کاخهای سلطنتی شان آرمیده اند. مرد فرار کرد و در رفت. در دل گفتم: چه زود ترسیدی؟ من رو باش که می خواستم بهت پول بدهم تا مملکت را از دست آخوندها نجات بدهی.

توی کلاسهای قدم، یکی از جملات «فقط برای امروز» می گوید: فقط برای امروز دو کار نیک انجام بده، به گونه ای که کسی متوجه آن نشود. اگر حتی یک نفر هم فهمید، آن را به حساب نیاور. راستش این جمله برای من چندان صورت خوشی ندارد. هرچند هدف آن این است که انسانها تشویق شوند هر کار خوبی را فقط برای کمک به شخص انجام دهند و نه جهت خودنمائی. اما من معتقدم اگر ما کاری را واقعاً برای کمک به یک نفر انجام می دهیم نباید اصلاً برایمان مهم باشد که آیا کسی می فهمد یا نه.  زمانیکه بخواهی آن را از دید دیگران پنهان کنی، به این معنی است که خواسته ای کسی نفهمد، تا آن کار به حساب آید. اینکه چگونه و کجا به حساب آید را من نمی دانم. اما وقتی پنهان می کنی، با این قصد که به حساب آید، یعنی یک جائی در درون خود به دنبال این هستی که کارهای نیک خود را شمارش کنی و به نظر من این مسئله انسان را به مرور زمان مغرور می کند.

من اگر گام مثبتی بردارم دلیلی نمی بینم آن را از دیگران پنهان کنم. اتفاقاً در مورد آن می نویسم. در مورد وسوسه هائی که سر راهم قرار داشته و در مورد اینکه سرانجام توانسته ام بر وسوسه ها غلبه کرده و آن کار را انجام بدهم. بدین ترتیب آن را با همهء خوبیها و بدیهایش با مردم جامعه ام به اشتراک می گذارم. شاید آنها هم مشکلات من را داشته باشند. شاید با خواندن این پست بفهمند کسی که درست مثل خود آنهاست توانسته بر بخشی از مشکلاتش غلبه کند، پس آنها هم می توانند مثل او گام مثبت برداشته، و به آنچه در رفتارهای وی معتقد نیستند عمل ننمایند.

و مهمتر از همه، من می خواهم به انجام کارهای مثبتم اقرار کنم تا آنها به حساب نیایند. من گام مثبت بر نمی دارم تا برای خودم توشهء اعمال نیک جمع آوری کنم.

چسبیده بودم به در بانک. مردم پشت سرم جمع شده بودند. سرانجام در باز شد. پریدم داخل و پرسیدم: سیبا کجاست؟ گفتند: نوبت بگیر. اولین نوبت را من گرفتم. شماره اعلام شد. رفتم دم گیشه. یک فیش پرداخت گرفته و بر روی آن اسم آقای «محمد مصطفائی» و شماره حساب را نوشتم. «حساب سیبا، باک ملی ایران، شعبهء میدان سید جمال الدین اسدآبادی، تحت شمارهء 0205327104006». فیش را تحویل داده و گفتم: اگر ممکن است چک کنید ببینید شماره را درست نوشته باشم و حساب مربوط به همین آقا باشد. پول را دادم. پرسیدم: درست بود؟ متصدی بیشه درحالیکه خنده اش گرفته بود جواب داد: بله. درست به خاطر ندارم از وقتی فیش را تحویل دادم خندید یا از وقتی از او سؤال کردم؟ نمی دانم به من می خندید یا آقای مصطفائی را می شناخت؟! یعنی او را می شناخت؟! یعنی می دانست من به چه دلیل پول را واریز کرده ام؟!

فیش را باز پس گرفتم. تصمیم دارم به خاطر اینکه اسم آقای مصطفائی را بر روی آن نوشته ام آن را به یادگار نگه دارم. تشکر کرده و سریع از بانک خارج شدم. پریدم سمت ایستگاه اتوبوس. قبل از شروع ساعت کارم به محل رسیده بودم.  

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

من می مانم

 

در طی چند سال اخیر به خروج از ایران زیاد فکر کرده ام، اما راستش را بخواهید قلباً دوست دارم در کشورم بمانم. بسته به شرایط مختلف هروقت احساس خطر می کردم یا اوضاع آشفته می شد به فکر رفتن می افتادم، اما هروقت دختری سر راهم قرار می گرفت با خود می گفتم اگر این یکی جور بشود دیگر لزومی ندارد از ایران بروم.

اولین بار جریان خروجم را با «جهانگیر شیرازی» در میان گذاشتم. او به من توصیه کرد در ایران بمانم چون معتقد بود که در ایران بهتر می توان مفید واقع شد.

بار دوم موضوع را با «ساقی قهرمان» درمیان گذاشتم. ایشان نیز ضمن توصیه به اینکه چنانچه در ایران بمانم بهتر است، به من گفت که هرموقع تصمیم به خروج گرفتم به ترکیه رفته و از آنجا با ایشان تماس بگیرم. در آن لحظهء خاص ایشان تنها کسی بودند که من می توانستم به وی اعتماد کنم. البته «جهانگیر شیرازی» و «ساقی قهرمان» هر دو شرایط زندگی و پناهندگی  را برای من توضیح داده و در نهایت گفتند اگر اصرار به رفتن داری آزادی که هرکاری دوست داری انجام بدهی. جالب این بود که باز ماندم و نرفتم.

مدتهاست که احساساتم را به دست فراموشی سپرده ام. مدتهاست که حس همجنسگرائی در وجود من مرده. چاره ای جز کشتنش نداشتم. یا باید می کشتمش یا می گذاشتم باشد تا عذاب بکشم. احساس می کنم دچار اختلال شده ام. اصلاً نمی توانم فانتزی جنسی با زنی داشته باشم. حقیقت تلخ و گزندهء زندگی ام آنچنان تأثیری بر روانم داشته که این روان له شده یارای بازی با فانتزیهای جنسی با جنس موافق را ندارد. امکان فانتز سازی جنسی با جنس مخالف برایم راحت تر است (البته در حدی بسیار محدود و در پس پرده، به طوریکه زیاد به چشم نیاید). چون می دانم که اگر بخواهم با جنس مخالف ارتباط برقرار کنم امکانش فراهم تر است تا با جنس موافق. واقعیت دنیای فانتزیهای من را هم تحت تأثیر خود قرار داده.

سال گذشته اینقدر ناامید شده بودم که تصمیم گرفتم در قرعه کشی گرین کارت شرکت نکنم. اما وقتی خواهرم برنده شد تصمیم گرفتم امسال مجدداً در این قرعه کشی شرکت کنم، تنها به این امید که شاید در خارج از ایران بتوانم زندگی نرمالتری را در پیش بگیرم.

اما اینبار «محمد مصطفائی» باعث شد از فکر رفتن منصرف شوم. «محمد مصطفائی» بی آنکه بداند من تصمیم دارم در قرعه کشی گرین کارت شرکت کنم در میان حرفهایش به من گفت که در ایران بهتر می توان به مردم هموطن کمک کرد. راستش از خودم خجالت کشیدم که تحت این شرایط کشورم را ترک کنم.

با آقای مصطفائی صحبت کردم و گفتم اگر من در ایران بمانم مجبورم برای همیشه دور تشکیل زندگی خانوادگی را یک خط قرمز بکشم. همیشه با خودم فکر می کردم امثال «جهانگیر شیرازی» و «محمد مصطفائی» نمی توانند فشارهایی که بر من وارد می شود را درک کنند، هرچند افراد مورد اعتماد من هستند.

امروز جور دیگری می اندیشم. میلیونها انسان در کشور من تحت فشارهای مختلف جسمی، عاطفی و روانی اند. تنها من نیستم که نمی توانم از یک زندگی نرمال خانوادگی برخوردار باشم. میلیونها انسان در وضعیتی بس اسفناک تر از من به سر می برند.

آری، برای خدمت به مردم باید ماند. باید ماند تا با چشم غیر مسلح و از نزدیک دید که بر مردم چه می گذرد. باید ماند تا با گوشت و پوست و استخوان لمس کرد آنچه را که بر ایران و ایرانی می گذرد. آری، می توان «بابک داد» بود و ماند.

دیشب به یکی از دوستانم گفتم من دوست دارم به مردم کمک کنم وگرنه آشفته می شوم. او پیشنهاد داد که از ایران خارج شو و برو برای سازمان ملل متحد کار کن. سکوت کردم. جوابی ندادم. بماند که من کجا و سازمان ملل متحد کجا. اما دیشب حتی آرزوی آن را هم در سر نپروراندم.

من تصمیم خودم را گرفته ام. تصمیم گرفته ام بمانم. دیگر به عکس پرسنلی ای که برای شرکت در قرعه کشی گرین کارت گرفته بودم کاری ندارم تا حجم و سایزش را درست کنم.

تصمیم گرفته ام بمانم و به قول آقای مصطفائی فعالیتهای مثبت را  جایگزین خلاءهای زندگی ام کنم. شاید با این کار بتوانم از خلاء های زندگی دیگران بکاهم.

من تصمیم گرفته ام بمانم، تا آنجائیکه خطری زندگی من را تهدید نکرده باشد.

من تصمیم گرفته ام بمانم؛ شاید سرنوشت من این باشد که تا آخر عمر تنها باشم. (البته منظورم احساس تنهائی و بی کسی نیست، منظورم از تنهائی تجرد است و بس). گاهی وقتها تنهائی برای بعضی از انسانها لازم است. شاید نیاز من هم این باشد، که تنها باشم.

فقط یک آرزو دارم. به اهداف و خواسته های سالم و انسانی ام برسم.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

مستأجران کوچک آپارتمان ما

 

صاحب طبقهء بالائی آپارتمان ما مستأجران جالبی پیدا می کند.

تا پارسال واحد بالائی به خانواده ای اجاره داده شده بود که دو پسر کوچک داشتند. پسر دومی تنها دو سال داشت. از اولی خوشگلتر بود، کلی هم ناز و ادا داشت. اینقدر که من واقعاً شک کرده بودم که یک گی باشد. برای ما ناز می کرد و اداهای دخترانه در می آورد. همیشه آرزو داشتم وقتی بزرگ شد ببینم چه سبک زندگی ای را برای خود برگزیده است.

از حدود یکسال پیش مستأجر جدیدی ساکن واحد بالائی شده که یک پسر فوق العاده باهوش دوساله دارد. اگر پسر مستأجر قبلی ناز و ادا داشت، این آقا کوچولو علناً دوست دارد آرایش کند و می گوید من دخترم.

یک روز نشسته بودم که این کوچولو سرزده به خانهء ما آمد و با خوشحالی گفت ببین بیبیل دارم. پدرش برای او با مداد ریش و سبیل گذاشته بود. جالب این بود که این پسر کوچولو سریع به اتاق خواهرم رفته و رژ لب خواهرم را برداشت. گفتم دوست داری آرایش کنی؟ جواب مثبت داد و من او را یک آرایش درست حسابی کردم. شب به مادرش گفتم به زور می خواهید بچه را مردش کنید، آقا دوست دارند خانم کوچولو باشند.

بعدها فهمیدم که در برابر به قول خودش بیبیلهایی که پدرش برایش می گذارد مقاومت می کند. اما تمام لوازم آرایش مادرش را خراب کرده.  

دفعهء قبل لاک ناخن خواهرم را برداشته بود. خواهرم به او گفت مگه تو دختری که می خواهی لاک بزنی؟ گفت: من دخترم. من لاک می خواهم. من دخترم. به خواهرم گفتم ناخنهایش را لاک بزن. وقتی دوست دارد برایش لاک بزن.

الان هم باز به منزل ما آمده. صدایش را از پشت در اتاقم می شنوم. از خواهرم خواسته تا به او رژ لب بزند. خواهرم طبق معمول دارد از او می پرسد مگه تو دختری؟ و او طبق معمول جواب می دهد: من دخترم، می خواهم، من دخترم.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

نامه ای از بهنود شجاعی که امروز اعدام شد

 

لینك به منبع:

http://www.smojabi.blogfa.com/post-1244.aspx

 

این نامه ای منتشر نشده از بهنود شجاعی است که در زیر سن ۱۸ سالگی در یک نزاع بچگانه جوانی را بقتل رساند و محکوم به قصاص شد و امروز ساعت ۵ بامداد حکم در موردش به اجرا گذاشته شد.

تلاشهای زیادی برای جلوگیری از اجرای قصاص او صورت گرفت و چند بار اجرای حکم به تعویق افتاد اگرچه او دو بار به قرنطینه رفت و تا ای چوبه دار رسید و به نظر من دو بار مرگ را درک کرد ولی پیگیریها نتیجه نداد .

پرونده او تاثیر بسزایی در بسیاری از مقامات داشت که سعی می کنم روزی درباره آن بنویسم بهنود مادر نداشت آرزو می کنم امروز و امشب آغوش گرم مادرش را تجربه کند و آه ها و ناگفته هایش را با او در میان بگذارد: 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم

 

ماه فروردین و هنــگام گل است      موسم دیدار گل با بلبـــــــل است

 

دوستان شادی کنان در انجمن      مانده ام من دور از این باغ و چمن

 

همیشه بهار برایم با خاطراتی خوب آغاز می شد اما این بار شکل بهار خزانی بوده برایم دیگر بهار نبود بهار من در حال خزان بود. آن شب که به انتظار صبح، که (صبح آخر زندگیم بود) به همه چیز فکر می کردم نمی دانید؟ که چه بر من گذشت و چه تا صبح کشیدم.

 

من در این کنج قفس جا مانده ام        ای خدا تنهای تنها مانده ام

 

نیست دیگر در تنــــــم تاب و توان        ناتوانـــــــــم، ناتوانم، ناتوان

 

اینها مواردی بود که از روح و روانم می گذشت ، یعنی ناتوانی ام را می دیدم، دیگر از حس کردن گذشته بود. در هاله ای از غم گوشه آن گوشه از دنیا، من بودم و خدای خود، ناتوانی مرا در آغوش گرفته بود و برایم با صدای سردش آوای لالایی می خواند. بخواب؛ که همه چیز به آخر رسیده. از آن لحظه سردتر دیگر نبود. یعنی زمستان با آن همه سردیش از آن لحظات گرمتر و بهتر بود.

 

دیگرم تاب و تــــــــــوان در تن نماند         قـــدرت ذکر و دعا در من نماند

 

پس تو خود ای خالق عرض و سماء        هم دعا کن هم دوا کن درد ما

 

به او که در آن لحظه کنارم بود گفتم، تو که خود می دانی پس خود دوا کن ( یا من اسمه دواء….)

 

و آن لحظه به این اندیشیدم که فردا چه خواهد شد از او خواستم..

 

زین مصیبتهای بی حد و شمار      حال ما را وارهـــان ای کرد گار

 

دستــــــــها بر جان انعامت دراز      چشمها بر چشمه فیض تو باز

 

 و می دانستم که او برایم هرچه بخواهد آن بهتر است، دوباره گفتم:

 

کن دعای بی پناهان مستجاب     با عطای خویش ما را ده جواب

 

زین پریشـــان حالی درماندگی     خلق را آســــوده کن در زندگی

 

به یاد فردا افتادم که چگونه خواهد گذشت، از خدای خود خواستم:

 

شاد گردد تا که دلهای غمین        رحمتی یا رحمتاً العالمین

 

خاطر غم دیدگان را شاد کن         جمله را از دید غم آزاد کن

 

شب در حال گذشتن بود اما هر سایه یک پتک بر سر من، لحظه در حال سپری شدن است، (خدایا هیچ کس کاری نمی تواند بکند، مگر تو) دوباره با خود مرور کردم، آنها که خود همه چیز را می دانند و حقشان است که قصاص کنند، از خدای خواستم که یک بار دیگر فرصتی بدهد اما با خود گفتم (که چه کنم مگر قرار است در فرصت بعدی اتفاقی بیفتد بگذار کار تمام شود) دوباره گفتم ( یعنی می شود که فرصتی هر چند کوتاه پیش بیاید؟ شاید بشود) خیلی سخت می گذشت، اینها چیزی نیست که بتوان بیان کرد اما از یک طرف این حق آنان است که قصاص کنند؛ کتاب و دین شریعت به آنان اجازه داده من نیز خطا کرده ام ولی زندگی و جوانی حق من است. آیا یک اشتباه هرچند بزرگ باشد قابل بخشش نیست؟ آیا نمی توان با خداوند که گفته اگر ببخشید برای شما بهتر است، در این زمینه وارد معامله شد؟

« بهبود شجاعی آماده شود برای اجرای حکم» ! نمازم را خواندم آن در نظرم آخرین نماز بود و بعد باید حرکت می کردم صدای زنجیرها می آمد، قرار بود با دسته بسته جان دهم چقدر سخت است حکم، حکم خداوند و باید اجرا شود. مامور آمد و مرا آماده حرکت به سمت آخر زندگیم کرد.

برویم… صدای گامها را می شنیدم وارد محوطه شدم یکی از آن طنابها را برای من آماده کرده اند.

محوطه شلوغ، هر کس در جایی و من را به سمت محل اجرای حکم راهنمایی می کردند آن صبح آخر من بود دیگر قرار بود بعد از آن را نبینم.

« بهنود شجاعی: به شما یک ماه فرصت داده شد تا رضایت ولی دم را بگیرید، او را بر گردانید»

یک لحظه خانواده شاکی را دیدم برادر داغ دارش گفت : « تو برادرم را کشتی» نمی دانستم از آن خبر خوشحال باشم یا از این جمله ناراحت. خوشحالیم کمتر از دقیقه ای طول نکشید آنان می خواستند حق برادر جوانشان را بگیرند و حق داشتند. اما به هر حال من یک ماه دیگر فرصت داشتم زنده بمانم اما این مطلب دل آن خانواده داغدار را درد آورد. چه کنم خدای من:

 

ای خدا ای راز دار بندگان شرمگینت   ای توانایی که بر جان و جهان فرمانروایی

 

ای خدا ای همنوای ناله پروردگانـــت    زین جهان تنها تو با سوز دل من آشنایی

 

از اینکه آنان دل خسته و رنجور شده بودند غصه ام بیشتر شد غم سراپای وجودم را فرا گرفت. میخواستم فریاد بکشم که دیگر توان زنده بودن را ندارم، دیگر این شکل زندگی برایم سخت است هر لحظه برایم لحظه مرگ است و هر دقیقه برایم عذاب آور، به که بگویم که خلاصم کنید.

صدایم در درون حبس شده بود، تشنه بودم اما آب شفایش نبود، خسته شده بودم اما نمی توانستم استراحت کنم، می خواستم بخوابم اما چشمانم اجازه نمی داد، می خواستم گریه کنم اما اشکی نداشتم، دوباره آن سلول تنگ و کوچک. به که بگویم نمی خواهم اینجای دنیا را. دوباره باید آن همه عذاب را تحمل کنم. کسی می گفت: « این لطف پروردگار هم به تو و هم به خانواده مقتول است شاید خداوند آنان را نیز بیازماید تو چه میدانی، مگر خود نگفته که من بهتر بر احوال شما آگاهم» با این ندا تسکین یافتم که آری خداوند بهتر می داند، شاید به این وسیله آنان نیز مانند من در حال آزمایش اند. که چگونه از حق خود بگذرند و زندگی جوانی را به او بر گردانند. یک ماه سخت و طاقت فرسا گذشت یک عده در جشن و شادمانی، یک عده در راه مسافرت به هرجایی که می خواستند، من نیز درگیر با آخرین روزهای زندگی ام، هر روز منتظر بودم خبری بیاید که شاید در آن از رضایت صحبتی شده باشد. اما هیچ؟

تا اینکه دوباره وقت آن شده که در این غم خانه دنیا شبی را صبح کنم. اما این بار سخت تر، چون یک شب زودتر از دوستانم جدا شدم و نتوانستم با کسی خداحافظی کنم. احساس می کردم که موهایم سپید شده و درونم تهی، چشمانم پر از اشک و …

 

اشک می غلطد به مژگانم ز شرم و روسیاهی           ای پناه بی پناهان مو سپید و رو سیاهم

 

بر در بخشایشت اشک پشـــــــــیمانی فشانم           تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم

 

آماده یک روز سخت و شب سیاه دیگر شده بودم. با خدای خود می گفتم ای کاش در این زمان آخر یک لحظه مادرم کنارم بود. اما من از نعمت او برخوردار نبودم. با خود گفتم ای کاش دستان گرم پدرم روی شانه هایم بود اما به جای آن دست سنگین تقدیر با من بازی می کرد. اشک چشمانم دلم را می شست و دلم چشمه ای شده بود برای اشکم. دوباره حرکت به سوی آخرین نقطه دنیا وای این سفینه مرا کجا می برد و چه قدر سرعت داشت. وقتی بیرون را نگاه می کردم همه جا سبز و خرم بود همه داشتند زندگی خودشان را می کردند کسی به من توجهی نمی کرد با خود گفتم ( یعنی خدایا می شود من را ببخشند) در ان لحظات چشمانم را خواب ربود.

 

ای بسا شب خواب نوشین گرم بیفتد به چشم     خواب می بینم چو مرغی می پرد در آسمانها

 

پیــــــــــــــــکر آلوده ام را خواب شیرین می رباید    روح من در جستجـــــــویت می پرد تا بی کرانها

 

آن شب نیز با تمام سختی هایش گذشت . خانواده مقتول با من چه خواهند کرد. یکبار که خداوند عمرم را تمدید کرد آیا آنان نیز مرا خواهند بخشید؟ هیچ چیز غیر ممکن نیست و همه چیز امکان دارد یعنی این بار چه می شود می بخشند یا می کشند؟ اما باید بگویم ای خانواده مقتول ای عزیزان عزیز از دست داده، من به عنوان قاتل فرزند شما از شما طلب عفو و بخشش می کنم و از شما می خواهم که مرا به آیه های قرآن که گفته: ( بخشیدن برای شما بهتر است) مرا ببخشید، آیا غیر از این است….

شما اکنون وقت دارید یک تحقیق کنید و ببینید، آنانکه بر امر قصاص تاکید داشته اند بعد از اجرای حکم چه حالی پیدا کرده اند، اگر من در غفلت مرتکب آن عمل شدم و در سنی که خوب و بد را از هم تشخیص نمی دادم شما چه، شما فقط به خاطر انتقام می خواهید این کار را انجام بدهید، که البته حقتان است یعنی نمی توان یک لحظه تامل کرد. اگر قصاص من باعث راحتی شما و آرامش روح آن مرحوم می شود اشکالی ندارد و اگر شما از آن دو نوبت که به من اجازه داده شده تا بتوانم رضایت شما را جلب کنم ناراحت و خشمگین هستید، آن موهبت خدا بود و من نیز به رضای او راضیم، اما به شما بگویم اگر مرا قصاص کنید که حکم حدود الهی را درباره ام اجرا کرده اید، جان جوانی را در مقابل جان جوانتان گرفته اید و  هیچ کس نمی تواند به شما بگوید که چرا اینکار را کرده اید و هیچ حساب و کتابی نمی ماند و به حقتان رسیده اید و دیگر همه چیز تمام می شود. اما اگر رضایت بدهید و از قصاص من در گذرید اولاً که خدا را خشنود کرده اید و از خصلت بخشندگی برخوردار شده اید و مرا تا آخر عمر غلام خود کرده اید و وارد معامله با خداوند شده اید که قطعاً در آن منفعت است. اما لحظات سختی که برمن گذشت را به خاطر لحظات سختی که بر شما گذشت حلالتان می کنم من لحظاتی را برای شما شرح دادم که با ورق و قلم نمی توان آن را توصیف کرد. لحظه ای که باید را نمی دانی و فقط انتظار دستی مهربان را می کشی که مرا ببخشد اما لحظاتی که شاید هیچ وقت جبران نشود. بار الهی می دانی که با دل شکسته و مالامال از درد این حرفها را می گویم:

 

مهربانا! با دلی شکسته رو به سوی تو کردم      رو کجا آرم اگر از درگهــــت گویی جوابم

 

بی کسم از سایه مهر تو می جویم پناهی         از کجا یابم خدایی گر به کویت ره نیابم

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.