صفحات خالی

شمایل

من يك انسان هستم.

آقای كروبی آدم از بعضی گفته های شما تعجب می كند!

 

با عرض سلام. آقای كروبی قبل از این كه شما را خطاب قرار بدهم، لازم می دانم به این نكته اشاره داشته باشم كه دیگر گذشت آن زمان كه ما مردم ایران از انسانها بت بسازیم و عكسشان را بیاندازیم توی ماه، هر چه گفتند بگوئیم چشم و هیچ انتقادی هم بر آنها وارد نباشد. گذشت آن زمانی كه ایرانی جماعت فریاد بر می آورد بت شكنی خمینی و بعد تبر را می گذاشت بر دوش بت بزرگی كه خود از خمینی ساخته بود تا دمار از روزگار ملت درآورد. دیگر دوران حقارت نفس و بت و بت سازی سر رسیده است. اكنون ما دیگر حتی حاضر نیستیم با فتوشاپ هم عكس كسی را توی ماه بیاندازیم. حركتها و گفته های مثبت شما را تأیید می نماییم، اما از نادرستها نیز انتقاد می كنیم. چون ما دموكراسی و آزادی بیان می خواهیم. ما ارزش و احترام می خواهیم، نه حكومتی كه به اسم دین بزند توی سرمان.

آقای كروبی من در تعجبم كه شما با اینهمه فهم و درایت و شجاعت و شهامت و زیركی ای كه دارید چطور هنوز دم از برپائی نظام و جمهوری اسلامی می زنید! من واقعاً متعجبم!

مطمئناً شما تاكنون فهمیده اید كه خواسته و مطالبات مردم ایران اكنون دیگر از حد انتخابات گذشته و مردم خواستار تغییر نظام هستند. من فكر می كنم شما هنوز برخلاف آقای منتظری كاملاً  با خودتان صادق نشده اید.

شما تنها كسی بودید كه بعد از سی سال كه از عمر جمهوری اسلامی گذشته بود، سخن از آزادی مذهب، حقوق شهروندی، آزادی بیان و باطل شدن سیستم تأیید صلاحیت كاندیداها به میان آورده و حتی به طور سربسته اشاراتی هم به رعایت حقوق اقلیتهای جنسی و برداشتن قانون حجاب اجباری داشتید. البته همان زمان هم در كنار این صحبتها تأكید بر حفظ نظام داشتید. اما آقای كروبی آن زمان اینقدر علنی دست نظام برای همه رو نشده بود و مردم شهامت اعتراض به نظام را تا این حد نداشتند.

لطفاً نگوئید كه یك عده به اسم اسلام جنایاتی مرتكب شدند و اگر جمهوری اسلامی واقعی حاكم باشد اوضاع بر وفق مراد خواهد بود. آقای كروبی آیا شما صحبتهای نمایندهء شیعیان مجلس عراق را شنیدید؟ چرا مسلمانان ایرانی در گفتار و رفتار خود صداقت لازم را ندارند. این آقای نمایندهء شیعه كه عرب هم بودند و اسلام در اصل دین خود آنهاست تأكید داشتند كه وقتی اسلام بر جامعه ای حاكمیت داشته باشد، از دموكراسی و آزادی مذهب و احترام به حقوق اقشار مختلف مردم خبری نخواهد بود، ایشان تأكید داشتند كه این دو با هم منافات داشته و در تضادند.

آقای كروبی لطفاً تا زمانیكه اسلام بر كشور حاكم است، دیگر دم از آزادی مذهب و حجاب اختیاری و حقوق اقلیتها و عدم رد صلاحیت و آزادی زنان و این قبیل مسائل نزنید.

شما در زمان مرحوم محمد رضا شاه پهلوی چند بار شنیدید كه یك نفر به جرم بهائی بودن یا همجنسگرا بودن سنگسار شده یا اعدام گردد؟ چند بار زنی به جرم بدحجابی یا مسائلی كه به حریم شخصی او مربوط می شد شلاق خورد و یا سنگسار و اعدام شد؟ به قول خود شما جنایات این رژیم روی شاه را سفید كرده است.

شما به خبرگان رهبری اشاره می كنید، نمایندگان آن را منتخبین مردم می دانید، بعد هم انتظار دارید از رهبر انتقاد كنند و كاندیداها رد صلاحیت نشوند؟ كی ما مردم توانستیم نمایندگان مجلسمان را خودمان انتخاب كنیم كه بتوانیم اعضای خبرگان را انتخاب كنیم. همه از صافی رهبر می گذرند و ما باید بین منتخبین یكی را انتخاب كنیم، كه در همان هم گاه تقلب می شود. شما اصلاً تا به حال موقع انتخابات مجلس خبرگان رفته اید ببینید چه كسانی در این انتخابات شركت می كنند؟

آقای كروبی، شما یك مسلمان شیعه و یك روحانی و خواستار حفظ حرمت اسلام هستید. به همین دلیل هم دقیقاً باید مسئلهء دین را از حكومت و سیاست و قانون جدا كنید. كاری كه كشیشهای مسیحی كردند تا مسیحیت به لجن كشیده شده را از منجلاب فساد نجات بخشند.

در دنیای غرب دین از سیاست و حكومت جداست. اگر قدمی مثبت برداشته می شود به اسم انسانیت است و اگر قدمی منفی برداشته می شود، به اسم نقض حقوق بشر بوده و به دنبال آن دین زیر سؤال نمی رود.

آقای كروبی شما به خاطر روحانیت و یا اسلامیتتان نبود كه كاندیدای صلح نوبل شدید، این انسانیت، شهامت و صداقت شما بود كه شما را كاندیدا كرد. این عدم خودخواهی شما به عنوان یك روحانی بود، كه حاضر شدید از نام اسلام و دین و نظام بگذرید، اما حقوق انسانها را پایمال نكنید.  و با اینهمه شما باز می گوئید نظام جمهوری اسلامی واقعی؟ دیگر چه چیز را می خواهید ثابت كنید؟ واقعیت این نظام همینی بود كه در طی این سی سال دیدیم.

آقای كروبی اگر بخواهیم از دینداران واقعی یاد كنیم باید از غربی ها نام ببریم. لااقل در غرب می دانیم كه افراد اگر هم تحت تأثیر خانواده دینی را انتخاب كرده باشند، تحت جبر حكومت نخواهد بود. اگر خیلی خانوادهء مستبدی داشته باشند كه این مسائل از دنیای نسبتاً دموكرات غرب بعید است، بعد از 18 سالگی آنقدر استقلال پیدا می كنند كه هر دین یا غیر دینی كه دوست دارند را برگزینند و ترسی از اعدام یا از دست دادن دانشگاه و شغل و موقعیت اجتماعی نداشته باشند.

در غرب، مسیحیان، از هر قشری كه باشند، به كلیسا رفته و حتی مراسم ازدواج خود را در كلیسا به جا می آورند. در بعضی از نقاط غرب حتی همجنسگراها هم در كلیساها ازدواج می كنند. آنوقت در ایران بی رودربایستی بگویم كه رفتن به مسجد كار آدمهای خیلی خیلی خاص بوده و با عرض شرمندگی در دید عموم مردم حضور در مسجد یكجور بی كلاسی محسوب می گردد. از انتخاب دین هم بگذریم كه بالاجبار اكثریت مسلمان شیعه به دنیا می آیند و حق هم ندارند كه دین خود را تغییر دهند وگرنه اعدام می شوند.

باور كنید مردم غرب هیچ فرقی با مردم ایران ندارند. مذهبی نیستند، كه هستند. خیلی از غربی ها از مردم ایران هم مذهبی ترند. خرافاتی نیستند، كه هستند. من واقعاً نمی توانم باور كنم كه در دنیای مدرن غرب اینقدر خرافات شایع باشد، اما هست. یكصدم این فیلمهائی هم كه غربیها در مورد روح و این جور مسائل ماوراء الطبیعه ساخته اند را ایرانیها درست نكرده اند. پس مشكل چیست؟ مشكل همینجاست كه در غرب دین بر سیاست و كشور حاكم نبوده و مسائل كشور به اسم دین تمام نمی شوند؛ دین یك امر خصوصی و شخصی است.

آقای كروبی عزیز اگر شما و امثال شما واقعاً دینتان را دوست دارید بیائید و یك لطفی در حق دینتان كرده و دست از سر این به قول خودتان بیضهء اسلام بردارید. من كه یك زن هستم و از قضای روزگار همجنسگرا و كاری به تخم و خایه های آقایون ندارم، لااقل تا این حد می دانم كه اگر زیادی و بیش از حد و هر روز و هر زمان به بیضه های كسی ور بروند، بعد خدای نكرده یك اتفاقاتی برای طرف خواهد افتاد. حال خود دانید و اسلامتان با بیضه هایش.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

گویا قیامت شده است

 

خبر اول: ندا آقا سلطان زنده است و در یونان زندگی می كند.

خبر دوم: ترانه موسوی زنده است و در كانادا زندگی می كند.

خبر سوم: سعیده پورآقائی زنده است و در تهران زندگی می كند.

خبر نهائی: ظاهراً قیامت شده است، چون مردگان سر از خاك برآورده و زنده شده اند.

سؤال: چرا این قیامت فقط برای زنان رخ داده و زنان مرده زنده شده اند؟!

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

مردان دگرجنسگرائی كه با مردان همجنس خود سكس دارند

 

یادداشت نویسندهء وبلاگ:

این مطلب یك مطلب بسیار گویا و كامل جهت شناخت بهتر نسبت به گرایش جنسی خود می باشد، هرچند این مطلب در مورد مردان و بخصوص مردان دگرجنسگرا نوشته شده است، اما در مورد زنان هم صدق می كند و برای همه، چه همجنسگرا، دگرجنسگرا و دوجنسگرا كاربردی می باشد.

از «آراد» عزیز بابت ترجمهء این مطلب سپاسگذارم. این مطلب از وبلاگ «پسر» گرفته شده است. به دلیل اینكه خودم در پیدا كردن منبع اصلی گیج شده ام، به گذاشتن لینك آن در وبلاگ پسر اكتفا می كنم.

 

لینك در وبلاگ پسر:

http://5pesar.wordpress.com/2009/09/24/smsm

 

 

مردانی که با مردان سکس دارند (MSM) اصطلاحی است که از بدنه ی رو به رشد ادبیات مشتق می شود و نشان می دهد که تمام مردانی که با همجنس خود سکس دارند همجنسگرا نیستند. برای دسته بندی مردانی که دارای روابط جنسی با مردان دیگر هستند اما هویت جنسی آنها همجنسگرا و یا دوجنسگرا نمی باشد، پژوهشگرانِ سکس و سازمان های ایدز کلمه ی مخفف MSM را برای نامیدن واقعیتی پذیرفتند که تقسیم دنیا به همجنسگرا و دگرجنسگرا، با تعداد کمی دوجنسگرا که گاهی اوقات به سادگی مردان گی و یا لزبین هایی هستند که با همجنسگرایی خود سازش ندارند را، پیچیده تر می کند. و این واقعیتی است که فعالیت جنسی پیچیده تر از آن است که سیستم نامگذاری سنتیِ دوگانه (و یا حتی سه گانه) بتواند با آن تطبیق یابد.

این مقاله بر مردان دگرجنسگرا که با مردان روابط جنسی دارند (SMSM) (1) تمرکز می کند. اگرچه رفتار این مردان را می توان به صورت همجنسگرا و یا دوجنسگرا دید، این مردان نه گی هستند و نه بایسکشوال.

پدیده ی SMSM آنچنان عمومی و شناخته شده گردید که حتی Oprah در مصاحبه ی خود با J.L. King در مورد این مطلب صحبت کرد. J.L. King در ابتدا این سبک زندگی در اجتماع سیاهان را با کتاب پرفروش خود با عنوان On the Down Low (2) نگاهی بر زندگی مردان سیاه Straight که با مردان می خوابند، نشان داد. Keith Boykin در Beyond the Down Low سکس، دروغ و انکار در سیاهان امریکایی، SMSM را در میان آفریقایی-امریکایی ها نشان می دهد. اگرچه «down low» را به هیچ عنوان نمی توان محدود  به جامعه ی آفریقایی-امریکایی دید. SMSM در تمام نژادها، تمام اقوام، مذاهب و رده های مختلف اجتماعی-اقتصادی وجود دارد.

تعداد مردان دگرجنسگرایی که با مردان سکس دارند را به سختی می توان دقیقاً محاسبه کرد اما این تعداد مطمئناً به طور شگفت آوری زیاد می باشد. براساس آمار مراکز کنترل بیماری، بیشتر از 3000000 زن امریکایی پارتنر جنسیِ مردانی هستند که مخفیانه با مردان دیگر ارتباط جنسی دارند، البته این تعداد شامل مردان بایسکشوال و مردان گی ِ مخفی نیز می باشد.

پدیده ی SMSM جدید نیست اگرچه تنها به تازگی توجه رسانه ها را به خود جلب کرده است. در نسل های پیش، این مردان به عنوان «trade» یا «کالا» توصیف می شدند – مردان دگرجنسگرایی که در روابط جنسیِ همجنسی به صورت مخفیانه شرکت می کردند و معمولا در آمیزش مقعدی نقش فعال و در عمل دهانی (fellatio یا تحریک آلت تناسلی مردان توسط زبان) نقش مفعول را انجام می دادند.

این افراد یا جزو تن فروشان بوده اند و یا مردانی بوده اند که تنها به دلیل در دسترس نبودن شریک جنسی زن با مردان دیگر رابطه ی جنسی برقرار می کردند (به عنوان مثال زندانی ها و یا مردانی که در محیط های تمام مردانه زندگی می کنند). این افراد می توانستند با مردان دیگر، مثلا نوجوانان فراری که برای زنده ماندن در خیابان ها زندگی می کنند و یا مردان جوان بی خیال و لاابالی (3) سکس داشته باشند.

این مردان برای یافتن فرد مقابل همجنس برای سکس معمولا در پارک های عمومی یا توالت های عمومی گشت می زنند، اما تمایلی به عضو بودن در اجتماع همجنسگرایان بجز در حاشیه ی آن ندارند.

اخیراً رشد اینترنت انجام انواع هوس های جنسی را برای همه از جمله SMSM ها آسان کرده است. اینترنت ملاقات مردان دگرجنسگرا (با هویت دگرجنسگرا) را با مردان دیگر برای سکس ناشناس و سریع، راحت تر و بی خطرتر نموده است. بنابراین تعداد مردانی که بدون به خطر افتادن هویت جنسی شان میل سکس با همجنس را تجربه می کنند رو به افزونی می باشد.

علاوه بر این برخی از مردان همجنسگرا به داشتن سکس با مردان دگرجنسگرا فتیش دارند. باز هم اینترنت و دیگر ابزار ناشناس به این مردان همجنسگرا کمک می کند تا با مردان دگرجنسگرایی که به دنبال داشتن سکس با مردان هستند ارتباط برقرار کنند.

چرا مردان دگرجنسگرا با مردان دیگر سکس دارند؟

دلایل زیادی وجود دارد که مردان دگرجنسگرا می توانند با مردان سکس داشته باشند. این دلایل در یک بازه از همجنسگراییِ موقعیتی تا اعتیاد جنسی قرار می گیرند. به طور کلی رفتار SMSM ی در محدوده ی ارضای جسمی و رفتارهای جنسی می باشد و ربطی به جذابیت یا کشش برای مردی دیگر ندارد. جذابیت در این رفتار نسبت به عمل و یا بدنِ (و یا عضوی از بدن) مردانه است و نه نسبت به خود یک مرد به طور کامل.

مردان دگرجنسگرایی که با مردان دیگر سکس دارند غالباً تمایلات جنسی بالایی دارند و به راحتی از لحاظ جنسی برانگیخته می شوند. این مردان ممکن است به دنبال یافتن ارتباطاتی با مردان باشند تا ارضای جنسی سریع و راحتی داشته باشند، که در این ارتباطات نیازی به متعهد شدن عاطفی ندارند و همچنین هویت جنسی آنها به عنوان یک مرد دگرجنسگرا به خطر نمی افتد.

برخی از SMSM ها را می توان به صورت «احساسی-دگرجنسگرا و جنسی-همجنسگرا» (4) توصیف کرد. اینها مردانی هستند که به صورت رمانتیک به جنس مخالف جذب می شوند اما تحریک عمده ی جنسیِ آنان با مردان می باشد. این مردان معمولاً به صورت دگرجنسگرایان ازدواج کرده و عاشق زنان خود می باشند اما با این حال به صورت جنسی تمایل دارند که با مرد دیگری سکس داشته باشند. 

SMSM های دیگر آنهایی هستند که معمولاً ترس از اجتماع دارند و مهارت های کافی برای ارتباط برقرار کردن و لاس زدن با زنان را ندارند. معمولاً این افراد آنچنان دچار تشویش و پریشانی می شوند که ارضای جنسی خود را با مردان دیگر می یابند. چرا که داشتن فقط یک سکس (hook-up) از طریق اینترنت، پارک ها و مکان های عمومی ای که مردان برای داشتن سکس با دیگر مردان در آنها می گردند، آسان تر است و نیازی به مهارت های اجتماعی ندارد.

معمولاً SMSM ها نسبت به تصاویر لخت مردان برانگیخته نمی شوند. در عوض آنها به صورت جنسی با زنان برانگیخته می شوند و به آنها جذب می گردند. از این رو ارتباط آنان با مردان معمولا بیش از آنکه از میل جنسی شان ناشی شود (شهوت آنان به مردان معمولا کمتر از شهوت آنها به شرکای زن شان می باشد) از تمایل آنان به مردان برای تجربه کردن و انجام برخی فانتزی های جنسیِ ویژه شامل برخی فتیش ها ناشی می گردد.  

در برخی موارد آنها مجبور و یا شدیداً علاقه مند به داشتن تجربیات متفاوت جنسی ای می باشند که ممکن است به آنها برچسب همجنسگرایی زده شود (مانند علاقه به ساک زدن (تحریک آلت تناسلی مردانه توسط زبان) یا داشتن سکس مقعدی به ویژه اگر علاقه به مفعول بودن داشته باشند). برای اجرای این علایق، این مردان دگرجنسگرا معمولاً به دنبال مردان همجنسگرا می باشند، چرا که برخی همجنسگرایان کمتر از زنان در این موارد سوء قضاوت کرده و همچنین نسبت به تجربیات جنسی آزاد بدون تعهد راحت تر هستند.

بعضی از SMSM ها خواهان پیوند با مردان دیگر بوده و نیازمند دریافت محبت از این مردان می باشند. آنها دریافت این محبت و پیوند را از طریق داشتن ارتباط جنسی با دیگر مردان می یابند. برخی از مردان دگرجنسگرا که احساس می کنند به اندازه ی کافی از پدر خود محبت و توجه دریافت نکرده اند، به دنبال یافتن سکس به عنوان راهی برای کسب پذیرش و محبت از مردان دیگر می باشند. ممکن است که این مردان ترجیح دهند که این پیوند، غیر جنسی باقی بماند اما آنها نمی توانند این صمیمیت و پیوند را به جز از طریقِ روابط جنسی به دست آورند.

برخی از SMSM ها افراد به اصطلاح خودشیفته ای (5) هستند که نیازی دائمی به پذیرش و توجه دارند. این مردان از سکس با مردان دیگر به عنوان راهی برای برآورده کردن این نیاز به ستایش و تحسین استفاده می کنند.

بعضی دیگر دچار نوعی بیماری وسواسی می باشند که در آن شخص، گرفتار این احتمال می شود که ممکن است همجنسگرا باشد. این مردان احساس می کنند که باید در برخی اعمال مشخص شرکت کنند و این، باعث ایجاد این ایده می گردد که آنها همجنسگرا هستند در حالیکه در حقیقت آنان دگرجنسگرا هستند. آنها هیچ لذتی در تماس جنسی با مردان نمی یابند، ولی با این حال به شرکت کردن در روابط همجنسگرایی رانده شده اند.

گروهی از SMSM ها سوءاستفاده های جنسی کودکی خود را بازی می کنند. اگر یک پسر دگرجنسگرا (اساساً دگرجنسگرا) توسط یک خویشاوند مرد خود مورد تجاوز قرار گیرد، ممکن است در حین رشد کردن و بزرگ شدن حس «بازگشت به صحنه ی جنایت» را با خود حفظ کند تا دردِ احساسی خود را پاک کرده و از بین ببرد. این مردان دگرجنسگرا گرایش جنسی همجنسگرایانه نداشته و رفتارهای همجنسگرایانه ی آنها ربطی به هویت جنسی و احساسی آنها ندارد.    

SMSMهای دیگر معتادان جنسی ای هستند که به دنبال راههای جدیدی برای اضافه کردن به شرم ها، هیجان ها و برانگیختگی های جنسی خود می باشند. این افراد تنها به دلیل اعتیاد جنسی مجبور به داشتن سکس با مردان می گردند. 

در انتها برخی SMSM ها از تصور کردن یا دیدن سکس همسر یا دوست دختر خود با مردان دیگر در حضور خودشان و یا اطلاع داشتن از اینکه کی و یا کجا رخ می دهد لذت می برند. اغلب از این احساسِ حقارت که همسر یا دوست دختر آنها از بودن با مرد دیگری که نیرومند تر و داراتر است لذت می برد، به صورت جنسی تحریک می شوند. برخی مردان نیز از داشتن سکس با همسر مردانِ دیگر در حضور و یا با اطلاع شوهر لذت می برند. بعضی اوقات این مردان وارد رابطه ی جنسی با مرد مقابل می گردند اما تنها در حضور همسر و یا دوست دختر آن مرد.

تفاوت بین مردان گی و :SMSM

گرایش جنسی یک مرد گی با داشتن جذابیت زیبایی شناختی پایدار، عشق رمانتیک و جذابیت جنسیِ تقریباً انحصاری به همجنس خود توصیف می گردد. افکار، فانتزی ها و رفتارهای جنسی یک مرد گی با هم در یک راستا می باشند. هویت او بر اساس داشتن احساسات، عواطف، داشتن حس معنوی، روانی و جنسی انحصاراً و یا بیشتر به مردان می باشد.

از آنجا که بعضی از مردان همجنسگرا می توانند از زنان در قسمتی از فانتزی ها و رفتارهای جنسی شان لذت ببرند (برای مثال داشتن ارتباط جنسی با یک زن همزمان با ارتباط با مرد دیگری و یا تنها تجربه ی داشتن سکس با یک زن)، یک مرد گی اگر نه کاملاً، بیشتر به مردان گرایش دارند.

در مقابل، SMSMها ممکن است درباره ی مردان فانتزی سازی کنند اما کشش رمانتیک و جنسی اصلی آنها به زنان می باشد. آنها مردان دگرجنسگرایی هستند که به دلایل مختلف در رفتارهای جنسی با مردان دیگر شرکت می کنند. آنها نه همجنسگرا هستند و نه دوجنسگرا، اگرچه که رفتار جنسی آنها شامل داشتن سکس با دیگر مردان نیز می باشد. نکته ی کلیدی اینجاست که آنها خود را به عنوان یک همجنسگرا یا دوجنسگرا ندیده و نمی دانند.

در شناخت و درک SMSM، یک فرق عمده میان هویت جنسی و ترجیح جنسی است. ترجیح جنسی درباره ی هوس ها و فانتزی ها مختلف می باشد درصورتیکه هویت جنسی درباره ی این است که چگونه فردی خود را به عنوان یکی از عبارات دگرجنسگرا، همجنسگرا و یا دوجنسگرا می شناسد و معرفی می کند. 

رفتار جنسی یک مرد دگرجنسگرا با مردان می تواند بازتابی از یک نیاز برای ارضای سریع جنسی، میل برای تجربه، اعتیاد و یا عکس العمل پیچیده ای برای سوءاستفاد های جنسی گذشته باشد. گاهی اوقات این رفتارها نشان دهنده ی مشکلات و تعارضات این افراد با امیال و احساسات جنسی شان می باشد، اما نمی تواند نشانگر یک هویت همجنسگرا باشد.

آیا رفتار SMSM بیماری است؟

از آنجا که برخی از رفتارهای SMSM ریشه های آسیب شناختی دارند که باید شناخته شوند، مردان دگرجنسگرایی که با مردان دیگر سکس دارند الزاماً بیمار یا دارای انگیزه های آسیب شناختی نیستند. مردان همجنسگرا، دوجنسگرا و دگرجنسگرا دارای رفتارها، فانتزی ها و امیال جنسی معینی می باشند که معمولاً به همراه مشکلات روانیِ کوچکی آنها را تجربه می کنند.

 

علاوه براین، همانطور که کینزی و همکارش در دهه های 1940 و 1950 اعلام کردند مردان و زنان مستعد دامنه ی بسیار وسیع تری از رفتارها و فانتزی های جنسی ای می باشند که معمولاً شناخته شده است. بسیاری اوقات مردان و زنان همجنسگرا فانتزی های دگرجنسگرایی و مردان و زنان دگرجنسگرا فانتزی های همجنسگرایانه دارند.

جدا از آن چیزی که یک مرد را به داشتن سکس با مرد دیگری می کشاند – تا زمانی که شخص آگاه به پیامدهای رفتارش می باشد، رضایت خود و پارتنرش را داشته باشد، به شخص دیگری صدمه نزند و به اعتماد پارتنرش احترام بگذارد – لذت جنسی خود توجیه داشتن رابطه ی جنسی می باشد. علاوه براین، حتی می تواند به خود شناسی فرد کمک کرده و چشم انداز شخصی فرد را وسیع تر نماید.   

اگرچه، داشتن یک زندگی Down low می تواند از جهات مختلف پرمخاطره باشد. پنهان کاری و شرم موجود در این نوع زندگی می تواند باعث آسیب های روان شناختی مانند افسردگی و خود کم بینی، به علاوه ی بسیاری رفتارهای غیرعادی دیگر، از جمله وابستگی دارویی، اعتیاد جنسی، تلاش برای خودکشی، خیانت جنسی و داشتن سکس بدون محافظت گردد که خود می تواند منجر به بیماری های مقاربتی از جمله آلودگی به HIV شود. 

یک قاعده ی تجربی مفید این است که، اگر رفتار SMSM مانع رشد روابط شخصیِ عمیق گردد، عزت نفس یا حس شخصیِ فرد را مضرانه تحت تاثیر قرار دهد و یا باعث ایجاد پریشانی حسی در مورد افراد مورد علاقه ی شخص گردد، درمان می تواند مفید باشد. SMSM هایی که در نهایت به درمان روی می آورند، اغلب در می یابند که مشکل، رفتارِ جنسی آنان نیست؛ بلکه احساس آنان نسبت به آن رفتارها منبعِ مشکل می باشد.

برخی در می یابند که رفتار جنسیِ آنان دلالت بر اعمال و وجوه غیر جنسیِ آنان و یا زخم های احساسی ای دارد که نیاز به مداوا و درمان دارند.

نکته ای در مورد درمان جبرانی:

درمان جبرانی (6) که برای تغییر گرایش جنسی یک فرد از همجنسگرا به دگرجنسگرا تلاش می کند، به طور گسترده و صحیح بی اعتبار شده است. این روش به مرور باعث القای خودبیزاری در مردان  و زنان همجنسگرا می گردد.

حال آنکه مدافعان و شاغلین درمان جبرانی به موفقیت خود در تغییر همجنسگرایان به دگرجنسگرایان مباهات می کنند، اما این ادعاها هنوز با روش های علمی ارزیابی نشده اند. باید گفت که می توان به فردی کمک کرد تا از برانگیختن کشش های همجنسی بپرهیزد، اما این معادل با تغییر گرایش یک فرد نمی باشد.

می توان گفت کسانی که ادعا می کنند که «قبلاً همجنسگرا» (7) بوده اند و در حال حاضر از همجنسگرایی به دگرجنسگرایی تغییر نموده اند، حقیقتاً دگرجنسگرایانی هستند که در گذشته به صورت همجنسگرایان رفتار می نموده اند.

آنها مردان دگرجنسگرایی می باشند که با مردان دیگر سکس دارند.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

انرژی هسته ای حق مسلم ما است اما …

 

انرژی هسته ای حق مسلم ما است اما …

1)     درصورتیکه این انرژی واقعاً برای مردم ایران مصرف گردد و نه فقط برای قشر دیکتاتور حاکم بر جامعه و مردم کشورهای بیگانهء مورد توجه آنها.

2)     ما که امیدی نداریم که این انرژی هسته ای به مردم ایران برسد، اگر آب و نفت و گاز مملکت به ما رسیده انرژی هسته ای هم خواهد رسید.

3)     این انرژی هسته ای قرار است صلح آمیز باشد و به نفع مردم ایران و نه جهت ساخت سلاح اتمی و کشتار سایر مردم جهان. ما چطور از حکومتی که دست در قتل مردم کشور خود و سایر مردم جهان دارد انتظار داریم در فکر ساخت بمب اتم نباشد. ضمناً من از یک نفر که شدیداً طرفدار ا.ن. و خ.ر. بوده و به قول خودش وی و اقوامشان کاره ای هم هستند، از زبان خود وی شنیدم که هدف ساخت سلاح اتمی، البته به گفتهء ایشان جهت دفاع از خود در برابر دشمنان، است. معنی دفاع آقایان را هم که خوب می دانیم، حمله از نظر آنها دفاع است.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

پیشنهادی برای تغییر شعار

 

ما مردم ایران خواهان آزادی، احترام، برابری و دموكراسی هستیم.

بعد از كودتای 23 خرداد، در پاسخ به جنایات رژیم مستبد اسلامی، ما ملت آزادیخواه ایران، شعاری كه سی سال بر ما تحمیل شده بود، یعنی «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» را به شعار «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» تغییر دادیم.

من امروز داشتم فكر می كردم آنچه كه ما مردم ایران خواهان آن هستیم دموكراسی است. پس چرا شعار ما ملت ایران بوی دموكراسی به خود نگیرد؟

من پیشنهاد می كنم كه از این پس شعار «استقلال، آزادی، دموكراسی ایرانی» را جایگزین شعار «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» كرده و یا در كنار آن، از هر دو با هم استفاده نمائیم.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

آقای كروبی، «سعیده پورآقائی» قبل از هرچیز یك انسان بود

 

درود فراوان بر شما آقای كروبی عزیز. اول از همه نامزدی شما برای دریافت جایزهء صلح نوبل را به شما تبریك گفته، شجاعت و شهامت شما را می ستایم. من قبل از انتخابات با همهء فامیل سر اینكه تصمیم داشتم به شما رأی بدهم بحث داشتم. اما اكنون هیچ كس سرفرازتر از من نیست. ولی این سرفرازی كجا و آن سرفرازی واقعی شما و هموطنان دلیر و از جان گذشتهء من كه اینچنین در برابر جنایتكاران دیكتاتور ایستاده اید كجا.

هرچند دوست دارم هرچه زودتر به اصل مطلب بپردازم، اما لازم می دانم به یك موضوع بسیار مهم دیگر نیز اشاره كنم. چون من فكر می كنم اكنون كه در آستانهء آزادی ایران عزیز قرار داریم، چه بهتر كه خود و سایر هموطنانمان را، هرچه بیشتر، با دموكراسی و احترام به حقوق خود و دیگران، آشنا سازیم.

و اما موضوعی كه در مقدمه می خواهم به آن بپردازم در رابطه با نظر یكی از دوستان محترم اینجانب است. وقتی من به این دوست عزیزم خبر دادم كه ممكن است آقای كروبی كاندیدای دریافت جایزهء نوبل صلح شوند، و اهمیت این موضوع را در دو چیز دانستم، اول در اینكه ثابت خواهد شد آنكه در برابر این رژیم ایستاده به انسانیت و حفظ حقوق انسانها می اندیشد و نه آن كسی كه ایشان را محكوم می نماید؛ و دوم اینكه، چنانچه آقای كروبی كاندیدا شوند، دست رژیم برای آسیب رسانی به كاندیدای نوبل صلح تنگ تر خواهد شد. و چنانچه وقاحت را بدان حد رساند كه بخواهد به ایشان آسیبی برساند، با نهادهای بین المللی طرف خواهد بود و از طرف دیگر بزرگترین لكهء ننگ تاریخ را بر دوش خواهد كشید، هرچند كه تاكنون نیز هیچ از آن كم نگذاشته است.

دوست عزیزم اما در پاسخ به من گفتند كه با وجود احترامی كه برای آقای كروبی قائل هستند، فكر می كنند كه بهتر است موضوع نوبل صلح با موضوع مذهب و دین قاطی نشود. در پاسخ به این دوست عزیز گفتم كه هم اكنون هم این دو مسئله با هم یكی نشده اند. آقای كروبی به عنوان یك روحانی از حقوق پایمال شدهء مردم دفاع نكردند، بلكه به عنوان یك انسان این كار را انجام دادند. دوستم در ادامه به این موضوع اشاره داشتند كه فراموش نمی كنند كه آقای كروبی از آقای خمینی دفاع می كنند. به دوستم پاسخ دادم كه من هم با آقای خمینی مخالف هستم و ایشان را به هیچ عنوان قبول ندارم. اما این دلیل نمی شود كه به خاطر تفاوت عقیده ام در این زمینه با آقای كروبی، ایشان را مورد قضاوت قرار داده و فعالیتهای بشردوستانهء ایشان را نادیده گرفته و ایشان را شایستهء دریافت جایزهء نوبل صلح ندانم.

دوستان عزیز، هموطنان گرامی، ما در حال مبارزه برای رسیدن به ایرانی آزاد و دموكرات هستیم. روی سخن من در درجهء اول با خودم و سپس با همهء شما هموطنان عزیزم است. بیائید از همین الان احترام به همهء نژادها، اقوام، مذاهب و گرایشات را بیاموزیم. باور كنید كه با احترام به دیگران، دراصل به خودمان احترام می گذاریم. در ایران آزاد فردا رئیس جمهور مملكت ما قرار نیست فرد خاصی باشد، او قرار است كه فقط یك مشخصه داشته باشد، اینكه رئیس جمهور منتخب مردم باشد. كسی كه از زیر صافی عده ای خاص نگذشته باشد. مهم نیست كه او چه كسی باشد، آخوند باشد، نویسنده، فیزیكدان، پزشك، هنرپیشه و یا یك رقصنده؛ عرب باشد، ترك، كرد، فارس و یا ارمنی؛ شیعه باشد یا سنی، بهائی، یهودی، مسیحی و یا لائیك؛ زن باشد یا مرد، دگرجنس گونه (ترنس) باشد یا حتی یك دوجنسه؛ همجنسگرا باشد، دگرجنسگرا، دوجنسگرا، و یا حتی مردی زنانه پوش. مهم این است كه منتخب واقعی مردم ایران باشد و بتواند به حقوق همه احترام گذاشته، به مردم و ایران عزیز خدمت كرده و سیاستهائی درست اعمال كند، نه اینكه ایران و مردم آن را به ورطهء نابودی بكشاند.

و باز برمی گردم به سراغ آقای كروبی عزیز و سخنی كه با ایشان و در اصل با همهء مردم شریف ایران دارم. در لا به لای اخبار مختلفی كه دنبال می كردم با ماجرای خانم «سعیده پورآقائی» رو به رو شدم. در متن اخبار آمده بود كه آقای كروبی در ابتدا با شك و تردید اعلام داشته اند كه گویا دختر خانمی كه فرزند یك جانباز بوده اند و در تظاهرات شركت داشته اند، مورد آزار جسمی و جنسی قرار گرفته و درنهایت به قتل رسیده اند. بعد از احضار آقای كروبی توسط ناعادلان روزگار، ظاهراً به ایشان ثابت می كنند كه خانم «سعیده پورآقائی» اولاً فرزند جانباز نیستند و پدرشان فوت شده اند، دوم اینكه ایشان یك دختر فراری بوده اند و چند بار سابقهء فرار از خانه را داشته اند. آقای كروبی اظهار می دارند كه ایشان تأكید كرده بودند كه هنوز در باب اطلاعات رسیده اطمینان كامل ندارند.

آقای كروبی عزیز، وقتی همهء معترضین را ارازل و اوباش و دختران دستگیر شده را ولگردانی بی سروپا می خوانند، مسلم است كه به كشته شدگانی چون خانم «سعیده پورآقائی» هم القابی چون دختر فراری را نسب می دهند، همانگونه كه به اجساد بی نام و نشان مدفون در بهشت زهرا القاب كارتون خواب و معتاد و ولگرد داده اند. اما فرض را بر این بگذاریم كه این خانم واقعاً چندبار از خانه فرار كرده بوده و پدرشان هم جانباز و شهید نبوده اند. آیا اینها دلایلی موجه خواهند بود بر اینكه ما پیگیر جریان شكنجه هائی كه بر ایشان رفته و چگونگی كشته شدن ایشان نباشیم. چه اهمیتی دارد كه «سعیده پورآقائی» كه بوده؟ «سعیده پورآقائی» قبل از هرچیز یك انسان بوده. ما چه می دانیم كه وضعیت خانه و خانوادهء ایشان چگونه بوده كه ایشان را از منزل فراری داده؟ با این اوضاع و احوالی كه این سفاكان جنایتكار برای ما در طی این سی سال درست كرده اند، نه تنها عده ای از دخترها از خانه فراری شده اند، بلكه عدهء بی شماری از زنان و مردان و مغزهای مملكت از كشور فراری و آواره شده اند. اگر «سعیده پورآقائی» یك دختر فراری بوده تازه یكی بوده مثل خود من. با این تفاوت كه من جسارت ایشان را نداشتم، فقط توانستم در دوران دانشجوئی از منزل به خوابگاه فرار كنم. بیست سال از عمر من در یك شهر كوچك به بدترین شكل ممكن گذشت. نه تفریحی داشتیم و نه می توانستیم هیچ چیز را تجربه كنیم، دائم هم برچسب زن خراب را به ما می زدند. ما حتی یك سینما هم نمی توانستیم برویم. فقط و فقط به همراه خانواده گاهی می توانستیم به پارك شهر برویم و البته در آن پارك حق نداشتیم به مردم نگاه كنیم و یا بخندیم. كافی بود در راه مدرسه كسی ما را در حال خندیدن می دید تا گزارش آن را به والدینمان بدهد. در چهاردیواری مدرسه هم حق خندیدن و پوششی جز به رنگ سیاه نداشتیم. ما حتی حق نداشتیم جوراب سفید داخل كفش اسپرت سفید بپوشیم. همه باید تیره می بودند. اگر پنج دقیقه دیر به مدرسه می رسیدیم انواع تهمت ها را می شنیدیم. اگر مژه هایمان بلند یا كمی سیاه بود با تف دهانشان روی آن می كشیدند تا به آنها ثابت شود كه طبیعی هستند یا آرایش شده. جاسوس می فرستادند دم منزلمان تا به زور از ما نوار ترانه بگیرد و داخل مدرسه تحویلمان داده و بعد برای ما پرونده تشكیل بدهند. در این شرایط بد از ما انتظار داشتند به جز بیست نمرهء دیگری نگیریم كه من نمی دانم آن نمرات بیست و رتبه های عالی كنكور به چه دردمان می خورد. به خاطر می آورم كه در كلاس اول دبیرستان به دلیل اینكه تازه با جبر و هندسه و مثلثات آشنا شده بودم از جبر نمره ای زیر پانزده گرفته و از ترس دعوای پدر و مادرم تصمیم داشتم خودكشی كنم. در همان دوران یكی از پسران فامیل به اینجانب ابراز علاقه كرده و در عین حال یكی از دختران فامیل من را از ازدواج اجباری ترسانده بود. ترس از ازدواج اجباری با آن پسر كه البته ترسی بیجا بود و ترس از دعوا به خاطر نمرهء زیر پانزده جبر من را وادار به كشیدن نقشه ای برای خودكشی كرد. اما خوب هرنقشه ای می كشیدم تصویرش برای من وحشتناك تر از آن بود كه به آن جامهء عمل بپوشانم.

آقای كروبی عزیز جانم برایتان بگوید كه اینجانب در دوران نوجوانی حق نداشتم دوست پسر داشته باشم. ساكن شهری كوچك بودیم و با آبروی خانواده بازی می شد. نمی دانید به خاطر آن یك دوست پسری كه داشتم چه عذابهائی كه نكشیدم. به واسطهء همین مشكلات بود كه من بدون اجازهء خانواده ام موقع انتخاب رشته، یك شهر دورافتاده را انتخاب كردم و چشمتان روز بد نبیند كه وقتی خبر قبولی ام را شنیدم پدرم آنچنان تبریكی به من گفت كه خواهرانم زار زار به حالم می گریستند. اما من به هر قیمتی كه بود برای فرار از آن شهر و خانه آنها را راضی كردم كه برای تحصیل به آن شهر دورافتادهء مرزی بروم. اكنون می بینم كه فشارهای زندگی چقدر چشمان من را كور كرده بودند، چون من در همان زمان در شهری كه اكنون محل سكونت من است، رشتهء مورد علاقه ام را قبول شده بودم، اما در آن زمان چون فقط به فرار از خانه و شهر محل سكونتم فكر می كردم، فقط می خواستم تا آنجائیكه می توانم از خانواده دور شده و از تحصیل در زمینهء مورد علاقه ام صرفنظر كنم؛ درنتیجه اكنون دارم چوب آن را می خورم.

و اما بعد از سن بیست سالگی و قبولی در دانشگاه و مهاجرت به شهری بزرگتر از قبلی، ورق برگشت. اكنون شاید اگر من را به حال خودم می گذاشتند چندان تمایلی به انتخاب دوست پسر نداشتم، اما سركوفت مادر بر بی عرضگی اینجانب و افتخار پدر بر ارتباط با جنس مخالف باعث می شد كه من به زور بخواهم خودم را آویزان این پسر و آن پسر كنم. البته منظورم از زور و اجبار در مورد خودم است وگرنه ماشاء الله اشتهای مردان دست و پا بستهء محدود در جو بستهء ایران بسیار است.

آقای كروبی عزیز، بعد از پسربازیها و صحبتهای اجباری با خواستگارانی كه به زور حاضر به همصحبتی به آنها می شدم (كه آن شرایط یكبار دیگر من را به فكر خودكشی انداخت) باز هم ورق برگشت و فقط و فقط بر اثر یك اتفاق من فهمیدم كه یك همجنسگرا هستم. انگار روزگار هرگز سر سازگاری با من را نداشت. زمانی كه دوست داشتم دوست پسر داشته باشم مجبور به پرهیز از پسرها بودم. زمانیكه نمی خواستم دوست پسر داشته باشم مجبور به دوست شدن با آنها بودم. زمانیكه در یك محیط نسبتاً باز قرار گرفتم كه بالاخره خودم انتخاب كنم كه پسر را می خواهم یا دختر را، یكدفعه با واقعیت تلخ و شیرین گرایش جنسی خود آشنا شدم. آقای كروبی عزیز، با وجود این آخری، دیگر جای من در ایران نبود. سالهاست كه به فكر فرار از ایران هستم، اما متأسفانه توانائی انجام این یكی را نداشته ام. از پناهندگی هم می ترسم. چون جدا از تمام سختیهائی كه دارد، اگر پذیرش نگیرم و اخراج شوم، مرگ من در ایران حتمی خواهد بود. آقای كروبی عزیز قسمتی از ماجرای زندگی خود را بازگو كردم تا گفته باشم كه دختران فراری كشور ما كسانی هستند همچون من. من كه خودم تحصیلكرده هستم و خانواده ام هم تحصیل كرده و جزو آدمهای سرشناس و اتفاقاً لامذهب و بی حجاب و به ظاهر مدرن دیار خودمان بودند از خانه و كاشانه فراری بودم، خدا به داد آن دخترانی برسد كه در خانواده هائی سنتی و مذهبی به سر می برند. آقای كروبی عزیز، فراموش نكنید كه «سعیده» و امثال «سعیده»، قبل از به دوش كشیدن هر لقب و ریشه داشتن در هر اصل و نسبی، یك انسان هستند و هیچكس حق ندارد به حریم شخصی و حقوق انسانی آنها تجاوز نماید.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

اگر به خودکشی فکر می کنی …

 

اگر به خودکشی فکر می کنی سه چیز را مد نظر داشته باش:

اگر کسی هستی که به دیگران اعلام می کنی که قصد داری خودت را بکشی اصلاً اهل خودکشی نیستی. فقط داری خودت را برای دیگران لوس می کنی و به دنبال برانگیختن حس ترحم و دلسوزی و جلب توجه دیگران هستی.

اگر به دیگران اعلام نمی کنی اما تا به حال هیچ اقدامی نکرده ای بدان که فقط به خودکشی فکر می کنی و اصلاً اهل عمل نیستی؛ حتی اگر بارها نقشه های مختلفی برای اقدام به خودكشی کشیده باشی. اگر اهلش بودی تا به حال لااقل یکبار آن را انجام داده بودی و اینقدر به بهانه های مختلف از زیرش در نرفته بودی.

اگر اهل عمل هستی و اقدام هم کرده ای و از بد روزگار هنوز زنده مانده ای دست نگه دار، اول این پست را بخوان، توصیه های آن را به کار بگیر، بعد اگر خواستی خودت را بکش.

به نظر من احساس خودکشی، فکر کردن به آن و میل به اقدام به این عمل ممکن است به سراغ هرکسی برود. من خودم بعد از کودتای 22-23 خرداد احساس خیلی بدی داشتم و تا چندهفته شدیداً دلم می خواست رگ دستم را بزنم. ولی این فقط یک احساس بود و من اصلاً تصمیم نداشتم به آن جامهء عمل بپوشانم.

خودکشی معمولاً حاصل افسردگی، یأس و ناامیدی است. خودکشی نهایت خودآزاری است. کسی که به خودکشی فکر می کند، اگر این فکر به دنبال حادثه ای مثل مرگ عزیزی، تصادفی، ورشکستگی ای، چیزی، به طور موقت، به ذهنش نیامده باشد، حاصل عدم علاقه به خود می باشد. حاصل انزجار و تنفر از خود است.

گاهی خودکشی یک راه فرار از حل مشکلات است. مثلاً کسی ورشکست شده، طلاق گرفته، در عشق شکست خورده و …؛ به جای رو به رو شدن با این مسائل ترجیح می دهد صورت مسئله را به کل پاک کند.

اگر شما هم مثل من بارها به خودکشی فکر کرده اید، اقدام نکرده اید و هنوز زنده اید، بعد از گذشت سالها، با نگاهی به گذشته، خواهید دید که چطور برای مسائلی پیش پا افتاده و بی اهمیت، یا کم اهمیت و گاهی حتی مضحک و خنده دار خواسته اید خود را بکشید. یا اینکه متوجه شده اید که آن مشکل آنقدرها هم سخت و لاینحل نبوده. بالاخره یک جوری حل شده. درعوض شما امروز با دنیائی از تجربه به رشد و بلوغ بیشتری رسیده اید.

حتی ممکن است آن مشکل هنوز هم حل نشده باشد، اما مسیر زندگی شما دیگر تغییر کرده، مشکل به طور لاینحل در جادهء دیگری به حال خود باقیست و شما در جاده ای دیگر دارید مسیر زندگی خود را طی می کنید.

هرموقع احساس بدی داشتید و تصمیم به خودکشی گرفتید به یك چیز فکر کنید، به اینکه خودکشی راه فرار از مشکلات نیست، شما دارید صورت مسئله را پاک می کنید. مطمئناً راه حل دیگری نیز وجود دارد. سعی کنید به دنبال کشف آن راه حل و رشد خود باشید. به رشد خود بیاندیشید و نه کشتن و نابود کردن خود. به دنبال این تصمیم به روزی در آینده فکر کنید که ناگهان مشکل امروز و تصمیمی که برای خودکشی گرفته بودید را به خاطر خواهید آورد و در آن روز اگر به خود نخندید، خواهید گفت، من چقدر احمق بودم که برای مسئله ای به این بی اهمیتی می خواستم خودم را بکشم. این مسئله اینقدرها هم غیرقابل جبران نبود. من آن را در ذهن خودم بزرگ و لاینحل کرده بودم.

نکته:

گاهی وقتها ما در مواجهه با بحرانها، لازم است که در خودمان تغییراتی ایجاد کنیم. لازم است که طرز تفکر خودمان را تغییر دهیم. لازم است نزد مشاور و روانشناس برویم. وقتی روی خودمان کار کنیم، کم کم آن بحران در ذهن ما رنگ می بازد و به یک خاطره تبدیل می گردد. به خاطر داشته باشید که بحران در یک لحظه يا در دوره ای خاص و موقتی اتفاق می افتد. این ذهن ماست که آن را کشدار كرده و در لحظات متمادی در خود زنده نگاه می دارد.

بارزترین مثالی که می توانم بزنم مسئلهء تجاوز، آبروریزی، نقض حقوق بشر، انواع حوادث و سوء استفاده هاست. اولین نکته ای که در مواجهه با این حوادث باید درنظر داشته باشیم این است:

ما در برابر همه کس و همه چیز عاجزیم.

ما نمی توانیم بگوئیم این حادثه چرا برای من باید اتفاق بیافتد؟ چرا من؟ چرا یک نفر به من تجاوز کرد؟ چرا جامعه اینگونه است؟

این نکته را همواره به خاطر داشته باشید که ما نمی توانیم دیگران را تغییر بدهیم مگر اینکه خودشان بخواهند. ما نمی توانیم دیگران را کنترل کنیم و بگوئیم با ما اینگونه رفتار کنید و آنگونه رفتار نکنید. ما نمی توانیم بر روی زمین خدائی کنیم. مسئلهء اعتراض به نقض حقوق بشر و احقاق حقوق امری جداگانه است. در آنجا ما مشکلات را می پذیریم، سپس برای رفع مشکل تلاش و اقدام می کنیم. اما دائم نمی نشینیم خودآزاری کنیم و بگوئیم چرا و بعد به کشتن خود بیاندیشیم.

به خاطر داشته باشید که افراد بیمار در روی زمین بسیارند. اگر کسی به تو تجاوز کرده، اگر از عکس یا فیلم تو سوء استفاده کرده و با تصویر واقعی یا روتوش شدهء تو آبروی تو را برده، او یک بیمار است. به چشم یک بیمار به او نگاه کن. اگر در خیابان یک دیوانه ببینی چه می کنی؟ سعی می کنی ازش دور شوی. و اگر به تو حمله ور شد و تو را زخمی کرد نمی گوئی چرا، چون به او به چشم یک دیوانه نگاه می کنی.

بهتر است این «دعای آرامش» بین المللی را حفظ كنی و هرگاه احساس بدی به تو دست داد، چشمانت را ببندی و آن را زیر لب زمزمه كنی، اگر به خدا اعتقاد نداری، خدا را نیروی درونی خود یا نیروی موجود در طبیعت و یا مجموعهء دیگر انسانهائی كه می توانند به تو یاری برسانند فرض كن.

«خداوندا! آرامشی عطا فرما، تا بپذیرم، آنچه را كه نمی توانم تغییر دهم، شهامتی، تا تغییر دهم، آنچه را كه می توانم و بینشی كه تفاوت این دو را بدانم».

به خاطر داشته باش كه آنچه كه نمی توانی تغییر دهی دیگران و دنیای پیرامون تو و آنچه كه می توانی تغییر دهی، فقط و فقط، خود تو می باشد.

عوامل زیر در داشتن احساس بد نسبت به خود و روزگار و میل به خودكشی و ابتلا به افسردگی مؤثرند:

قربانی دانستن خود؛ زمانیكه ما خود را قربانی حوادث دانسته، همیشه دیگران را مقصر دانسته و حاضر نیستیم نقش و مسئولیت خود را در یك حادثه بپذیریم.

خود محور بودن و خود را مركز جهان دانستن؛ زمانیكه ما از درون احساس حقارت كنیم و خود را دوست نداشته باشیم، آثار آن از بیرون به صورت غرور، خودشیفتگی، خودمحور بودن، خود را خدا و مركز جهان دانستن و غیره ظاهر می گردد. نتیجهء چنین طرز تفكری این می شود كه یا دائم در حال كنترل و تغییر دیگران هستیم و یا هرگاه حادثه ای برای ما رخ داد دائم از خود و دیگران می پرسیم چرا با من چنین شد، چرا برای من چنین اتفاقی افتاد، چرا من؟

زمانیكه به شانس و اقبال اعتقاد داشته و رابطهء علت و معلولی و عمل و عكس العملی را فراموش كرده باشیم.

زمانیكه به واسطهء انتظارات دیگران، مخصوصاً والدین، اكنون ما نیز از خودمان انتظار داریم یك انسان كامل باشیم و هرگز مرتكب هیچ خطا و اشتباهی نشویم. بهتر است فراموش نكنیم كه ما یك انسانیم و جایز الخطا. تا اشتباه نكنیم راه درست را پیدا نخواهیم كرد. ما حق داریم اشتباه كنیم.

دو نکته را در زندگی ات بهتر است مد نظر داشته باشی، اول اینکه همیشه برای خود هدفی درنظر داشته باش. برای خود به عنوان یک انسان ارزش قائل باش. هیچگاه فکر نکن که تو بی فایده هستی. تو آفریده شده ای تا بر روی زمین خدمت کنی و برای خود و دیگران مفید باشی. مشکل تو این است که هنوز هدفت را تعیین و راهت را پیدا نکرده ای. مهم نیست که هدف تو چی باشد. هرکسی به یک طریقی به بشریت خدمت می کند. هرکس هدف خودش را دارد. اهداف و سلیقه ها و افکار متفاوتند. زمانیکه یکی از نزدیکانم درجوانی درگذشت با خود گفتم چرا او؟ او که سطح تحصیلاتش از من بیشتر بود، او که مهربانتر و خوش اخلاق تر از من بود. او که شوهر داشت و مثل من مجرد نبود. او که شغلی بهتر از من داشت. او که بیشتر از من به بشریت خدمت می کرد. هنوز هم من همان موقعیت را دارم. اما دیگر نمی گویم چرا من بی خاصیت زنده ام و او مرده. به هر حال زمان مرگ او فرا رسیده بود و در این کتابچهء هستی این من و دیگر بازماندگان هستیم که قرار است راه او و امثال او را برای خدمت به بشریت ادامه بدهیم. اگر او جور دیگری به انسانها خدمت می کرد، من جور دیگری خدمت می کنم. امروز دیگر من خودم را موجودی بی خاصیت نمی بینم.

هیچگاه خود را با دیگران مقایسه نکنید. قرار نیست همهء اهداف مثل هم باشند. قرار نیست همه فعال حقوق بشر باشند، قرار نیست هدف همه خدمت به جامعه باشد. شاید هدف تو این باشد که یک نقاش شوی و برای دل خودت نقاشی کنی. تابلوهایت را بفروشی و اینگونه ارضا شوی. شاید هدفت این باشد که پولدار شوی. شاید دوست داری کشاورزی کنی. ممكن است هدفت این باشد كه رابطه ات با پدر و مادرت بهتر شود و ….

در مورد اهدافت یک مسئله را به خاطر داشته باش، شکست در راه رسیدن به هدف بخشی از راه است. اگر شکست می خوری، فکر نکن که هدف تو بی ارزش است. اگر بین راه دیدی هدفت را دوست نداشتی، به این فکر نکن که انتخاب هدف راه اشتباهی است. هدف به تو انگیزهء زیستن می دهد. تو فقط هدفت را اشتباه انتخاب کرده ای. حال که فهمیدی اشتباه کرده ای آن را تغییر بده. اگر شکست خوردی اما به هدفت علاقه داری باز امتحان کن. این را بدان که شیرینی زندگی در طی کردن مسیر است و نه رسیدن به هدف. وقتی به هدفت برسی خوشحال می شوی. اما بعد دیگر باز بی هدف خواهی بود. اما باز هم نگران نباش. اکنون با دنیائی از تجربه، و پاداش رسیدن به یک هدف، می توانی هدف دیگری را دنبال کنی. گاهی وقتها حتی می توانی چند هدف را همزمان با هم انتخاب کنی. مثلاً به کلاس زبان بروی، در رشتهء حقوق لیسانس بگیری، وبلاگ بزنی و یک دوست پسر- دختر انتخاب کنی. به اهدافت رسیدی؟ خوبه، حالا باز برو به سراغ اهداف بعدی. چون تو دیگر یک مردهء متحرک نیستی، یک انسان زنده و پویا و سرشار از امید هستی.

و اما نکتهء دومی که در زندگی ات بهتر است مد نظر داشته باشی این است، هرموقع می بینی موضوعی تو را آزار می دهد، سعی کن در طرز تفکر و دیدگاهت تغییراتی بدهی. مثلاً اگر مورد تجاوز قرار گرفته ای و درعذابی بنشین فکر کن. آیا فکر می کنی وجودت از کثافت پر شده؟ آیا فکر می کنی کسی به پاکی تو تجاوز کرده؟ آیا پردهء بکارت تو از بین رفته؟ خوب تو چرا اینقدر به یک تکه گوشت بی ارزش که بالاخره یک روزی از بین می رود اهمیت می دهی. من وقتی برای اولین بار با دوست پسرم سكس كامل داشتم به من گفت می بینم که پردهء بکارت نداری. من جا خوردم. خودم هم نفهمیده بودم کی و توسط چه کسی از بین رفته. چون تا قبل از آن با کسی سکس کامل نداشتم. یعنی از بین آن دو پسر قبلی یکی از آنها با دستش آن را از بین برده و من نفهمیده ام؟ یا خودم موقع خودارضائی این کار را کردم؟ اولش شوکه شدم و کمی ناراحت. اما بعد با خودم گفتم بالاخره یک روزی باید از بین می رفت. من را بگو که چقدر از فرا رسیدن آن روز می ترسیدم. الان می بینم که از بین رفته و خودم هم نفهمیده ام.

اگر از قضاوت دیگران می ترسی، یا اینکه فکر می کنی کسی با دختری که بکارتش از بین رفته ازدواج نمی کند، به این فکر کن، اولاً که تو تا به كسی نگوئی نخواهد فهمید، بعد هم می توانی با جراحی آن را برگردانی. از طرفی این انسانهائی که ارزش تو را بر مبنای یک تکه گوشت بی مصرف قرار می دهند آیا شایستگی زیستن در کنار تو را دارند؟ انسانهائی که حتی در این حد درک و فهم ندارند که یک انسان بیمار به حریم شخصی تو تجاوز کرده. من چند بار به طرق مختلف مورد دست درازی جنسی قرار گرفته ام. الان که به آن افراد فکر می کنم می بینم که یک سری انسان بیمار و بی فرهنگ بیشتر نبودند. از وضع روحی و افسردگی ای که داشتند، از زندگی اکنون و همسری که برگزیده اند کاملاً مشخص است که چقدر بیمار بودند. یکی از آنها معتاد است و علاف و ولگرد، او آرزو داشت با ازدواج با من برای خودش اعتباری کسب کند. نفر دوم هم آرزو داشت با من ازدواج کند، همان موقع که از من خواستگاری کرده بود و با من سکس داشت، خواهرم را بی اجازه بوسیده بود و از دیگران می شنیدم که با آنها هم رابطه دارد. درنهایت هم با دختر دیگری ازدواج کرد و اکنون همسرش از او طلاق گرفته. نفر سومی كه به من دست درازی كرد از افراد فامیل بود؛ او اینقدر عرضه نداشت که در جواب تهدیدهای دیگران بایستد و با دختری که ازش متنفر بود ازدواج کرد. پسر دوست پدرم در کودکی به من گفت که بیا اندام جنسیمان را نشان هم بدهیم. من نشان دادم اما او نشان نداد. احساس خیلی بدی به من دست داد و فهمیدم که چه کلاهی سر من رفته. اما الان خنده ام می گیرد. چون دقیقاً می توانم درک کنم که چه آدم سنتی و متعصبیست. از آنهائیکه اگر چادر زنش کمی عقب برود واویلا می شود.

البته گذر از این مراحل و فراموش کردن آسیبهای جسمی و روانی حاصل از تجاوز راحت نیست. برای این کار ما احتیاج به گذر زمان و احتمالاً مشاوره و رواندرمانی داریم. اما تجربه ای که بسیار به من کار داده این بوده که کلاً حساسیتهای خودم را کم کنم. من آمده ام تیر خلاص را زده ام. اسم خودم را گذاشته ام جنده. به خودم گفتم آقا من یک جنده هستم؛ تمام. خیال خودم و همه را راحت کردم. من جندگی نمی کنم، اما دیگر ذهنم درگیر این نیست که حالا اگر قسمتی از بدنم را کسی دید چی فکر می کند، حال می کند یا نمی کند، اگر یک روز کسی من را با یکی ببیند چی می شود، اگر یکی بفهمد من همجنسگرا هستم چی فکر می کند، اگر یک روز کسی فیلم یا عکس من دستش افتاد و آن را توی اینترنت پخش کرد چه اتفاقی می افتد، اگر مثل گذشته یک عده به من تهمت و برچسبهای ناجور زدند چی می شود. من دیگر هرگز به این چیزهای مسخره فکر نمی کنم، و دغدهء این جور چیزها را هم ندارم. جالب اینجاست که از وقتی که چنین تصمیمی گرفته ام تاکنون هم هیچ اتفاقی برای من نیافتاده است. اگر هم بیافتد می گویم به درک. یک زمانی عکسم را توی این سایتهای دوستیابی می گذاشتم. الان خدا می داند چه کسانی در کجای دنیا عکس من را دارند. شاید هم بعضی ها آن را به یک عکس سکسی تبدیل کرده باشند و خودم هم خبر نداشته باشم. به خودم می گویم خوب چشمم روشن. وقتی شما این طرز تفکر را داشته باشید کسی در این زمینه از شما نقطه ضعفی به دست نیاورده و از این طریق نمی تواند علیه شما اقدام کند.

در پایان مثل همیشه به شما توصیه می کنم که برای حل کردن مشکل افسردگی خود دوازده قدم را طی کنید. اگر مشکل اعتیاد را در بین خود یا اعضای خانواده تان دارید به جلسات معتادین گمنام یا خانواده های معتادین بروید. اگر نه، به جلسات پرخوران گمانم بروید و دوازده قدم را طی کنید، حتی اگر یك پرخور نباشید، بعد اگر دوست داشتید می توانید خود را بکشید.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

اولین وبلاگ من

 

انگار یك عده یك بازی وبلاگی راه انداخته اند كه در مورد تاریخچهء وبلاگهاشون صحبت می كنند.

كسی از من دعوت نكرده راجع به تاریخچهء وبلاگم بنویسم. خودم هم خداخدا می كردم كسی از من دعوت نكنه، چون من اصلاً اهل این بازیهای وبلاگی نیستم.

اما الان نشسته بودم داشتم شام می خوردم كه یكدفعه یادم افتاد كه چند سال پیش من یك وبلاگ فوق العاده درپیتی داشتم. یعنی از اون درپیتهای روزگار بود.

یادم نیست دقیقاً چه سالی بود، فكر كنم سال 83 بود. كلاس اینترنت می رفتم. استادمون بهمون یاد داد كه توی پرشین بلاگ وبلاگ بسازیم. من هم برای پروژهء كلاسم یك وبلاگ توی پرشین بلاگ ساختم. دقیقاً نمی دونم كلاً دو بار آپ كردم یا سه بار. فكر كنم سه بار بود. پست سومش هم این بود، دوستت دارم، با چند تا آیكون قلب. در پستهای قبلی هم همه اش از بد روزگار و شكست در زندگی و این چیزها نوشته بودم.

وای وای وای وای! چه فاجعه ای بود اون وبلاگ! فكر كنم چند جمله هم راجع به ریكی مارتین و احتمالاً یك خوانندهء دیگه هم توی یكی از اون سه تا پست نوشته بودم. آهان، الان یادم افتاد. توی یك پست یك مشت اراجیف راجع به ریكی مارتین و محمد اصفهانی نوشته بودم.

بعد نمی دونم چی شد كه وبلاگ را رها كردم به حال خودش. الان اصلاً یادم نمی یاد بعدها حذفش كردم، خودش حذف شد، یا هنوز هستش. یوزرنیمش یادمه، اما پسوردش یادم نیست. ایمیلش را هنوز دارم و اتفاقاً با یكی از بچه های خودمون از طریق آن در ارتباط بوده ام.

الان چك كردم، نبود. انگار یكبار رفتم حذفش كردم. درست یادم نیست.

بعد از آن وبلاگ بسیار بامسما كلاً وبلاگ نویسی را گذاشتم كنار. حتی هیچ وقت هم تا همین سه سال پیش وبلاگ نمی خوندم. بعد از آشنائی با همجنسگراها وبلاگخون شدم. اما می ترسیدم وبلاگ نویسی را شروع كنم. اینبار برخلاف دفعهء قبل به خودم می گفتم من كه یك نویسندهء حرفه ای نیستم. الان خوشحالم كه با وجود آنكه حرفه ای نیستم اما وبلاگ نویسی را شروع كرده ام.

اما خودمونیم عجب وبلاگ درپیتی داشتم من!

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

آماده‌اند به بهانه اسلامی کردن، دانشگاه‌ها را تعطیل کنند.

 

لینك منبع:

http://zamaaneh.com/Mohebbi/2009/09/post_184.html

 

گفت و گو با دکتر آرش نراقی:

«آماده‌اند به بهانه اسلامی کردن، دانشگاه‌ها را تعطیل کنند»

فرنگیس محبی

mohebbi@radiozamaneh.com

 

در ادامه صحبت‌ها و ابراز نارضایتی‌های آیت‌الله خامنه‌ای در مورد تدریس علوم انسانی در دانشگاه‌ها، آقای امامی کاشانی امام جمعه موقت تهران نیز با تأیید سخنان اقای خامنه‌ای در خطبه‌های نماز جمعه گفت که دانشگاهیان و شورای عالی انقلاب فرهنگی باید به سخنان رهبر توجه کنند.

این موضوع را در گفت و گویی با دکتر آرش نراقی، استاد فلسفه و ادیان در آمریکا و عضو حلقه کیان در میان گذاشتم و از او سؤال کردم که آقای خامنه‌ای در قسمتی از صحبت‌هایشان گفتند که آموزش علوم انسانی در دانشگاه‌ها باعث بی‌اعتقادی به اسلام و تعالیم اسلامی می‌شود؛ آیا خود این گفتار و ابراز نگرانی از سوی ایشان بر سست بودن پایه‌های اسلام در جامعه ایران بیشتر صحه نمی‌گذارد؟

نکته‌ای که آقای خامنه‌ای می‌گوید، از جهتی درست است. تعلیم و تدریس علوم انسانی و اصولاً علوم جدید به معنای تعلیم و تدریس نوعی خردگرایی و بینش انتقادی است.

در علم جدید وقتی شما پژوهشی انجام می‌دهید، از پیش به نتیجه‌ پژوهش ملتزم نیستید. شما مقدماتی می چینید؛ آزمایش‌هایی انجام می‌دهید تا چیزی را کشف کنید؛ یعنی به نتیجه‌ای برسید که از پیش نمی‌دانسته‌اید.

و شیوه‌ و کار پژوهش علمی هم اصولاً شیوه‌ای انتقاد است. یعنی شما باید ذهن و خرد نقاد داشته باشید تا بتوانید داده‌هایی را که به دقت گردآوری می‌کنید، به روشنی تحلیل و نقادی کنید. تعلیم و تعلم علوم جدید از اساس مبتنی بر تفکر انتقادی و تحلیلی است.

اما از طرف دیگر آن نوع دین‌باوری و دین‌ورزی که سنتاً در جامعه‌ ما می آموزند، در حوزه‌های علمیه رونق بیشتری دارد، و مهم‌تر از همه محبوب صاحبان قدرت است، اصولاً بر مبنای تسلیم و تعبد است.

دین‌باوری و دین‌ورزی سنتی عمدتاً تحت تأثیر تفکر فقهی است. در تفکر فقهی یک نفر، یعنی فقیه حکمی صادر می‌کند، و مقلدین باید از او تقلید و تبعیت کنند.

این نوع تفکر دینی فقه-‌مدار به ذائقه‌ حکومت‌گران خوش می‌آید؛ چرا که در این مدل فقیه در مقام بالاتری می‌نشیند و حکم و فتوا صادر می‌کند، و دیگران هم مکلف‌اند که از او اطاعت کنند.

در این رابطه جایی برای چون و چرا نیست. یک نفر حکم می‌دهد و طرف دیگر عمل می‌کند. این مدل مبتنی بر تقلید و تعبد و تسلیم حاکمان خودکامه را بسیار خوش می‌آید. این نحوه دین‌ورزی تقلیدی البته با تفکر انتقادی و تحلیلی که مبنای نگرش علمی است سازگاری ندارد.

به هر حال به نظرم نگرانی حکومت‌گران ما از علوم انسانی هم جنبه اعتقادی دارد و هم جنبه سیاسی. از جهت اعتقادی نگرانی آن‌ها این است که رشد تفکر انتقادی و تحلیلی، اعتبار و حجیت آموزه‌های جزمی را که بنیان دین‌ورزی سنتی است، مورد تردید قرارمی‌دهد؛ مردم، به تعبیر کانت، جرأت پرسیدن پیدا می‌کنند و در نتیجه پرسش‌هایی را مطرح می‌کنند که روحانیت سنتی حتی از فهم آن‌ها ناتوان است؛ چه رسد به پاسخ دادن به آن پرسش‌ها.

به لحاظ سیاسی هم رشد تفکر انتقادی به معنای استقلال و بلوغ شهروندان است؛ و شما نمی‌توانید شهروندان بالغی را که قدرت تحلیل و انتقاد دارند، به اطاعت و تبعیت تام و بی‌چون و چرا وادار کنید.

برمی‌گردم به این قسمت از صحبتتان که گفتید جامعه‌ی روحانیت برای خیلی از پرسش‌ها پاسخی ندارد. این پرسش پیش می‌آید که اگر مبانی دینی و اسلامی قوی است، چرا در واقع این همه دست‌پاچگی و نارضایتی در میان حکومت به وجود آمده است؟

در این‌جا دو بحث را باید از یکدیگر تفکیک کرد. گاهی می‌پرسیم که آیا دین ما می‌تواند در برابر توفان خردورزی و سنجش‌گری مقاومت کند یا نه. به فرض آن‌که به این پرسش پاسخ مثبت دهیم، اما این پایان کار نیست. در گام بعدی باید ببینیم که این مقاومت و استقامت در عمل و به واقع چگونه صورت می‌پذیرد.

تفکر دینی، خواه اسلام خواه سایر ادیان، در طول زمان تکامل پیدا می‌کند و باید به تناسب مسائل و پرسش‌هایی که در پیش رویش نهاده می‌شود، مستمراً خودش را بازسازی کند.

شما وقتی به تاریخ تفکر اسلامی مراجعه کنید، می‌بینید که وقتی موج خردگرایی یونانی به مسلمانان رسید، عده‌ای علوم و معارف یونانی را کافرانه و مغایر با دین می‌دانستند. اما مسلمانان فرهیخته‌ در طول زمان آموختند که چگونه می‌توانند میان باورها و تعهدات دینی خودشان و خردگرایی که از فرهنگ یونانی آموخته بودند، نوعی هم‌نشینی مسالمت‌آمیز و سازنده و پربار به وجود بیاورند. در واقع عصر طلایی فرهنگ اسلامی ناشی از این مواجهه خلاّق و آفریننده‌ میان ذهن مسلمانان و فرهنگ یونانی بوده است.

دین را نباید امری تلقی کرد که یک بار و برای همیشه نازل شده است و در طول تاریخ هیچ تحول و تکاملی نمی‌پذیرد. البته مسلمانان بر این باروند که برای مثال قرآن یک بار و برای همیشه نازل شده است؛ اما درک مسلمانان از این منابع همیشه می‌تواند و می‌باید به تناسب مسائل، مشکلات، پیشرفت‌ها و دست‌آوردهای خرد بشری، پیشرفت و تکامل بیابد.

مشکل اصلی این است که بسیاری از علمای سنتی ما اصولاً از این تحولات و عمق و ژرفای آن بی‌خبرند؛ و لذا اصولاً نمی‌توانند تفکر دینی را در عین حفظ اصالت و گوهرش، با اقتضائات اندیشه نوین و تحولات عصر جدید تناسب ببخشند. به همین دلیل است که در برابر موج پدیده‌های جدید احساس خطر و وحشت می‌کنند.

شما وقتی چیزی را نمی‌شناسید، نمی‌توانید به درستی با تحوّلات آن هماهنگ شوید. راه درست مواجهه با دست‌آوردهای جهان مدرن این است که به عنوان افراد دین‌باور، خودمان را اصلاح کنیم؛ یعنی بر دانش و آگاهی خود بیفزاییم، نه آن‌که بکوشیم تحولات و پیشرفت‌های بشر جدید را انکار یا نابود نماییم.

متأسفانه گروهی از روحانیون آسان‌طلب ما راه مخالفت با اصل خرد مدرن و علوم جدید را انتخاب کرده‌اند؛ نه ارتقای دانش خود از دست‌آوردهای جهان جدید را.

الان انتقاد از تدریس علوم انسانی آیا بهانه‌ای برای پوشاندن بدبینی‌ای نیست که در ۳۰ سال گذشته در میان جوانان و جامعه‌ ایران نسبت به دین به وجود آمده است که مقصر اصلی‌اش خود حکومت می‌تواند باشد؟

من به یک معنا با این ادعا که جوانان ما نسبت به دین بدبین شده‌اند، موافقم و به یک معنا با این ادعا موافق نیستم. به نظر من تعبیر دقیق‌تر آن است که بگوییم جوانان ما نسبت‌ به این قرائت استبدادی، قدرت‌مدار، عبوس و قشری از دین بدبین هستند؛ یعنی قرائتی که با خرد، اندیشه، هنر، زیبایی و عشق مخالفت است.

آن‌چه از این دین قشری بر جا مانده، یک مشت آهنین است که ما خصوصاً بعد از انتخابات اخیر آن را به عریان‌ترین وجهی دیدیم. البته همه‌ ما با این چهره‌ از دین مخالفیم. اما به گمان من بی‌انصافی و دین‌ناشناسی است که پدیده پیچیده و ذوابعاد دین را یک‌سره به این چهره عبوس، استبدادی و قشری تحویل دهیم.

دینی که در اندیشه و منش بزرگانی مانند غزالی، مولانا، عطار، ابوسعید ابوالخیر یا حافظ تجلی کرده است، دینی انسانی، معنوی، و زیبایی‌گرا و عشق‌محور است که هنوز هم، به گمان من، برای مردم ما و خصوصاً جوانان می‌تواند جذاب باشد.

این وظیفه روشنفکران دینی و الهی‌دانان نواندیش است که این چهره معنوی و زیبایی‌گرا و عشق‌محور را از زیر آوار دین قشری فقیهانه به درآورند؛ بازسازی کنند و با مقتضیات زندگی بشر جدید تناسب بخشند. به گمان من، معنویت اسلامی که در آینه اندیشه و زیست بزرگان فرهنگ ایرانی – اسلامی شکوفا شده است، امروزه هم می‌تواند روح تشنه و مضطرب بشر جدید را سیراب کند و آرامش ببخشد.

اما اگر سخن شما ناظر به این دین حکومتی باشد که در دست عمله استبداد به ابزاری برای تحمیق و تحمیل سلطه درآمده است، در آن صورت با شما موافقم که نه فقط جوانان، بلکه همه ما از آن دل‌زده و روی‌گردانیم.

به هر حال، آن‌چه امروز در میان حکومت‌گران ایران می‌بینیم، بیش از آن‌که درد دین باشد، درد قدرت سیاسی است. طبیعی است که جوانان متفکر، منتقد، حساس و پویا این دین حکومتی‌شده را که برای توجیه خشونت، و تقلب و انواع سیاست‌ورزی‌های غیر اخلاقی به کار گرفته می‌شود، برنتابند.

اتفاقاً همین سؤال را می‌خواستم از شما بپرسم که تا چه حد صحبت‌های آقای خامنه‌ای در این مورد به مسائل و ناآرامی‌های اخیر در ایران ربط پیدا می‌کند؟ یعنی آیا موج روشنفکری در ایران، ایشان و حکومت را وحشت‌زده کرده است؟

به گمان من، مخالفت با علوم انسانی یک وجه سیاسی دارد و یک وجه اعتقادی. مهم‌ترین کسی که در طول سالیان متمادی بر طبل اسلامی کردن علوم انسانی می‌کوبید، آقای مصباح یزدی بود.

او در همان دوران کذایی انقلاب فرهنگی تلاش وسیعی کرد تا از تدریس علوم انسانی مدرن در دانشگاه‌ها جلوگیری کند و اگر پایمردی کسانی مثل دکتر عبدالکریم سروش نبود، موضع مصباح یزدی به کرسی می‌نشست و فاتحه علوم انسانی سال‌ها پیش خوانده می‌شد.

طرح مصباح یزدی در آن روزگار به نتیجه نرسید؛ اما او از پیگیری این پروژه به هیچ وجه منصرف نشد. اساساً یعنی از انگیزه‌های راه‌اندازی مؤسسه امام خمینی در قم، تربیت کسانی بود که بتوانند علوم انسانی را به قول خودشان «اسلامی» کنند.

ظاهراً برنامه این بود که همان بلایی را که بر سر قوّه قضائیه آوردند، یعنی گروهی افراد ناآزموده را پس از یک دوره کارآموزی سطحی به جای قضات باتجریه و آگاه نشاندند، بر سر دانشگاه‌ها و رشته‌های علوم انسانی هم بیاورند و در فرصت مقتضی، فارغ‌التحصیلان مؤسسه آقای مصباح را جایگزین اساتید علوم انسانی دانشگاه‌ها کنند.

آقای خامنه‌ای به تبع و تحت تأثیر آقای مصباح یزدی از مدت‌ها پیش مسأله اسلامی کردن دانشگاه‌ها و خصوصاً علوم انسانی را در نظر داشت و حتّی اقداماتی، ولو محدود، هم در این زمینه انجام شد. از جمله در دوره‌ی آقای خاتمی به آقای معین که وزیر علوم وقت بود، فشارهای زیادی آمد که کتاب‌ها و جزوه‌های درسی استادان علوم انسانی دانشگاه‌ها پیشاپیش ممیزی بشود.

البته شرایط آن ایام اجازه نمی‌داد که این طرح پیش‌تر برود. اما امروز یک ضرورت سیاسی به آن دغدغه ایدئولوژیک افزوده شده است. دولت کودتا به این نتیجه رسیده است که باید فرآیند کودتا را تا نهایت پیش ببرد؛ و حالا که سران اصلاحات و مخالفان و منتقدان را وسیعاً سرکوب و منکوب می‌کند و برای این کار هزینه بالا می‌پردازد، باید کار را یک‌سره کند؛ و از جمله تکلیف دانشگاه‌ها را هم برای همیشه معلوم و یک‌سره کند.

در این‌جاست که دغدغه ایدئولوژیک امثال مصباح یزدی با ضرورت‌های سیاسی دولت کودتا تقارن پیدا می‌کند. به هر حال سردمداران کودتا به خوبی می‌دانند که مهم‌ترین کانون نوگرایی، نوخواهی و مطالبه در جامعه ایرانی، دانشگاه‌هاست. شبکه دانشگاه‌ها در سراسر کشور گسترده است و دانشجویان آزاداندیش که در این مراکز با نقد و پرسش پرورده می‌شوند، به آسانی زیر بار کودتاگران نخواهند رفت.

بنابراین بازگشایی دانشگاه‌ها می‌تواند بر التهاب جامعه ایران به نحو خطرناکی بیفزاید. البته دولت کودتا چند صد نفری از روشنفکران و رهبران اصلاحات را در بند کرده است؛ اما رهبران اصلی جنبش سبز جوانان دانشجوی ما هستند.

بنابراین دولت کودتا کار خود را تمام‌شده نمی‌بیند؛ مگر آن‌که رهبران واقعی جنبش، یعنی دانشجویان را کاملاً از میدان به در کند. اما چگونه می‌توانند میلیون‌ها دانشجو را بازداشت و در دادگاه‌های نمایشی منکوب کنند؟

ظاهراً بهترین شیوه منکوب کردن دانشگاه‌ها تعطیل کردن این نهاد علمی است. شما تردید نکنید که کودتاگران کاملاً آماده‌اند که به بهانه اسلامی کردن علوم انسانی و اسلامی کردن دانشگاه‌ها، تمام دانشگاه‌ها را از اساس تعطیل کنند.

اگر ناآرامی در دانشگاه‌ها آغاز شود، رهبران کودتا مطلقاً ابایی ندارد که با تکیه به زور و به رغم افکار عمومی، دانشگاه‌ها را دوباره به محاق تعطیلی ببرند.

امروز آرزوی آقای مصباح یزدی در محو علوم انسانی با نیاز آقای خامنه‌ای به خاموش کردن منتقدان مقارن شده است؛ و به گمان من خطری بسیار جدّی دانشگاه‌ها، و به تبع آن اندیشه و خرد انتقادی، و به تبع آن دین‌ورزی خردمدار، زیبایی‌گرا و عشق محور را در جامعه ما تهدید می‌کند.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

كامنتی از سعید هومو

 

سعید عزیزم یك نظر اساسی داده. الان كه نظر سعید را خوندم همه اش دارم فكر می كنم كه من چطور یادم به وسوسه های فكری نبود؟

تو را به خدا می بینید، یك نفر كه جلسه ای نیست، یكی از اساسی ترین شاخه های بیماری منی كه جلسه ای هستم را به من گوشزد كرد.

ممنونم سعید جان.

این هم كامنت سعید هومو:

سلام دوست عزیزم . میدونی به نظر من اتفاقاً تو داری از واقعیت همجنسگرا بودنت فرار میکنی، بله ذهن ناخودگاه تو می دونه که تو همجنسگرا هستی اما خودآگاه تو داره تلاش می کنه راهی برای اثبات همجنسگرا بودن یا نبودنت پیدا کنه . اصلاً همین که میگی تا الان دنبال دوست پسر نبودی یا حوصله اش نداری یا به قول خودت حتی اگر فقط از نظر فیزیکی با یک پسر به ارگاسم برسی ولی از نظر روحی و روانی هرگز نمی رسی این خودش یعنی اینکه به مردها کشش جنسی نداری ، خودتم می دونی که دوست داشتن و علاقه مند شدن به مردی صرفاً به عنوان یک دوست و یک انسان هیچ ربطی به گرایش جنسیت نداره اما در رابطه خاص جنسی و روانی به گرایش جنسی خیلی ربط داره . من خودم هرگز نسبت به زنها کشش جنسی حس نمی کنم . عزیزم به نظرم مشکل فکری الان تو گرایش جنسی نیست بلکه مشکل فعلی تو ذهن تضاد ذهن ناخودآگاه با ذهن خودآگاه توست . بحث اعتماد هم نیست فقط مربوط می شه به وسواس فکری که مدتی پیدا کردی فکر کنم می دونی که وسواس فکری یکی از مواردی است که افراد را به سوی آن چیزی که نیستند سوق می دهد و یکی از دسته های بیماری روانی است ( البته روانی نه به آن عنوان ها ) خواستی در مورد وسواس فکری خودت تحقیق کن که شامل همه افراد می شه.

 

دسته‌بندی شده در: Uncategorized

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.