نكته:
لطفاً دوستان همجنسگرا، بعد از خواندن این پست، چنانچه می توانند برای من نظر بگذارند. من ترجیح می دهم با اسمی كه در محیط نت هستید نظرتان را بگذارید، چون خواندن نام شما من را بسیار خوشحال خواهد كرد. اما چنانچه راحت نیستید، می توانید به طور ناشناس نظر خود را بگذارید. من به نظرات شما خیلی احتیاج دارم. حالم خیلی بده.
سلام دوستان.
حالم خیلی بده.
باز دوباره گیر داده ام به خودم.
دارم به خودم می گم برو دوست پسر بگیر.
چرا نمی ری دنبال دوست پسر؟
می گم:
تو واقعاً چرا نمی ری دنبال دوست پسر؟
عكسهای لخت مردها را می گذارم جلوی چشمم.
سعی می كنم توی خیال خودم با مردها سكس كنم.
می رم عكسهای لخت زنها را می بینم.
با هم مقایسه شون می كنم.
نمی دونم چرا وقتی عكس مردها را می بینم اشك توی چشمهام جمع می شه.
خدا نكنه حالم به هم بخوره.
اون وقته كه سرزنشها شروع می شه.
خودم را سرزنش می كنم و می گم تو داری به خودت تلقین می كنی.
چرا اولش حالت بد نشد؟
چرا همیشه حالت بد نمی شه؟
اصلاً دیگه نمی دونم آیا بدن مردها برای من زیباست یا نه.
اصلاً دیگه نمی دونم آیا احساسی نداشتن با تحریك شدن با هم فرق دارن یا نه.
خسته شدم.
همینطور دارم به خودم گیر می دم.
موضوع این نیست كه من همجنسگرائی را بد می دونم یا غیر طبیعی.
نه بد می دونم و نه غیر طبیعی.
موضوع اینه كه همینطور دارم می گم تو داری به خودت دروغ می گی.
داری سر خودت را كلاه می گذاری.
تو می تونی با مرد سكس داشته باشی.
می شینم فكر می كنم.
چرا من اصلاً دنبال دوست پسر نیستم؟
من چندتائی دوست گی دارم.
زیاد هم باهاشون در ارتباط نیستم.
اما اصلاً احساس نمی كنم كمبود دوست پسر دارم.
یعنی واقعاً دلیل اینكه دنبال دوست پسر نیستم اینه كه حس نمی كنم نیاز دارم؟
داشتم فكر می كردم از فردا برم یك دوست پسر پیدا كنم.
اما می بینم اصلاً حالش را ندارم.
خسته شدم.
خیلی خسته شدم.
وقتی اطرافیانم همه اش در مورد دوست پسر حرف می زنند خیلی لجم می گیره.
احساس می كنم عقده دارن.
كمبود دارن.
نمی دونم چرا اصلاً خوشم نمی یاد می بینم همه اش می شینن دربارهء پسرها حرف می زنند.
نقشه می كشن پارتی بگیرن و كلی پسر دعوت كنند.
درحالیكه بعضی وقتها بعضی از مردها را كه می بینم خیلی هم ازشون خوشم میاد و برام جذابن.
نمی دونم چرا برای من پسر در یك چیز خلاصه شده: گی.
فكر می كنم مرد فقط دو تا معنی برای من داره:
گی و پدر.
باور كنید حالا همین فردا می شینم به خودم می گم دروغگو.
هرچی می خواهم بشینم به یك مردی فكر كنم و تو خیالم باهاش عشقبازی كنم هیچكس را پیدا نمی كنم.
نمی دونم چرا نمی تونم اونقدر واضح خیالپردازی كنم.
یكی به من بگه آخه من چرا نمی تونم خودم را باور كنم. به خودم اعتماد كنم.
خسته ام. خیلی خسته ام.
دوجنسگرائی؟ اصلاً و ابداً.
من یا باید استریت باشم یا لزبین.
هركاری هم بكنم اصلاً نمی تونم دوجنسگرائی را قبول كنم.
من آخر سر قراره فقط با یك جنس زندگی كنم.
یا همجنس یا دگرجنس.
خدایا خسته شدم.
كاش من را می كشتی از دست این در به دری ذهنی.
خسته شدم دیگه.
باز می گم برو امتحان كن. باورتون می شه، حالش را ندارم برم یكبار دیگه امتحان كنم.
می دونید با ارضا شدن خودم كه مشكلی ندارم.
كافیه یك نفر بیاد آدم را لیس بزنه.
اگر طرف هم بخواهد خودش فقط فرو كنه و ارضا كنه باز قضیه منتفی است.
نكتهء اصلی مال وقتیه كه بخواهی فراتر از سكس پیش بری و با طرف عشقبازی كنی.
وقتی بخواهی تمام بدن طرف را لمس كنی.
یك عشقبازی تمام عیار و حسابی.
و البته من اصلاً نمی تونم خودم را برای یك مرد لوس كنم.
انگار كلاً با كسی كه از من خیلی بلندتر باشه مشكل دارم.
خوب حالا اگر طرف همقدم باشه چی؟
نه، اصلاً به نظر من موضوع اندام طرف نیست.
مگر مردها و زنهای دگرجنسگرا همیشه با كسانی ارتباط دارند و ازدواج می كنند كه اندام و ظاهر طرف كاملاً مطابق میلشون باشه؟
مگه چند درصد از زنها و مردهای روی زمین مانكنی اند؟
من این توجیه را قبول ندارم كه می گن شاید اندام طرف به دلت نبوده.
آدم وقتی واقعاً از یك جنسی خوشش بیاد، اگر وسواس نداشته باشه، زیاد به اندام و قیافه گیر نمی ده.
و مهمتر از این حرفها، اكثر زنها و مردها بعد از ازدواج چاقتر می شن و شكم میارن.
پس اگر بنا بر این باشه، همه باید بعد از ازدواج طلاق بگیرن.
نه این بهانه را قبول ندارم.
الان داشتم به عكس آرشام و اون خانم ترنس، اسمش را یادم رفته، نگاه می كردم. همونی كه خودكشی كرده.
از آرشام بلندتره. پس از من خیلی خیلی بلندتره.
ولی من ترجیح می دهم با او باشم تا آرشام.
البته اگر زنده بود.
خیلی جذاب بوده.
خداوند رحمتش كند.
پس شاید موضوع بلندی قد مردها هم بهانه باشه.
هرچند من با قد خیلی بلندتر از خودم مشكل دارم.
ولی خدائیش این خانم ترنس خیلی جذاب بوده.
وای خدایا من گیج شدم.
الان خیلی اتفاقی چشمم افتاد به این عكس.
اما باز دلم می خواهد بهش نگاه كنم.
و من، من احمق، دائم دارم به خودم می گم كه تو داری به خودت دروغ می گی.
اصلاً یك چیزی.
آقا من دروغگو.
من كلاهبردارد.
خطاب به خودم:
تو دروغگو.
تو كلاهبردارد.
از فردا،
نه،
از همین الان می نشینی و با همین دروغهائی كه داری به خودت می گی زندگی می كنی.
زندگی كردن با دروغ هم خودش یك نوع زندگیه.
یك سؤال از خودم:
چرا اون روزی كه با دوست پسرت سكس داشتی، هوس كردی با دختر باشی؛
اما روزی كه با اون وضعیت بد با دوست دخترت سكس كردی،
خیلی هم در استرس و اضطراب بودید،
واژنش هم مو داشت و هم بوی بدی می داد،
تو باز می خوردیش
و حتی یكبار هم آرزو نكردی كه ای كاش با یك پسر باشی؟
چرا باز هم حاضری با دختر باشی؟
اما باز می گم:
به خودت داری دروغ می گی.
نه.
انگار من باید حتماً این حرف را بزنم.
باشه.
من یك دروغگو هستم.
من بزرگترین دروغگوی جهانم.
پس من تا ابد با دروغهایم زندگی می كنم.
مشكل من اینجاست كه من نمی توانم با دروغ زندگی كنم.
ولی نمی دونم چرا حال و حوصله هم ندارم به سراغ اون آقای راست بروم.
خسته ام به خدا.
خسته ام.
دستهبندی شده در: Uncategorized












