
یادداشت نویسنده:
در دوران نوجوانی یكبار كتاب «همسایه ها» اثر «احمد محمود» را خوانده بودم. چندی پیش یادم نیست در كجا خواندم كه در این كتاب به همجنسگرائی اشاره شده. چیزی به خاطر نمی آوردم. بار دیگر كتاب را در دست گرفته و خواندم. اما باز هم «من» اثری از همجنسگرائی در كتاب ندیدم؟!
با خواندن دوبارهء كتاب به خاطر آوردم كه چقدر در نوجوانی با خواندن صحنه های مربوط به «خالد» و «بلور خانم» حال می كردم. اینبار هم كه كتاب را بازخوانی كردم همان احساسات به من دست داد. جالب اینجاست كه «چشم سیاه» زیبا و خوشگل برای من جذابیت چندانی نداشت و «من» همچنان در كف «بلور خانم» مانده ام.
و بدین ترتیب تصمیم گرفتم از ماجرای «خالد» و «بلور خانم» از منظر دید خودم داستانی دیگر بیافرینم.
یك دلیل دیگرم برای پردازش به این موضوع این است كه در دنیای فیلم و قصه همیشه مانكنها قابل دوست داشتن اند، همیشه صحبت از چشمان سحر انگیز و اندام متناسب زن به میان می آید. در دنیای فیلم و قصه زنهای چاق یا معمولی فراموش می شوند. ما حتی در فیلمهایی كه به معلولین جسمی یا عقب ماندگان می پردازند، آنها را در قالب مردانی می بینیم كه حتی آنها هم عاشق زنان زیبا روی و مانكنی می شوند.
منظور من این نیست كه مردان معلول حق ندارند با زنانی زیبا روی درتماس باشند. بلكه می خواهم بگویم در هیچ فیلم یا داستانی دیده نشده، یا لااقل من ندیده ام و كمتر به آن پرداخته شده، كه از زنی معلول، به عنوان انسانی كه حق زیستن و مورد محبت واقع شدن دارد، یاد شود. درحالیكه در فیلمها، برای قرار دادن زنی در مقابل مردی، حتی برای مردان معلول هم، به كمتر از مانكن راضی نمی شوند و زنان چاق یا معمولی تنها در فیلمهای كمدی مورد توجه قرار می گیرند. در حالیكه این مسأله در مورد مردان چاق صدق نمی كند.
و این به نظر من تبعیض و ظلمی بزرگ در حق زنان است.
در همینجا از «احمد محمود» معذرت می خواهم كه با نثر ضعیفم به داستان زیبای ایشان گند می زنم؛ اما چه كنم كه گلوی من پیش «بلور خانم» گیر كرده و به هیچ طریقی هم دست بردار نیست.
(لازم به ذكر است كه رمان همسایه ها به مسائل اجتماعی و سیاسی زمان خودش اشاره دارد. اتفاقاً با خواندن بخشهای مربوط به راهپیمائیهای مردم برای ملی كردن صنعت نفت و حمله كردن گاردهای باتوم به دست به یاد راهپیمائیهای این روزهای خودمان علیه كودتای 22 خرداد 88 افتادم).
جرأت ندارم داستانم را به نویسنده تقدیم كنم. پس با ترس و لرز و با عرض معذرت از ایشان و هوادارانشان و اهل ادب، با اجازهء همگی، اینجانب، «خالد»، در خیال خود، با «بلور خانم» حال می كنم.
«بلور خانم»
بلور خانم را از بچگی می شناختم. از زمانیكه به سن بلوغ رسیدم و احساساتم در وجودم به غلیان درآمدند با بلور خانم حال می كردم. شبهائی كه تنها بود صبر می كردم تا همسایه ها به خواب بروند، بعد آرام آرام به سمت اتاق او می رفتم. بلور خانم در حالیكه تنكه اش را در آورده بود روی تخت دراز می كشید و من دستم را به زیر دامنش می بردم و با لمس خیسی مطبوع اندام كپل بی مویش به اوج لذت می رسیدم.
سفتی شكم نسبتاً بزرگش را روی شكمم حس می كردم و سینه های بلورین نسبتاً درشتش هوش از سرم می برد. بلور خانم هیچوقت بچه دار نشده بود و همین باعث شده بود كه سینه های او سفت و خوش فرم بمانند.
اون موقع ها هنوز قد نكشیده بودم، وقتی بلور خانم لخت مرا در آغوش می كشید احساس می كردم در میان هیكل درشت و سفید او گم می شوم. وقتی به اوج شهوت می رسیدم انواع و اقسام جملات سكسی را بر زبان می آوردم. اما وقتی كارم تمام می شد پیش خودم فكر می كردم هیچ وقت با چنین زنی زندگی نخواهم كرد.
بلور خانم برای من مظهر یك زن سكسی بود، تا اینكه یك روز با چشم سیاه آشنا شدم. همان روزی كه لباس شخصیهای باتون به دست با پرتاب گاز اشك آور به سمت ما حمله كردند و من خودم را به داخل اولین خانه ای كه درش باز بود پرتاب كردم.
در بسته شد. درحالیكه نشسته بودم روی زمین و به دیوار تكیه داده بودم، با چشمانی بسته نفس نفس می زدم؛ ناگهان با شنیدن صدای او به خود آمدم.
- شما حالتون خوبه؟
چشمهایم را آرام باز كردم و به دو چشم درشت و سیاه او خیره شدم.
از آن روز كه نگاه چشم سیاه من را جادو كرد بلور خانم را فراموش كردم. محو اندام زیبا و موزون چشم سیاه شده بودم. محو ساقهای بلورین و ساعد چون برگ گلش.
محو لبهای آتشین و گیسوان رقصان در بادش.
محو صدای آرام و ابروان كمندش.
اما انگار بلور خانم من را نفرین كرده بود؛ انگار طلسمم كرده بود؛ جادو شده بودم انگار.
درست همان روزی كه با سیه چشم قرار داشتم دستگیر شدم. حبس، انفرادی، شكنجه، گرفتن اعترافات دروغین و سرانجام آزادی.
خودم هم باورم نمی شد زنده و آزاد هستم. از سیه چشم خبری نداشتم اما با آن اوضاع و احوال و دست و پا و دنده های شكسته اگر می خواستم هم نمی توانستم به دنبال او بگردم. هفت ماه انفرادی بودم، نه ماه حبس، و بعد از آزادی بیمارستان و دوا و درمان.
سیه چشم را گم كرده بودم. بلور خانم دائم برای من عشوه می یومد. حوصلهء هیچ كس و هیچ چیز را نداشتم. تنها كار مثبتی كه انجام دادم ثبت نام در یك مدرسه ء شبانه و ادامهء كار در چایخانهء امان آقا – شوهر بلور خانم- بود.
دلم برای سیه چشم یكذره شده بود. یكسال و نیم از آزادی من می گذشت و هنوز نتوانسته بودم او را پیدا كنم. شبها می رفتم روی پشت بام و كنار كفترخانهء خالی می نشستم و به ستاره ها نگاه می كردم. هرازگاهی لیلا به سراغم می آمد و با هم به گفتگو می نشستیم. لیلا با چشمهای دریده اش به من نگاه می كرد و من به ستاره ها. گاهگاهی هم بلور خانم خلوت تنهائی من را به هم می زد. دائم می پرسید: خالد چرا دیگه به من محل نمی دی؟
آخر خرداد ماه بود. آخرین امتحانم را داده بودم و زیر چتر داغ آفتاب با سری افكنده قدم می زدم كه یك جفت پای بلورین جلوی من ایستادند. سرم را بلند كردم. خودش بود. سیه چشم. هردو در بهت و حیرت، خیره به هم نگاه می كردیم. همان چشمان سیاه و همان اندام باریكی كه فقط چند سانتی قد كشیده بود. همان موها، همان دستها و همان صدای سحرانگیز: خالد، توهستی؟ چقدر عوض شدی!
راست می گفت. قد كشیده بودم. عضلاتم زده بودند بیرون. هیكلی شده بودم. و اینبار این سیه چشم بود كه در میان بازوان من گم می شد.
بعد از عروسی با سیه چشم، من و تازه عروس در اتاق پدرم ساكن شدیم. پدرم همچنان كویت بود و اتاق خالی او مدتها بود كه به تصرف من در آمده بود.
آنشب بالاخره رؤیای من به حقیقت پیوست، اما گوئی بعضی چیزها برای انسان در حد یك رؤیا باقی می مانند.
به اندام موزون و شكنندهء سیه چشم می نگریستم. دلم نمی آمد او را در آغوش بگیرم. سیه چشم خودش را به طرف من سراند و سرش را بر روی سینه ام گذاشت. سینه های كوچكش در میان دستانم گم می شدند و لبانش در دهانم. اما انگار یك چیزی در دل من گم شده بود.
سایه ای پشت پنجرهء اتاقم مكث كرد. نگاهم را به در انداختم. سیه چشم گفت چی شده؟ سایه حركت كرد و دور شد. تكانهای باسن بزرگ سایه به من فهماند كه چه كسی بوده.
نگاهم را به روی سیه چشم انداختم. اعصابم به هم ریخته بود. سیه چشم همچون دختر نابالغی در آغوش من بی حركت آرمیده بود. حركات ناشیانهء او و اندام ظریف و كوچكش تمام حس و حال را از من ربوده بود. شاید اینها همه بهانه بودند، اما یك چیز واقعیت داشت؛ سیه چشم زیبا به من هیچ لذتی نمی داد.
افسار ذهنم از هم گسیخته بود. پر می كشید و به سمت اتاق حیاط مقابل می رفت. با خودم فكر می كردم این چه بدبختی ای است كه من به آن دچار شده ام. هر چه می خواستم روی سیه چشم تمركز كنم نمی توانستم. عجیب هوس سفتی شكم بلور خانم را كرده بودم. هوس چنگ انداختن به كَپل سفید و كُپل او را. بعد از اینهمه انتظار برای به دست آوردن سیه چشم، بعد از آنهمه خویشتن داری و دوری از بلور خانم، اكنون، در اولین شب عروسی، تنم در آتش در آغوش كشیدن تن بلور خانم می سوخت.
سیه چشم پرسید: چیزی شده؟ به خود آمدم. لحظه ای مكث كردم و گفتم: نه. پرسید: اما انگار نگرانی؟ حواست پرته؟! به چشمانش خیره شدم و گفتم امشب كمی ناخوشم. انگار استرس دارم. امشب آمادگی ندارم. اگر ناراحت نمی شی برم بیرون كمی هوا بخورم؟
- اتفاقی افتاده؟
- نه. فقط كمی استرس دارم.
- هرجور راحتی.
لبان سیه چشم را بوسیدم. لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم. درحالیكه به سمت دستشوئی می رفتم زیر چشمی به در اتاق بلور خانم نگاه كردم. در نیمه باز بود. بدنم یخ كرد. یكدفعه به خاطر آوردم كه امان آقا رفته دزفول. نگاهی به اطراف انداختم. آرام به سمت در رفتم. یكدفعه صدائی به آرامی گفت: بیا تو.
در را بستم. بلور خانم شمد نازك سفید رنگی را به دور تن برهنه اش پیچیده بود. سینه های برجسته اش از زیر شمد پیدا بودند. آب دهانم را به زحمت قورت دادم. نای راه رفتن نداشتم. موهای بلور خانم به دو طرف شانه اش ریخته بود.
بلور خانم خودش را عقب كشید و من كنار او روی تخت نشستم. دهانم را تا نیمه باز كردم كه یكدفعه لبان داغ بلور خانم در دهانم جایگزین كلماتی كه نتوانستم بگویم شدند. لبانش را با ولع می خوردم؛ دستم را از زیر شمد به روی سینهء سفتش سراندم.
بلور خانم لباسهایم را در آورد. شمد به دور كمرش افتاده بود. روبه رویش روی تخت نشستم و سرم را در میان سینه هایش فرو بردم. لبانم روی شیب پستانهای برجسته اش می لغزید. دستم را از زیر شمد به سمت كلیتوریس خیسش بردم. صدای نفس زدنهای سنگین و شمردهء بلور خانم دیوانه ام كرده بود. بلور خانم خوابید و من سرم را به زیر شمد بردم. تمام هیكلش را می بوسیدم. دستانم به پستانهایش چنگ می زدند و زبانم با كلیتوریسش بازی می كرد. بلور خانم سرم را محكم فشار می داد و به موهایم چنگ می زد.
تمام تن بلور خانم به رعشه افتاده بود. نفس زنان ناله سرمی داد: خالد، خالد.
خودم را كشیدم بالا و محكم او را در آغوش گرفتم. آلت سفتم به میان حفرهء واژنش لغزید و موج داغی در سراسر تنم به جریان انداخت. بلور خانم محكم من را درآغوش گرفته بود و لبانم را می مكید.
خیس عرق در آغوش بلور خانم افتادم.
با شنیدن صدای آرامم حیرت زده بر جا ماندم: عاشقتم.
زمزمهء بعدی متأثرم كرد: تو اشتباه كردی خالد.
بغض گلویم را می فشرد. برای اولین بار او را از ته دل بوسیدم؛ عاشقانه بوسیدم.
در اتاقم را آرام باز كردم. به رختخواب خزیدم. دستم را به سمت سیه چشم سراندم. رختخواب خالی بود. از جا پریدم. دستانم در جستجوی او رختخواب را می كاویدند. سیه چشم نبود. چراغ را روشن كردم. چمدان سیه چشم نبود. سیه چشم رفته بود.
كوچه های تاریك را یكی پس از دیگری طی می كردم. به خانهء سیه چشم رسیدم. در بسته و چراغها خاموش بودند. جرأت نداشتم در بزنم. یكدفعه صدای بغض آلود او مرا به خود آورد: دنبال كسی می گردی؟
برگشتم. سایه ای پشت سرم بود. به سمت سایه رفتم: چرا از خانه فرار كردی؟
- از جلوی چشمم دور شو.
- چیزی شده؟
- اگر یكدفعهء دیگه تو را جلوی خودم ببینم پلیس خبر می كنم.
- آبروریزی نكن. بیا برگردیم خونه.
- اون دهن كثیفت را ببند. تو برای من از آبروداری حرف می زنی كثافت هرزه؟!
- من اشتباه كردم.
سیلی محكمی به صورتم فرود آمد و به دنبال آن زنگ در خانهء سیه چشم به صدا درآمد.
– نرو سیه چشم.
– تا ده می شمارم اگر گورت را از اینجا گم نكردی پلیس خبر می كنم.
– سیه چشم من دوستت دارم.
– آخرین باری كه حق داری من را ببینی توی دادگاه برای امضای حكم طلاقه. و حتماً می دونی كه اگر پلیس را خبر كنم برای زنا با زن شوهردار به همراه اون زنیكه سنگسارت می كنند.
- كیه؟
- مامان باز كنم. منم.
- می دونی داری چه كار می كنی؟
- از جلوی چشمم گم شو. این در باز بشه و اینجا باشی پلیس را خبر می كنم.
آخرین باری كه سیه چشم را دیدم توی محضر بود. تكیده شده بود و زیر چشمهایش گود افتاده بود. شب روی بام كنار كفترخانهء خالی به ستاره ها نگاه می كردم. لیلا آمد سراغم. دهان باز كرد كه امانش ندادم: لیلا امشب حوصله ندارم. رفت.
سرم را روی زانو گذاشته بودم و می گریستم. بازوان گرم بلور خانم را دور تنم حس كردم: خالد، من را ببخش. من زندگی تو را از هم پاشیدم.
سرم را بلند كردم. اشكهایم را با مهربانی پاك كرد. زیر لب زمزمه كردم: من تو را می خواهم. لبانم را بر لبانش گذاشتم. سرش را كشید عقب و گفت: اینجا نه. می فهمند. گفتم: كار ما از این حرفها گذشته. لبانم را به لبانش چسباندم و با ولع او را بوسیدم.
آنشب بلور خانم سی و پنج سال داشت و من بیست سال. از صبح پس از شبی كه سیه چشم فرار كرد ماجرای ارتباط من و بلور خانم علنی شد. بلور خانم زیر تسمه های امان آقا فریاد می كشید و مادرم گیسو از سر می كند.
از چایخانه اخراج شدم. گفتگوی آن روز من با امان آقا هنوز در گوشم طنین می افكند: من جای پدر تو بودم خالد. این بود دستمزد من؟ نمك خوردی نمكدان شكستی؟
– چرا بلور خانم را طلاق نمی دهید؟ او هم یك زن است. دلش می خواهد مادر بشود.
– خیلی بی حیائی پسر. گم شو، گورت را گم كن. من اون سلیطه را خودم سنگسارش می كنم. تو را هم به احترام پدرت و واسه مراعات مادرت كه تنهاست به دادگاه تحویل نمی دهم.
– از من می شنوی فكرهات را بكن. این زن برای تو زن نمی شه. من هم از فكر او بیرون نمی یام. حتی اگر با او در ارتباط نباشم.
لنگه كفشی بر سرم فرود آمد و به دنبال آن صدای امان آقا را شنیدم كه فریاد می زد: خفه شو پسرهء پررو. زود گورت را گم كن تا حساب تو و اون سلیطه را نرسیدم.
از آن روز به بعد قفلی به در خانهء بلور خانم زده و در خانه زندانی شد. هرموقع تنها بود در حبس خانگی به سر می برد. مادرم با من حرف نمی زد. اما من كه از چند و چون كارهای امان آقا خبرداشتم رفتم و زنهائی كه با او رابطه داشتند را پیدا كردم. دوتای آنها شوهر داشتند. یكشب هر چهارتاشون را برداشتم و رفتم چایخانه. رنگ از رخسار امان آقا پریده بود. گفتم: من زنت را دوست دارم. دلم می خواهد ازش بچه دار شوم. او هم حق داره مادر بشه. تو خودت هزار كثافت كاری می كنی بعد می یای زنت را توی خانه به قفل و زنجیر می بندی. من حاضرم توی دادگاه اعتراف كنم كه با زن تو رابطه داشتم اما این چهارتا زن را هم با خودم می یارم. برای توئی كه زنت با بقیه فرقی برات نداره از این جور زنها زیاده. به هر حال این زن هم برای تو زن نمی شه. لااقل بگذار برای من زن باشه. این یكی را به من ببخش.
در زندگی گاهی برای انسان واقعاً معجزه رخ می دهد. امان آقا نرم شد و حاضر شد بلور خانم را طلاق بدهد. البته او را از آخرین ضربات تسمه درمان نگذاشت و تا دم محضر با كتك او را همراهی كرد.
یك نامهء معذرت خواهی برای سیه چشم نوشتم و به او گفتم كه من لیاقت دختری مثل او را نداشتم. قسم خوردم كه هرگز نمی دانستم ممكن است روزی به جای او آرزوی درآغوش كشیدن بلور خانم را در سر بپرورانم. برای او آرزوی بهترینها را كردم و نوشتم كه اگر او هرگز مرا نبخشد به او حق می دهم.
نامه را به لیلا دادم تا به دست سیه چشم برساند. من و بلور خانم در میان ضجه های مادرم با هم ازدواج كردیم. بلور خانم در سن سی و هفت سالگی اولین فرزندمان و در سی و نه سالگی دومی را به دنیا آورد. اتاق بلور خانم به اتاق پدر من تغییر یافته بود و یك دختر پانزده ساله جای بلور خانم را در اتاق امان آقا اشغال كرده بود. امان آقا برای رو كم كنی با یك دختر جوان ازدواج كرده بود اما او را دائم زیر نظر داشت. مواقعی هم كه می رفت دزفول در اتاق را به روی زن جوان قفل می كرد.
با رفتن یكی از مستأجرها من و بلور خانم به اتاق كناری نقل مكان كردیم. من خودم را یكی از خوش شانس ترین انسانهای روی زمین می دانم. اما ای كاش این شانس شامل حال سیه چشم هم می شد.
بچهء دومم تازه به دنیا آمده بود كه یك روز برادر سیه چشم دوان دوان به سراغ من آمد. سیه چشم خودكشی كرده بود و در بیمارستان بستری بود. بعد از جدائی از من مردم برای او حرف در آورده بودند كه چون دختر نبوده من او را از خانه كرده ام بیرون. این را آنشب كه بر بالین او رفتم از زبان مادرش فهمیدم. آخر سر سیه چشم را به عقد یك مرد شصت ساله در آورده بودند. سیه چشم یكسال زیر سلطهء آن پیرمرد زندگی می كند. او كه همواره زیر نظر پیرمرد و در خانهء او محبوس بوده وقتی می فهمد كه از پیرمرد حامله شده خودكشی می كند.
با تنی لرزان و چشمانی گریان به صورت نحیف و مهتابی او می نگریستم. برادرش می گفت زیر لب زمزمه كرده كه می خواهد تو را ببیند. دستان ظریف او را در دست گرفته و نوازش كردم. جنبش كوچی در دستم حس كردم. سرم را بلند كردم. چشمانش را آرام از هم گشود. گریان گفتم: من هرگز خودم را نمی بخشم. سیه چشم لبخندی بر لب آورد و چشمانش را بست. دستش بی جان در دستم افتاد. خودم را روی تخت انداختم؛ صدای هق هق من در میان فریادهای مادر سیه چشم گم شد. به پتو چنگ انداختم. بی اختیار و ضجه زنان تكرار می كردم: سیه چشم من هرگز خودم را نمی بخشم.
دستهبندی شده در: Uncategorized