ابر كوچك یكی پرسش داشت
حرف دل بر بال باد گذاشت
باد چرخی زد و پیغامش ببرد
به دل ابر سیاهی بسپرد
ابر خشمگین شد و زود بتاخت
سیلی ای بر تن ابرك بنواخت
برقی از چشم ابرك بجهید
دلش از غم بشكست ابر سپید
ابر كوچك آب شد، رفت به زمین
می گریست از فرط آن غم وزین
محو شد ابر سپید از آسمان
آن یكی ابر سیاه ماند در جهان
روزی برگی در رقص با باد بود
زین سفر هم مست و هم دلشاد بود
برگ مستانه ز باد می پرسید
كه چه بود پیغام ابر سپید
باد نالید كه یكی پرسش داشت
او از آن ابر همین خواهش داشت
كه عدالت به جهان گر می بود
سهم ما از آسمان یكّی بود
ابر خشمگین شد و هی غرید
ابر كوچك ز ترسش نالید
عاقبت ابر سپید رفت از جهان
جز سیاهی نماند در آسمان
دستهبندی شده در: Uncategorized
[...] صفحات خالی: ابر و باد لینک به منبع [...]