صفحات خالی

Icon

من يك انسان هستم.

اعتراض همیشه به یك شكل صورت نمی گیرد

در آستانهء سالگرد 22 بهمن هستیم. هرسال چقدر از فرارسیدن این روز متنفر بودم. اسم دههء فجر را گذاشته بودیم دههء زجر. اما امسال، برخلاف سالهای گذشته، 22 بهمن برای ملت ایران معنای دیگری دارد. و امسال برخلاف سالهای گذشته، دیكتاتورهای ایرانی آرزو دارند كه ای كاش مجور نبودند از یك چنین روزی یاد كنند. تاریخ دارد عیناً تكرار می گردد و این تكرار همچون طناب داریست كه به گردن دیكتاتوران فشار می آورد و اكنون این مستبدان، برای اولین بار بعد از گذشت سی سال، طعم تلخ خفقانی كه سالها برای مردم ایجاد كرده بودند را خود می چشند و چه بد طعمی دارد این خفقان.

در آستانهء 22 بهمن و در آستانهء از راه رسیدن یك راهپیمائی مردمی دیگر، تصمیم دارم اینبار از زبان انسانی متفاوت از دیگران، و بسیار شبیه به عده ای دیگر سخن بگویم. من به جز یكی دو مورد در هیچ راهپیمائی ای شركت نكردم. در راهپیمائی 22 بهمن هم شركت نخواهم كرد. من در آن روز كلاً در شهر دیگری به غیر از محل سكونتم خواهم بود. اما من هم كشورم را دوست دارم.

امروز می خواهم از زبان انسانی سخن بگویم كه در راهپیمائیها شركت نكرده، زندان نرفته، شكنجه نشده، اما كشورش را دوست دارد. من شركت در راهپیمائیها، زندانی، شكنجه و كشته شدن را تنها نشانهء وطن دوستی نمی دانم. من به كسانی كه از جان و آسایش و همه چیز خود برای آزادی وطنشان گذشتند بسیاراحترام می گذارم، اما اقرار می كنم كه من چنین آدمی نیستم.

امروز اقرار می كنم كه من می ترسم به راهپیمائیها بروم. من از دستگیر و شكنجه شدن می ترسم. من از كشته شدن و از مرگ می ترسم. من از خیلی چیزهای دیگر می ترسم. و امروز اقرار می كنم كه بعد از یكی دو باری كه در راهپیمائیها شركت كردم و بعد از مشاهدهء صحنه های راهپیمائیهایی كه در آنها شركت نكرده، اما از طریق رسانه ها دیده بودم، متوجه شدم كه ظرفیت روانی من بسیار پایین است. نمی خواهم بهانه بیاورم. تنها اقرار مي كنم كه من چنین انسانی هستم. وقتی آن روز ظهر بعد از اتمام آن راهپیمائی به منزل برگشتم، در تمام مدت، تصویر پنهان شدهء لیدر در پشت نقاب جلوی چشمم بود و همینطور فكر می كردم اگر دستگیر بشود چه خواهد شد. ذهن و قلب من درگیر لیدرها بود و از درون به خاطر مشاهدهء صحنه های ناهنجار رو به زوال می رفتم. من آدمی نیستم كه راحت فراموش كنم. وقتی صحنه ای را می بینم شاید تا ماهها و حتی سالها به خاطر آن بگریم. شاید خود فرد با قضیه كنار آمده باشد، اما من این قابلیت را دارم كه همچنان داغ آن را در قلبم تازه نگاه دارم. و فشار این وقایع بر روی من آنقدر زیاد بود كه واقعاً دیگر تحمل دیدن و شنیدن بسیاری از اخبار را نداشتم. در رسانه های صوتی و تصویری را به روی خود بستم. اما من همچنان كشورم و مردمان كشورم را دوست دارم.

اعتقاد داشتن به آزادی و سلامت كشور تنها این نیست كه در راهپیمائیها شركت كنی یا زندانی و شكنجه شوی. من هم در راه اعتقاداتم چیزهائی را تا امروز از دست داده ام، یا بهتر است بگویم كه هرگز به دست نیاورده ام كه بخواهم از دست بدهم. من همیشه معتقد بوده ام كه برای ساختن كشوری آزاد و سالم، در ابتدا باید خودمان را بسازیم و در راستای ساختن این خود سالم نهایت تلاشم را كرده ام و خواهم كرد.

من هیچوقت فعال حقوق بشر نبوده ام. هیچوقت در انجمنهای دفاع از حقوق زنان شركت نكرده ام، اما همیشه اعتقاد راسخ داشته ام به پایمالی حقوق زن در جامعهء ایرانی. معتقد بوده ام به براندازی نظام مردسالاری و تبعیضی كه نه تنها در دل قانون كشور، بلكه در ذهن تك تك مردم كشورم لانه كرده است. من هیچگاه فعال حقوق زنان نبوده ام اما به خاطر اعتقاد به مبارزه با فرهنگ مردسالار و فرهنگ تبعیض بین زن و مرد از خیلی چیزها در زندگی ام محروم گشته ام. من زندان نرفته ام، شكنجه نشده ام، اما به خاطر پایبندی به اعتقاداتم، كه علیه قوانین مردسالارانهء كشورم است، حتی در حد یك زندانی سیاسی هم به كوچكترین حق انسانی خودم دست نیافته ام كه حال بخواهم زیر سایهء شكنجه و تبعید آن را از دست بدهم.

هدفم از نوشتن بی ارزش كردن تلاشهای دیگران نیست. هدفم بالا بردن خودم نیست. من با این نوشتن به نقصهای خودم اعتراف می كنم. با این نوشتن به این جنبش و مردم دلاور ایران زمین احترام می گذارم. با این نوشتن دست تمام كسانی كه در راه آزادی كشورمان زندانی، شكنجه و كشته شدند را در قلبم می بوسم اگر لیاقت نهادن چنین بوسه ای را بر دستان آنها داشته باشم. و هدفم از این نوشتن تنها این است كه از زبان كسی سخن بگویم كه مثل خیلیهای دیگر نیست، و مشابه عده ای دیگر است كه در راهپیمائیها شكرت نمی كنند اما كشورشان را دوست دارند. عذاب می كشند. بی تفاوت نیستند اما ترس دارند. و شاید همین عده به گونه ای دیگر و از طریقی دیگر بتوانند برای كشور و مردم كشورشان مفید واقع شوند.

از همین الان دلهره به سراغم آمده كه در روز 22 بهمن چه خواهد شد؟ چند نفر كشته خواهند شد. چه كسانی دستگیر خواهند شد؟ چه بر سر مردم ایران خواهد رفت؟ و می خواهم بدانید كه درد من دوتاست. یكی درد كشور و مردم كشورم و دیگری درد حضوری كه نمی توانم در كنار این مردم داشته باشم. گاهی به خود می گویم شاید وجود من در جای دیگری لازم باشد. همان جائی كه به آن بسیار اعتقاد دارم و انسانساز است. همان جائی كه به خاطر اعتقاد و پایبندی به اصول آن این روزها بسیار درد می كشم. همان اعتقاداتی كه به خاطر آنها از خیلی چیزها در زندگی ام محروم گشته ام. شاید جای من آنجاست.

دسته‌ها:Uncategorized

دربارهء «لیلی مظاهری» و «احمد باطبی»

نكته: این مطلب را برای دل خودم می نویسم. 

قبل از هرچیز دلم می خواهد بگویم كه من عاشق این عكس هستم. فضا و بك گراند عكس را خیلی دوست دارم. خانم مظاهری در این عكس بسیار زیبا هستند. من را به یاد پریهای دریائی، فرشته ها و خانم معلمهای مهربان می اندازند. خانم اجازه، خانم اجازه؟ من شما را خیلی دوست دارم.

فقط تلخی نگاه احمد باطبی قلبم را به درد می آورد. گاهی احساس می كنم زندگی ام با دو درد آمیخته شده است. دردهای خودم كه گاهی فراموششان می كنم، می توانم هرازگاهی فراموششان كنم. و درد غم نگاه احمد باطبی كه تا امروز نتوانسته ام فراموشش كنم؛ تا به امروز از قلبم بیرون نرفته است. این درد را هرموقع می بینم، دردهای خودم را از یاد می برم.

خوشبختانه این عكس مربوط به گذشته است. امروز احمد باطبی به آرامش رسیده، هرچند برای وطنش دلتنگ است. اما من خطاب به او می گویم كه ایران در قلب توست؛ هروقت دلت برایش تنگ شد به قلبت مراجعه كن. و خودم هم به این نتیجه رسیده ام كه آن نیروی برتر طبیعت كه تا امروز از احمد باطبی محافظت كرده است، از این پس هم حافظ و نگهدار او خواهد بود. این من را قدری آرام می كند و تنها مثل همیشه، برایش آرزوی سلامتی، آرامش و خوشبختی می كنم.

تنها شناختی كه از لیلی مظاهری دارم این است كه وكیل احمد باطبی بوده و او را خیلی سریع به آمریكا پناهنده كرده است. هیچیك از شایعات بی اساسی كه دربارهء آن دو شنیده ام را هم باور ندارم. فقط این را می دانم كه لیلی مظاهری بسیار به تصویری كه از آیندهء خود در ذهن دارم شبیه است. من همیشه از آیندهء خود تصویر بسیار زیبائی در ذهن داشته ام كه امروز در كمال تعجب می بینم آن تصویر بسیار شبیه به امروز لیلی مظاهری است. در مورد لیلی مظاهری تنها یك حرف دارم كه بزنم: خانم مظاهری، خیلی دوستتان دارم.

در مورد احمد باطبی هم فقط یك حرف دارم كه بزنم. احساس می كنم احمد باطبی ساخته شده تا سر راه من قرار بگیرد. از وقتی احمد باطبی را شناخته ام به یك چیز در زندگی ام ایمان آورده ام؛ به هدفمندی و اصلی به نام فرمول هدفمند زندگی.

اگر بگویم احمد باطبی همچون شمس تبریزی بر من ظاهر شد اغراق نكرده ام. اما در خودم هم قابلیت بهره مندی از این شمس را می بینم. زمانیكه شمس تبریزی برای اولین بار با مولانا ملاقات كرد، مولانا قابلیت رویاروئی با او را نداشت. و شمس رفت. رفت و15 سال طول كشید تا مولانا قابلیت بهره مندی از شمس را پیدا كرد. و من هم در وجود خود این قابلیت را می بینم. و من این قابلیت را درست در این مقطع از زمان كه احمد باطبی را شناخته ام در وجود خود می بینم و نه پیش از این. و خوشحالم كه او را زودتر از این نشناختم چون این روند كنونی در من ایجاد نمی گشت. و اینكه می گویم انگار او ساخته شد تا سر راه من قرار گیرد، به این دلیل است كه وقتی به روحیات و افكار و زندگی خودم نگاه می كنم، به آنچه كه در كودكی بر من گذشته یا آنچه كه همیشه در ذهن من وجود داشته، می بینم كه به غیر از احمد باطبی، شاید كمتر كسی می توانست این تأثیر را بر من بگذارد. مثال بارز آن این است كه من سه سال قبل از اینكه احمد باطبی را بشناسم، در یك برنامهء تلویزیونی بسیار تحت تأثیر امیرعباس فخرآور قرار گرفتم. اما او را گم كردم. بعد از سه سال و پس از شناخت احمد باطبی بالاخره امیرعباس فخرآور را هم یافتم. اما متوجه شدم كه این فرد آن كسی نیست كه بتواند كوچكترین تأثیرمثبتی بر من بگذارد. و من واقعاً متحیرم از این فرمول هدفمند زندگی كه چطور به من نشان داد انسانی كه به رشد من كمك نمی كند را از سر راه من بر می دارد و آنكس كه به رشد من كمك می كند را بر سر راه من قرار می دهد. و اینكه می گویم این به قابلیت خود من برمی گردد به این دلیل است كه من خودم با توجه به قابلیتهای وجودی و با اتكا به نیروی برترم انتخاب می كنم كه پای صحبتها و حرفهای چه كسی بنشینم و به صحبتهای چه كسی اهمیتی ندهم. از چه راهی بروم و چه راهی را طی نكنم.

تمام كسانی كه به جلسات دوازده قدم می روند، با افرادی رو به رو می شوند كه شرایط زندگی مشابهی با شرایط زندگی آنها داشته اند و در این جلسات بالاخره كسی را پیدا می كنند كه تحت تأثیر او قرار گرفته و به كمك او راه رشد را طی كنند. من هم در این جلسات هرازگاهی با چنین افرادی آشنا می شدم و از آنها تأثیر می پذیرفتم اما هیچوقت احساس نكردم آن كسی كه باید آن تأثیر اساسی را روی من بگذارد را پیدا كرده ام. راستش حتی كمی هم ناامید شده بودم. همیشه كمبود حضور او را احساس می كردم. گمشده ای بود كه پیدایش نمی كردم. اما سرانجام آن گمشده را پیدا كردم؛ منتها شمس آسمان زندگی من در آسمان دیگری خارج از آسمان جلسات دوازده قدم طلوع كرد. شمسی كه تأثیری بس عمیق بر من گذاشت. با اینحال منكر این واقعیت نمی شوم كه تنها جلسه ای بودن باعث شد كه در من این قابلیت به وجود آید تا از پرتوهای وجود این خورشید بهره مند گردم. خورشید همیشه می تابد. این ما هستیم كه با توجه به قابلیتهای وجودی خود، ابری می شویم كه جلوی بخشی از تشعشعات آفتاب را می گیریم و سایه ای موقت بر روی زمین می اندازیم، یا گیاهی می شویم كه به كمك آفتاب و باران و خاك به رشد می رسیم.

البته منظور من از این گفتار نشان دادن برتری ام بر دیگران نیست. شاید دیگران به این بهره مندیها نیازی نداشته باشند. شاید دیگران محتاج شمس تابانی در آسمان زندگیشان نباشند، یا شاید محتاج این شمس تابان نباشند. هر انسانی خود یك خورشید است. گاهی یك خورشید به خورشید درخشان دیگری نیاز پیدا می كند و با او رو به رو می گردد. احمد باطبی یك خورشید است. آقای مهندس میثمی‌ (كه برای آزادی احمد باطبی از زندان وثیقه گذاشت) هم یك خورشید است. خانم لیلی مظاهری خورشید دیگری است و خود من هم یك خورشید هستم. به قول سعدی شیرازی ما همه اعضای یك پیكریم. اعضای یكدیگریم. هریك از ما عضوی از یك پیكر واحد هستیم كه بسته به نوع عضویت خود به وظیفهء خاص خود عمل می كنیم. متأسفانه گاهی در این بین بعضی از ما نقش باكتریها و ویروسهای مهاجم را ایفا می كنیم. گاهی سرطانی می شویم. هرسلول عادی بدن ممكن است روزی سرطانی شود. هیچیك از ما از این قاعده مستثنی نیست. دراصل این امر قابل پیش بینی نیست چون همهء ما از یك پیكر و نهاد و سرشت، و در اصل از یك گوهریم. هیچیك از ما كامل نیست. بهتر است معایب و امكان خطا را برای خود بپذیریم، اما سعی كنیم بیشتر انسانساز باشیم تا مخرب.

دسته‌ها:Uncategorized

مصمم به متوقف كردن اجرای احكام اعدام هستیم

برگفته از سایت احمد باطبی:

http://www.ahmadbatebi.us

 

در عصر فناوری اطلاعات و دغدغه حقوق بشر، کماکان حکومت ایران بی توجه به اعتراضات داخلی و بین المللی به اجرای احکام غیرانسانی اصرار داشته و خصوصا در طی سالهای اخیر شیوه اعدام را به نوعی اخلاق و روش کاری برای خود مبدل ساخته است .

کسب فاجعه آمیز رتبه اول اعدام نوجوانان در دنیا و اعدام دست  کم ۳۳۰ زندانی در سال جاری که در صورت درصدگیری به تناسب جمعیت، باز هم دولت ایران را در صدر دنیا قرار می دهد تنها گوشه هایی از ابعاد اجرای احکام مرگ در ایران است که گزاش شده و یا به ثبت رسیده است . این در حالی است که مطالعات جامعه‌شناسانه و حقوق دانان ثابت نموده که حکم اعدام به هیچ‌وجه موجب ایجاد امنیت نمی شود و بالعکس باعث ترویج فرهنگ خشونت نیز می گردد.

 

بر پایه عملکرد سی ساله حکومت ایران، اجرای احکام اعدام به دو دسته عام و خاص تقسیم میشود، در دسته عام، بزهکاران بعنوان قربانیان ناهنجاری اجتماعی، شکافهای طبقاتی، فساد و فقر و..  قرار میگیرند که در رویارویی با قوانین متعدد منجر به اعدام و همچنین عدم رعایت کامل حقوق متهم در دوران تحقیق و دادگاه، محکوم به مرگ می شوند.

 

اما در دسته اعدامهای خاص، اعدام کودکان و نوجوانان، اعدامهای دسته جمعی و اعدام زندانیان سیاسی قرار دارد که حکومت ایران با توجه به شرایط بیرونی و سیاسی خود نسبت به اجرای آن تصمیم میگیرد، هر زمان قصدی برای ایجاد رعب و وحشت باشد زندانیانی پس از تحمل سالها زندان، بصورت دسته جمعی و بعضاً در ملا عام به دار آویخته میشوند که پیامی باشد از جنس مشت آهنین به جامعه.

 

در همین رابطه پس از وقایع انتخابات در ایران و به خصوص در پروسه دادگاههای نمایش داده شده در تلویزیون، تعدادی از شهروندان که پیش از انتخابات بازداشت شده بودند با تهدید و تطمیع در دادگاهها حاضر و به امید آزادی بر علیه خود سخن گفتند. فارغ از اینکه سرانجام این موضوع با محکومیت آنان به اعدام بعنوان قربانیانی جدید رقم خواهد خورد.

 

در آخرین  اقدام، حکومت ایران پس از مشاهده موج گسترده اعتراضات مردمی در روز عاشورا فارغ از “جان باختگانی از جنس مردم”، معترضان را حرمت شکن خوانده و در دادگاه های غیر علنی و در فرایند مبهم قضائی محاکمه کرده و رسماَ اعلام کرده است که طی روزهای آینده تعدادی از آنان را به دار خواهد آویخت.

 

حکومت ایران  بی توجه به حداقل قوانین و استانداردهای حقوق بشری و برپایه سیاست سی ساله خود و همچنین در راستای ایجاد رعب و وحشت و خاموش کردن اعتراضات در اقصی نقاط کشور، تهدید کرده است تعداد دیگری از زندانیان عقیدتی را در نقاط مختلف ایران اعدام خواهد کرد.

 

ما امضا کنندگان این نامه بعنوان مدافعان حقوق بشر با وجود بیش از ۴۱ زندانی سیاسی محکوم و در آستانه اعدام شناسایی شده درمناطق کردستان، بلوچستان، اهواز، آذربایجان، تهران و … قریب الوقوع بودن قتل عامی دیگر، بر اساس قاعده نظیر کشتار زندانیان در سال ۱۳۶۷ آن هم درپس سردرگمی وهیاهوی سیاسی پس از انتخابات را به جهانیان هشدار میدهیم .

 

ما معتقدیم اعدام نه تنها موجب حل و فصل بحران سیاسی و فرونشستن اعتراضات مردم ایران نمیشود، بلکه ناهنجاری های متعددی را در جامعه ایجاد کرده وباعث برهم خوردن نظم و نسق جامعه و ایجاد خلل در حیات فردی واجتماعی شده وتنها خشونت راترویج میکند.

 

همچنین اعلام می کنیم در مقابل سرکوب و محکوم کردن شهروندان بی دفاع در دادگاههای فاقد صلاحیت و مغایر با اصول حقوقی و همینطور قربانی کردن شهروندان با هدف ایجاد رعب و وحشت سکوت نخواهیم کرد.

 

بازتاب سیاست اعدام در افکار عمومی مردم ایران از چشم ها پوشیده نیست. کما اینکه در اقدام متهورانه هفته های اخیر درمنطقه سیرجان، مردم این شهر با دادان ۱۰ جان باخته و ۳۷ مجروح اراده خود را برای مخالفت با حکم اعدام در ملاء عام نشان داده اند

 

ما نیز با احترام به بلوغ فکری و اجتماعی مردم ایران، این اقدام شجاعانه را به عنوان اراده عمومی برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام شهروندان ستایش میکنیم و اعلام میداریم چنانچه این احکام در اماکن بسته هم به اجرا گذارده شود اعتراضات اجتماعی در قبال این موضوع را به گسترده ترین شکل ممکن دنبال میکنیم .

 

یقین داریم که به اجرا درآمدن معاهدات حقوق بشری جز با بهره گیری از ابزارهای مشروع در سایه عملگرایی محقق نخواهد شد. از این رو توجه سریع وبدون ملاحظه جامعه جهانی را خواستار بوده  و از هرگونه حمایت، کمک و همکاری در این رابطه استقبال مینمائیم .

 

دبیرخانه  مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران/تهران – ۱۸ دیما ۱۳۸۸

 

لینک های مرتبط:

http://www.hra-news.org/news/۱۱۷۰۴.aspx

http://www.hra-iran.org/index.php?option=com_content&view=article&id=۲۴۱۰:۵۵۴۵&catid=۱۵۴:۵۸۹&Itemid=۳۶۱

دسته‌ها:Uncategorized

سرمایهء زندگی من در قلبم است

سرمایهء زندگی من در قلبم است؛

من هرآنچه را كه دوست دارم در قلبم دارم،

حتی اگر آن چیز در دستانم نباشد.

 

دسته‌ها:Uncategorized

شاهرخ مشکین قلم و احمد باطبی، دو نماد اسطورهء ایرانی و عرفان شرق برای من

یک سری شباهتهای ظاهری بین آندو می بینم. گیسوان بلند، ریشی که با طرحی خاص آراسته شده. عکاسی، هنری که شاید بیش از هر هنر دیگری با روحیهء من سازگاری داشته باشد؛ حتی بیشتر از نویسندگی یا حداقل همتراز با آن. و آنچه تنها به ذهن و قلب من بر می گردد، مرد اسطوره ای و عرفان ایرانی.

شاهرخ مشکین قلم، با چشمان درشت و ابروهای به دقت تمیز شده. سایهء چشم ملایم و سبیل و ریشی که شاید به مدل ریش و سبیل عمر خیام آراسته شده باشد. یا شاید من اینگونه تصور می کنم. شاید او را شبیه خیام می بینم یا خیام را شبیه او.

دستانش را بالای سر گرفته و با پیچشی خاص به پایین می آورد. سرآستینهای گشاد ردای سپیدش آویزانند. می چرخد و نمی دانم که کیست؟! پروانه ای است که گرد شمع می چرخد یا فرشته ایست سرگردان میان گلهای باغی بهشتی. گاهی انگار سیمرغ عطار است و نمایانگر سرشت و نهاد پاک بشری.

احمد باطبی برای من نمادی است از یک چهرهء اصیل ایرانی. انگار همان دخترک اثیری ایران باستان است که این روزها در چنگال پیرمرد خنزرپنزری اسیر گشته. اما این دخترک هم انگار برای من یادآور رگه هائی از عرفان ایران است. مدل ریشش را دوست دارم. یاد تبرزین دراویش می افتم. به چهرهء اسطوره ایش می نگرم. چشمانی که تا نیمه با پلک و مژه پوشانده شده اند. بینی متناسب با صورت و دهان جمع و جور خاص زنان مینیاتورهای ایرانی. و تمام این زنانگی، زیر سایهء طراحی خاص ریش، انگار صفحه به صفحهء تاریخ ایران باستان را پیش چشمانم ورق می زند.

گیسوانم بر انحنای شانه ها در پیچ و تابند. سرانگشتان پاهایم بر زمین قرار می گیرند و قامتم را در آسمان، به اوج می رسانند. سرآستینهای گشاد ردای سپیدرنگ شاهرخ مشکین قلم جلوی چشمانم نقش بسته است و ریش تبرزین احمد باطبی. پلکهایم بر روی چشمها می افتند و مژگان در هم فرو می روند. هاله ای از نور شمع، آمیخته با دود عنبر، در پهنای تاریکی راه می گشاید. بالا بدم، بالا روم. ضربه ای بر پوستهء دف تنم را می لرزاند. سرم می چرخد. گیسوانم در هوا می تابند. دف ریتم می گیرد و من می چرخم و می چرخم و می رقصم و می رقصم و می خوانم. زیر لب زمزمه می کنم. صدایم آرام است. تنها زمزمه  ایست. صدای حلقه ها در ریتم دف می پیچد و من زمزمه می کنم؛ آرام و سنگین و مبهم: من نه منم، نه من منم. من نه منم، نه من منم. من نه منم، نه من منم.

دسته‌ها:Uncategorized

برداشت قدم چهار من

خیلی وقت است كه برای وبلاگم چیزی ننوشته ام. یكی از دلایلش این است كه مدتیست از گوش دادن به اخبار دوری می كنم، چون بعد از واقعهء عاشورا حالم خیلی بد شد؛ اینقدر بد شد كه از آن روز اصلاً سراغ ماهواره نمی روم. نشستم با خودم فكر كردم. به خود گفتم شنیدن خبر مرگ یا دیدن صحنهء كشته شدن دیگران جز داغان كردن من نتیجهء دیگری در پی ندارد. به همین دلیل فعلاً مدتیست كه اخبار را از ماهواره دنبال نمی كنم.

دلیل دوم شاید آشفتگیهای روحی من در طی دو ماه گذشته بوده است. جمعه 2/11/88 برای دومین بار در جلسه ای شركت كردم كه بار اول دو ماه پیش شركت كرده بودم. همان جلسه ای كه آقای مهندس «میثمی» مهمان آن بودند. اینبار آقای دكتر «محمد محمدی» مهمان بودند. با شنیدن نام مهمان به یاد آقای «محمد مصطفائی» افتادم. خیلی دلم می خواست به جای آقای دكتر «محمدی» ایشان مهمان بودند، چون احساس می كنم خیلی دلم برای ایشان تنگ شده است. اما خوب از آقای دكتر «محمدی» هم خیلی خوشم آمد. بسیار جالب سخنرانی می كردند. نكتهء جالب دیگر این بود كه من وضعیت خودم در آن جلسه را با وضعیتم در جلسهء سخنرانی آقای مهندس «میثمی» مقایسه می كردم و داشتم فكر می كردم اینقدر در این دو ماه من درگیر مسائل شخصیم بودم كه اصلاً نفهمیدم زمان چطور گذشت. اگر اسم ام اس نزده بودند یادم می رفت به جلسه بروم. و داشتم فكر می كردم چقدر دو ماه پیش استرس و التهاب داشتم و الان آرام هستم. وضعیت روحیم اصلاً با دو ماه پیش قابل مقایسه نبود.

5شنبه 1/11/88 جشن قدم چهار من و هم قدمی هایم برگزار شد. راستش زیاد تمایلی به شركت در جشن قدم چهار نداشتم. راهنمایم گفته بود می زنیم و می رقصیم و من نمی دانم چرا دلم نمی خواست بزنیم و برقصیم. ولی وقتی به جلسه رفتم انگار جو جلسه یكدفعه من را گرفت. خوشبختانه از بزن و برقص خبری نبود. نمی دانم چرا دلم نمی خواست توی جلسه رقص و پایكوبی باشد. شاید بین آن دو تشابهی نمی دیدم. جلسه اینقدر عالی بود و پربار كه اصلا فرصت نشد كار دیگری بكنیم. همان اول جلسه وقتی برای خواندن دعای آرامش دستهایمان را دادیم به هم و برای اولین بار در جلسات قدم به جز خودمان، چند راهنمای دیگر و چند مهمان هم بودند، یكدفعه یك احساس خیلی عالی ای به من دست داد. حس خیلی خوبی بود. بعد جلسه شروع شد و راهنمای راهنمایم صحبت كرد. او اولین كسی بود كه روز اولی كه من به جلسات رفتم تحت تأثیر مشاركت ایشان به شدت به گریه افتادم. راهنمای خودم هم جزو همان اولینها بود كه از همان روز اول و با نگاه اول ازش خوشم آمده بود و حتی یك سری تمایلات احساسی هم به او داشتم. وقتی مشاركت راهنمای راهنمایم تمام شد یكدفعه رو كرد به من كه اول نشسته بودم و گفت برداشت قدم چهارت را بخوان. دست و پایم را گم كردم. شوكه شدم. انتظار نداشتم من اولین نفری باشم كه می خوانم. فكر می كردم خیلی بد نوشته ام و خجالت می كشیدم بخوانم؛ چون خیلی روی متن آن كار نكرده بودم. با خجالت گفتم، من برداشتم را بر اساس تجربه های شخصی ام نوشته ام و بعد شروع كردم به خواندن. از آنجائیكه در قدم چهار خیلی درد كشیده بودم و متنم با توجه به تجربیاتم بود، برخلاف همیشه كه خیلی تند از روی متنها می خوانم، بسیار آرام و شمرده و با طمأنینه خواندم. خواندن آن متن برایم سنگین و دردآور بود و همین باعث شد كه آرام و با طمأنینه بخوانم. وقتی خواندم و تمام شد یكدفعه دیدم همه با تعجب من را نگاه می كنند. مادرشوهر راهنمایم كه خودش دوازده قدمی و راهنماست گفت تو خیلی رشد كرده ای. من با شناختی كه از تو داشتم اصلاً فكر نمی كردم قدمها را ادامه بدهی چه برسد به اینكه اینقدر رشد كنی. راهنمای راهنمایم هم گفت آفرین، خیلی رشد كرده ای. واقعاً شوكه شده بودم. راهنمایم گفته بود خیلی رشد كرده ام اما اصلاً فكر نمی كردم كه دیگران را اینقدر حیرتزده كرده باشم و البته باعث حیرت خودم هم شدم. به هر حال چون خیلی وقت است چیزی ننوشته ام تصمیم گرفتم برداشت قدم چهارم را بنویسم و بگذارم داخل وبلاگم.

قدم چهار:

یك ترازنامهء اخلاقی بی باكانه و موشكافانه از خود تهیه كردیم.

این هم برداشت قدم چهار من:

«قدم چهار به نظر من یك قدم فوق العاده اساسی است. قبل از آشنائی با قدم چهار شنیده بودم كه قدم خیلی مهمی است و اتفاقاً من در اصل به خاطر طی كردن قدم چهار وارد جلسات و كلاسهای قدم شدم. اما من فقط شنیده بودم كه قدم خیلی مهم و اساسی ای است. وقتی آن را طی كردم به اهمیت آن پی بردم. قدم چهار مثل آینه ای است كه نقصها و محاسن انسان را به او نشان می دهد. با دیدن محاسنمان، اعتماد به نفسمان بالا می رود و با دیدن نقصها درد می كشیم تا رشد كنیم؛ چون وقتی مثل گذشته اشتباهی مرتكب می شویم و اینبار نقصهایمان را می بینیم، برخلاف گذشته، مجبور خواهیم بود كه ادامه ندهیم. مجبور خواهیم بود به جای ادامه دادن راه اشتباهی كه اتفاقاً لذت بخش است یا گاهی رنج آور، كه به دلیل وابستگی به آن، آن را ادامه می دادیم، اینبار مجبوریم ادامه ندهیم و به جای آن پا روی نقصهایمان بگذاریم و این بسیار دردآور است. در قدم چهار ما اعتماد به نفس پیدا می كنیم و خودمان را به عنوان یك انسان با همهء خوبیها و بدیهایش می پذیریم. من در قدم چهار به صداقت رسیدم. خیلی سخت بود. گاهی شدیداً انكار می كردم و با خودم كلنجار می رفتم. اقرار به ترسها و اقرار به روابط جنسی ام به خاطر عدم صداقت با خودم بسیار سخت بود. اما چون مجبور بودم انجام بدهم بالاخره مجبور شدم كه بپذیرم. وقتی رنجشهایم را می نوشتم و می دیدم هنوز راحت نشده ام با خود خیلی كلنجار می رفتم. با راهنمایم مشورت می كردم، فكر می كردم چون اسم نقصها را آورده ام كارم را درست انجام داده ام، اما بعد فهمیدم كه فقط اسامی را پشت سر هم ردیف كرده ام و به طور عمقی به نقصهایم فكر نكرده ام. قدم چهار را باید با فكر و دقت زیادی انجام داد. باید هر تمرین و هر لیست را درست درك كرد. باید به هرچه كه می نویسیم باور داشته باشیم و از هر نقصی كه نام می بریم، آن را در وجودمان درك كرده باشیم و بعد به روی كاغذ بیاوریم تا تأثیر واقعی خود را بر ما بگذارد.

من همیشه فكر می كردم وقتی به قدمهای بالاتر بروم حالم بهتر می شود، اما در قدم چهار خیلی حال بدی كشیدم چون در این قدم تازه نقصهایم را می دیدم. تازه چشم و گوشم باز شده بود و انگار نیروی برتر هم درست در همین قدم راه رشد و راه امتحان را پیش پایم گذاشت و درست در همین قدم من را با مسئله ای مواجه كرد كه روی دردآورترین نقصم، یعنی خودخواهی كه به دنبال خود توقع و وابستگی را به همراه داشت كار كنم. اما ما باید به یاد داشته باشیم كه در كنار نقصها، حتماً خوبیهایمان را هم به خاطر داشته باشیم، وگرنه دچار احساس حقارت و خودكم بینی می شویم. مشكلی كه من به دلیل كار كردن زیاد بر روی نقصهایم با آن مواجه شده بودم. مشكلی كه سرانجام به كمك یك دوست بهبودی كه به من عزت نفس داد و من را متوجه ارزشمندی ذات وجودی ام كرد آن را حل كردم.

نمی دانم چرا، شاید دعا كردن و كار كردن بر روی خودم بود كه باعث شد در این قدم حضور نیروی برتر را، پررنگ تر از هر زمان دیگری از زندگی ام، در همهء وجود خود ببینم. در همینجا اقرار می كنم كه من هنوز به خاطر ترس از قضاوت دیگران، می ترسم بگویم به او ایمان دارم. اما او در زندگی من حضوری پررنگ دارد و ازش سپاسگذارم.»

 نكته:

بعد از قدم چهار، وقتی می خواستیم قدم پنج را شروع كنیم، من چون یك دور از روی قدم پنج خوانده و به لیستهایم برای راهنمایم اقرار كرده بودم فكر می كردم آنچه كه باید از قدم پنج بیاموزم را آموخته ام. به خود می گفتم قدم پنج كه كاری ندارد. می گوید برو یك آدم مورد اعتماد پیدا كن و آنچه در قدم چهار نوشته ای را اول به خودت، بعد به نیروی برتر و نهایتاً به آن فرد اقرار كن. حتی می خواستم به راهنمایم پیشنهاد بدهم كه سریع از روی قدم پنج بگذریم و قدم شش را شروع كنیم. اما…

اما امان از نقص عجله و ذهن كمال طلب من!

درست در اولین جلسهء قدم پنج من فهمیدم كه چقدر اشتباه فكر می كردم. فهمیدم كه من حتی هنوز جا دارد روی قدمهای قبلی ام هم بیشتر كار كنم.

در آغاز جلسه، موقع درس دادن، در كمال تعجب دیدم كه راهنمایم، كه مثل خود من یك دوجنسگراست، و همیشه به من می گفت گمنامی خودت را جلوی هم قدمی هایت نشكن و حرفی از گرایشت به همجنس نزن، گمنامی خودش را شكست و اقرار كرد كه یك دوجنسگراست و گفت همیشه ما به خاطر آموزشهای غلط دیگران برداشتی نادرست از ارتباط با همجنس خودمان داشته ایم. اما اینكه من تا امروز با همجنس خودم ارتباط جنسی نداشته ام تنها دلیلش این بوده كه موقعیتش برای من پیش نیامده است. من با دهان باز به راهنمایم نگاه و البته در دل واقعاً او را تحسین می كردم.

وقتی دو صفحهء اول قدم پنج را خواندیم، من بعد از یكسال تازه باز یادم افتاد كه باید خودم را، همینطوری كه هستم، با همهء خوبیها و نقصهایم، دوست داشته باشم. چیزی كه در برداشت قدم چهار به آن اشاره كرده بودم اما هرگز به آن عمل نكردم. اما آن روز، در اولین جلسهء قدم پنج، بالاخره به خود آمدم و گفتم به خودت نگاه كن ببین كجا نشسته ای؟ ببین چقدر از خودت و دیگران انتظار داری كه كامل باشند! دست بردارد. و از آن لحظه بود كه احساس كردم بار بسیار سنگینی از روی دوشم برداشته شده و بسیار احساس راحتی كردم. الان خودم و دیگران را خیلی بیشتر و راحت تر و با آرامش دوست دارم.

و نكتهء دیگری كه جدیداً آموخته ام، نكته ای كه در اصل در قدم دو و سه باید می آموختم، این بوده است كه تازه متوجه شده ام كه یك عزیزی كه خیلی دوستش دارم را با نیروی برترم اشتباه گرفته بودم. تازه به خودم آمده ام و می بینم كه هركسی را باید در جایگاه درست و مناسب خودش بگذارم. انسان را در جای خود و نیروی برتر را در جای خود. باید حواسم باشد كه جای این دو تا را با هم عوض نكنم. و همینطور جای خودم را با نیروی برتر. یعنی خودم خدائی نكنم و از دیگران هم انتظار نداشته باشم برای من خدائی كنند. همین اشتباه را كردم كه از خودم و دیگران انتظار داشتم بی عیب و نقص و كامل باشیم. كمال مطلق، مثل خدا. مطلق بودن و كامل بودن مربوط به نیروی برتر می باشد. ما انسانها، همگی بلااستثنا، كامل نیستیم. اگر به خودمان و هر انسانی به چشم یك موجود ناكامل بنگریم، و البته بیشتر سعی كنیم خوبیها را ببینیم، نه اینكه تنها روی نقصها زوم كنیم، با آرامش و عشق بیشتری به بشریت و دنیا خواهیم نگریست. آرامش و شادی ای كه من اكنون به آن دست یافته ام. اما همین هم مطلق نیست. یك لحظه آرامم و شاد، و یك لحظه ممكن است استرس داشته یا غمگین باشم. و این همان است، ذات واقعی بشر.

 

دسته‌ها:Uncategorized

اعدام محمدرضا علی‌زمانی و آرش رحمانی‌پور

 

دیشب بعد از مدتها ناخاسته پای اخبار نشستم. یك ماهی می شود كه به خاطر وضع روحی ام به اخبار گوش نمی دهم. و دیشب شنیدم، در كمال ناباوری شنیدم كه محمدرضا علی‌زمانی و آرش رحمانی‌پور اعدام شدند.

نمی دانم چرا هنوز باورم نمی شود كه اعدام می كنند. از این رژیم باید همین چیزها را باور داشت. اگر روزی اعدام نكردند باید با ناباوری به آنها نگریست.

عجب روزگاریست. از دیشب همه اش اسم این دو نفر توی ذهنم است. یعنی این كشتار تا كی قرار است ادامه پیدا كند؟

ای قدرت برتر هستی، خودت كمك كن.

دسته‌ها:Uncategorized

كار جدید كافران بی نام در مورد حكم اعدام

جدید ترین آهنگ كافران بی نام در مورد حكم اعدام را می توانید از اینجا دانلود كرده و به آن گوش دهید:

 

Youtube:

 

http://www.youtube.com/watch?v=z6qP4irqEgM

 

 

4shared:

 

http://www.4shared.com/file/191989959/1bab8621/sharike_jorm.html

دسته‌ها:Uncategorized

هیچکس به اندازهء کودتاچیان نمی توانست دین را رسوا کند

ما بی اعتقادان به دین، هرچقدر هم ابراز می کردیم که دین، تنها وسیله ای است در دست حاکمان، برای رسیدن به قدرت، خیلیها باور نمی کردند.

سوء استفاده گران از دین، زیر گوش مردم ساده لوح و زودباور می خواندند که حتی بی احترامی به مقدسات، انسان را سنگ و حیوان می کند. غافل از آنكه انسان بعد از ارتكاب جرم تغییر ماهیت نمی دهد. بلكه این تغییر ذات انسانی است كه منجر به اِعمال حركات وحشیانه ای، همچون آنچه كه كودتاچیان مرتكب شده اند، می گردد.

بارها تصمیم می گرفتم اقدامی انجام دهم تا به این انسانهای ساده لوح نشان دهم كه مقدساتی در کار نیست تا بی احترامی به آنها صورت گیرد. آقای دکتر «ماشاءالله آجودانی» در کتاب «مشروطهء ایرانی» ثابت کردند که شیعه و ولی فقیه، تنها یک مذهب و حكم من درآوری و بدعتی است که ایرانیان وارد اسلام کرده اند.

من با اهانت به انسانها موافق نیستم. اهانت به کسانی که اکنون زنده نیستند و قرنهاست که مرده اند. اما همیشه با خود فکر می کردم، در یک اقدام جسورانه، قرآن را پاره کنم یا به آتش بکشم. اگر سنگ شدم یا حیوان، می توانند من را هرچه می خواهند بنامند. این عمل را هم به هیچ عنوان بی احترامی به هیچ چیز نمی دانم. چون من فرقی بین کتاب قرآن با یک رمان معمولی نمی بینم. این تنها یك آزمایش بود. اما دوربینی نداشتم که فیلمبرداری کنم.

امروز خوشحالم که می بینم سوءاستفاده گران از دین، خود، با دست خود، بلائی بر سر دین آورده اند که هیچ انسان بی دین و لائیکی نمی توانست چنین بکند.

چه كسی می توانست به خمینی بگوید بالای چشمت ابروست و هیچ بلائی سرش نیاید؟ آنوقت كودتاچیان عكس او را آتش زدند. چه كسی جرأت داشت در باب مساجد اظهار نظر بنماید؟ مساجد اینقدر مقدس بودند كه حتی می گفتند اگر سنگ بنای مسجدی به اشتباه گذاشته شد نباید مسجد را تخریب و از نو اصلاح كرد. آنوقت امروز شیشه های مساجد را می شكنند. چه كسی فكر می كرد روزی در جمهوری اسلامی در مسجدی پلمپ شود؟ و من بی صبرانه منتظرم تا فیلم به آتش كشیدن قرآن را نگاه كنم. فیلمی كه سالها آرزو داشتم به نمایش درآید تا دست تمام دروغگویان و فریبكاران را رو كند. فیملی كه نشان بدهد قرآن معجزه نیست. قرآن، جز چند صفحه كاغذ و جوهر نیست. قرآن هم كتابی است مثل هزارن هزار كتاب دیگر كه به راحتی با یك شعلهء آتش سوزانده می شود.

نكتهء جالب اینجاست كه این فیلم قرار است یك روزی آماده شود. مگر چند هنرپیشه دارد این فیلم؟ اگر این فیلم دسیسه نیست و واقعاً كار طرفداران جنبش سبز است، پس چرا همان روزی كه فیلمبرداری شده به نمایش گذاشته نشده است؟ اگر مونتاژ و كارگردانی و بازیگری نمی خواهد، چرا بهانه می آورید كه هنوز آماده نشده است؟ پس چرا فیلمهای ضبط شده از صحنه های واقعی كشتار مردم توسط طرفدارن دولت، بلافاصله بعد از فیلمبرداری، در معرض نمایش قرار داده می شوند، آنوقت فیلمهای آقایان نیاز به فرصت دارند تا آماده شوند؟!

لطفاً هرچه سریعتر فیلم را به نمایش بگذارید. من سالهاست كه منتظر فرا رسیدن چنین روزی هستم. این پایان تقدس و فریبكاری شماست. این فیلم تیر آخری است كه شما بر دین می زنید. زائل كردن تقدس قرآن نهایت رسوائی شماست. بشتابید كه من بی صبرانه منتظر تماشای این رسوائی هستم.

دسته‌ها:Uncategorized

ندا، زن برگزیدهء سال، ندای خونهای به ناحق ریخته

 

ندا کشته شد.

و دیدند

تمام مردم دنیا،

خونی،

که به ناحق ریخته شد.

خون ندا،

که تندیس ِ

آزادیخواهی ِ

مردم این

مرز و بوم شد.

 

امروز ندا،

ندای توست،

ای ترانه!

که کسی نشنید

ترانهء ناله های تو را

که زجه می زدی

زیر بار شکنجه و عذاب.

ناله می کردی

زیر نیزهء تجاوز،

این فرومایه ابزار سلطهء ضعیفان.

 

امروز ندا،

ندای توست ای ترانه!

که کسی نشنید

ترانهء ناله هایت را،

آن زمان که می سوخت پیکرت

در میان شعله های آتش ظلم.

 

کسی نشنید ترانهء ناله هایت را،

آن زمان که حل می شد

بافتهای تنت

در میان حلال اسید.

 

و کسی نشنید ضجه های تو را

ای ترانه!

 

و امروز ندا،

امروز ندا

آوای بی گناهی تو را

در مرگ خود فریاد می زند.

 

امروز ندا

شعله های آتشی

که تن تو را سوزاند

با خون خود

فریاد می زند.

 

امروز ندا

ندای توست

ای ترانه!

 

 

دسته‌ها:Uncategorized