نوامبر 23, 2009 • 4:11 ب.ظ
هفتهء بدی را پشت سر گذاشتم. بعد از گذشت سه سال تازه مدتی بود كه در مورد گرایش جنسی خود اطمینان حاصل كرده و به آرامش رسیده بودم كه آن اتفاق افتاد.
مردی سر راهم قرار گرفت كه به او علاقه مند شدم. می دانستم این علاقه از چه جنسی است. وقتی می دیدمش می دانستم كه چه چیز را در وجودش دوست دارم و چه چیزش برای من ساخته نشده است. از همان اول می دانستم دیدگاهم نسبت به او چگونه است اما…
اما بعد از گذشت مدتی طبق معمول وسواسهای فكری آمدند سراغم. سعی كردم در ذهنم با او فانتزی جنسی بسازم، هرچه كردم نشد. حتی سعی كردم با بخشهائی از بدنش كه دوست داشتم فانتزی بسازم، قبلاً در ذهنم آن بخشها را بوسیده و بوییده بودم، اما آن شب همان را هم نتوانستم انجام دهم. آنقدر ذهنم قفل شده بود كه حتی وقتی سعی كردم زنی را جایگزین او كنم باز هم نتوانستم. بعد از ساعتی با خود كلنجار رفتن احساس كردم همه چیز توی سرم درهم است. كلاف سردرگمی از چیزهای مختلف در ذهنم ایجاد شده بود. سرم درد می كرد. آن شب با خود عهد بستم دیگر هرگز به زور به خودم ارتباط جنسی با مرد را تلقین نكنم اما…
اما امان از ذهن بیمار من. بعد از مدتی آشنائی با این مرد عزیز علاقه ام به وی بیشتر شد. از طرفی این دوست گرامی به من گفتند كه اعتقاد راسخ به دوجنسگرا بودن من دارند. من هم از خدا خواسته حرف ایشان را پذیرفته و نهایت سعی خود را كردم تا باز به فانتزی سازی جنسی با او بپردازم.
در نهایت امروز صبح به خیال خود توانستم. با او تماس گرفته و با خوشحالی به وی گفتم كه من بالاخره توانستم و با شما فانتزی جنسی ساختم. حتی در طول روز تصمیم گرفته بودم در وبلاگ خود اعلام كنم كه من یك دوجنسگرا هستم. در ذهنم نقشه می كشیدم كه به همهء دوستان بگویم من یك دوجنسگرا هستم و می خواهم با دوجنسگرائی دنیای جدید و زیبائی را تجربه كنم اما…
اما ساعت چهار كه به منزل برمی گشتم نمی دانم چه شد كه صداقت بالاخره درب خانهء مغزم را به صدا درآورد. با خود گفتم آدم درست، اینكه به زور طرف را توی ذهنت برهنه كردی و فقط سعی كردی یك نیم نگاهی به بالاتنه اش بیاندازی و فقط در كنارش دراز كشیده و به روی خودت نیاوری كه بدنش را دوست نداری هم شد فانتزی جنسی؟ اینكه در ذهنت بگوئی به خاطر این عشق حاضری بدنش را هرجور شده تحمل كنی، فقط خدا كند سوتی ندهی و حالت بد نشود شد دوجنسگرائی؟ تو باز داری به زور به خودت تمایل به جسم مرد را تلقین و باز داری به خودت و معشوقت دروغ می گوئی.
سرانجام با او تماس گرفته و به همه چیز اعتراف كردم. بعد از گذشت یك هفتهء پراسترس و التهاب بالاخره امروز راحت شدم.
دسته:Uncategorized
نوامبر 22, 2009 • 6:42 ب.ظ

اين عكس نبود كه «احمد باطبي» را ساخت.
اين عكس نبود كه «احمد باطبي» را نماد كرد؛
نماد جنبش دانشجوئي.
اين «احمد باطبي» بود كه آن عكس را آفريد.
اين «احمد باطبي» بود كه آن نماد را ساخت.
همانگونه كه اين تاج نبود كه «نازنين افشين جم» را دختر شايسته كرد.
اين «نازنين افشين جم» بود كه آن تاج را ساخت.
اين «نازنين افشين جم» بود كه به شايستگي لياقت داد تا به دنبال نام او قرار گيرد.
من و افرادي چون من كه به فكر بت سازي يا تحقير انسانها هستيم،
از روي ذهن بيمارمان است كه بت مي سازيم،
يا انسانهائي را تحقير مي كنيم.
اين جمله را از اين روي نوشتم،
چون مي دانم كه بسياري با خواندن اين پست
به من ايراد خواهند گرفت كه از «احمد باطبي» بت مي سازم،
يا عده اي به خاطر فكر بيمار خود،
او را تحقير خواهند كرد.
اما ارزش «احمد باطبي» براي من
بسيار بيشتر از اين حرفهاست
كه او را در حد يك بت پايين بياورم.
«احمد باطبي» براي من يك نماد نيست؛
او براي من كسي است كه نماد را ساخت.
دسته:Uncategorized
نوامبر 19, 2009 • 2:16 ب.ظ

دکتر رامین پوراندرجانی
دسته:Uncategorized
نوامبر 16, 2009 • 1:26 ب.ظ
با درود به حقوقدانان جنبش سبز مردم ایران:
از آنجائیکه گرایش به همجنس از جانب سازمان بهداشت جهانی و انجمن روانشناسان آمریکا نرمال معرفی شده و همجنسگرائی از لیست بیماریهای روانی خارج گشته است، لذا این گرایش طبیعی شناخته شده و از نظر حقوق انسانی هیچ تفاوتی بین دگرجنسگرایان و همجنسگرایان وجود ندارد.
زمانیکه قوانین اساسی اولیه توسط حقوقدانان جنبش سبز وضع شدند عده ای از همجنسگرایان طی پیشنهاداتی به این مجموعه، خواستار وضع قوانینی به نفع آنها شدند. حقوقدانان جنبش سبز در پاسخ به این موضوع اشاره داشتند که آنها به حقوق همجنسگرایان اهمیت می دهند و این قوانین، با توجه به انسانی بودنشان، شامل حال این قشر از جامعه نیز می شوند؛ اما چنانچه همجنسگرایان لازم بدانند، قوانینی به نفع آنها، با ذکر نام همجنسگرایان نیز، در متن مجموعه قوانین گنجانده خواهد شد.
ما همجنسگرایان تأکید نمودیم که وضع قوانین و آوردن اسم همجنسگرایان الزامی است. اما در متن قانون اساسی تکمیل شده از تنها گروهی که نام برده نشده همجنسگرایان است. اگر تنها انسانی بودن قوانین نشان دهندهء این است که شامل حال همجنسگرایان نیز می باشد، چرا نام زنان، کودکان و اقلیتهای قومی و مذهبی آورده شده است؟ چرا لزوم آوردن نام این اقشار حس شده اما الزامی بابت آوردن نام همجنسگرایان احساس نشده است؟!
رسیدن به دموکراسی بدون احترام و توجه به حقوق، نیازها و خواسته های همهء اقشار مختلف مردم، از اقلیت گرفته تا اکثریت، امکانپذیر نخواهد بود. ما همجنسگرایان ایرانی با این نظر حقوقدانان جنبش سبز مخالف هستیم که وضع یک قانون با کسب رأی حداقل یک درصد از مردم امکانپذیر بوده و در صورت مخالفت عده ای قانون وضع شده لغو می گردد. همانطور که آگاهید اکثریت مردم ایران به دلیل جو فرهنگی، مذهبی و عدم اطلاع رسائی کافی دیدگاه مثبتی نسبت به همجنسگرائی نداشته و مسلماً مخالفتهائی با آن خواهند داشت. از طرفی همهء همجنسگرایان به اینترنت و قانون اساسی نوین دسترسی نداشته و حتی عده ای به خاطر جو فرهنگی موجود از گرایش خود فرار کرده یا آن را به شدت در خود انکار نموده و نمی توانند پذیرای آن باشند. درنتیجه، همهء همجنسگرایان قادر نیستند نظرات و خواسته های خود را با شما درمیان گذاشته و حتی عده ای به حقوق انسانی خود واقف نیستند.
این وظیفهء حقوقدانان و روانشناسان است که با وضع قوانین و آگاه کردن مردم، جامعه را به سوی دموکراسی پیش ببرند. لذا ما همجنسگرایان ایرانی خواهشمندیم به وضع قوانین رفع تبعیض علیه همجنسگرایان، آزادی گرایشات جنسی، حق ازدواج و پذیرش فرزند توسط همجنسگرایان، برخورداری همجنسگرایان از حقوق برابر انسانی، حقوقی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی با دیگر اقشار جامعه، ممنوعیت هرگونه گزینش جهت انتخاب شغل بر مبنای گرایشات جنسی، حق اجتماعات، اعتصابات و هر قانون دیگری که برای سایر اقشار جامعه وضع شده بپردازید.
با تشکر:
گروهی از همجنسگرایان ایرانی
دسته:Uncategorized
نوامبر 15, 2009 • 1:38 ب.ظ
و آن روز قلم در دستان او لغزید
و تو آفریده شدی بر کوزهء روزگار
دخترک اثیری ایران باستان
با دو چشمت، دو گنجینهء مهر
و با لبها
با ترکیب بندی صورت
صورتک اسیر در قالب تاریخ
و پیکرهء تاریخی تو
آن مرد آهنین
قهرمان
نماد
تاریخ
و گیسوانت
گیسوانت که در باد نمی رقصیدند
گیسوانت که بر پهنای پشتت ساکن بودند
و آن غم درونم را کشت
غم نگاهت نگاهم را کشت
ای کاش سلیمان بودم
باد را فرمان می دادم
تا گیسوانت را به رقص آورند
ای کاش نقاش بودم
تا نگاهت را ترسیم نمی کردم
اینقدر زیبا
در دلکدهء غم
و آن غم وجودم را کشت
غم نگاهت شادی ام را کشت
با دو دست بسته
اسیر نگاهت
اسیر غم نگاهت
اسیر چشمانت
اسیر و در بند کلامت
با دو دست بسته
با سری افکنده
پیش پایت زا نو زده ام
با دو دست بسته
با سری افکنده
اسیر ترسهایم
با سری افکنده
در برابر سرفرازی تو
در برابرت زانو زده ام
با دستانم که دربندند
و سری که آرام بالا می آید
از پیکرهء آهنین تو می گذرد
تا به صورتک اثیری ات برسد
به آن چشمها
به آن نگاه
به آن غم نگاهت
که مرا کشت
.
دسته:Uncategorized
نوامبر 12, 2009 • 3:26 ق.ظ
لینك به منبع:
http://babakdad.blogspot.com/2009/11/blog-post_12.html
یكی از مهمترین عواملی كه مردم ما را به حركت تحول خواهی و حق طلبی خود امیدوار می سازد، دیدن افق روشنی از آینده است. هرچقدر آینده بعد از تغییر و سرنگونی نظام جمهوری اسلامی روشن تر و شفاف تر باشد، مبارزات مدنی مردم برای دستیابی به فردایی بهتر هدفمندتر می شود و به موفقیت بیشتری دست می یابیم. چندی قبل “قطعنامه اتحاد برای دموكراسی” كه توسط چند تن از فرزندان حقوقدان سبزاندیش ملت ایران نگاشته شده، در این وبلاگ منتشر شد. آن قطعنامه افق روشنی از آینده آزاد ایران را ترسیم ساخته كه آرزوی بسیاری از ماست. همین باعث شدت حملات هواداران نظام بر علیه این حركت شد و هراس خود را از این حركت ایجابی سبزها به وضوح نشان دادند.
در حال حاضر، بهترین كار ما نشر و گسترش این قطعنامه ایجابی و راهگشا برای عموم مردمی است كه نمی دانند می توان كشور را بدون این نظام خونریز و ظالم، با كیفیت بسیار عالی و قانون مندی اداره كرد و یك “جمهوری” واقعی تأسیس كرد. پیشنهاد این است كه این قطعنامه را در اشكال مختلفی به دست مردم برسانیم. یكی از این راهها، گنجاندن برخی اصول آن در حاشیه پوسترهای دعوت مردم برای راهپیمایی شانزده آذر یا محرم و 22 بهمن است. شما هم به روشهای بهتری برای دسترسی عامه ملت به این قطعنامه اندیشه كنید. داشتن قانونی برای اداره كشور از فردای سقوط نظام، موجب تسكین ملت و حركت بخشی به لایه های دیگر اجتماع ایرانیان خواهد بود. یك بار دیگر قطعنامه را بخوانیم و ببینیم چطور می توانیم در نشر اصول مترقی آن تلاش كنیم؟ در این حركت ملی، درنگ و تأخیر نكنیم. یا حق.
نوشته ای بود از بابک داد
دسته:Uncategorized
نوامبر 11, 2009 • 4:13 ب.ظ

صبح به محض اینكه چشمهایم بالشتك خواب را پس زدند به یاد برادرم «احسان» افتادم. می ترسیدم كانكت بشوم. با ترس و لرز وارد وبلاگ «محمد مصطفائی» و سایت بالاترین شدم. خبری نبود؛ خیالم راحت شد.
در طول روز و در محیط كار كم كم حواسم از موضوع پرت شد. اما به علت اینكه در شب گذشته و همچنین در محیط كار دائم پشت كامپیوتر بودم، وقتی راهی منزل شدم از نوعی ضعف جسمی رنج می بردم. این چند روز استرس زیاد داشتم.
به محض اینكه رسیدم منزل ماهواره را روشن كردم. بی بی سی سرخط خبرها را اعلام كرد. در مورد «احسان فتاحیان» چیزی نگفت. باور نمی كردم اعدام نشده باشد. كانال را تغییر دادم. صدای آمریكا هم خلاصهء خبرها را پخش كرد. صدای آمریكا هم به روی مبارك خود نیاورد. خوشحال بودم و مبهوت. یعنی واقعاً اعدام نشده؟! حتماً نشده كه كسی چیزی نمی گوید.
درحالیكه كه جلوه ها برنامه ای در مورد چند خوانندهء زن سكسی پخش می كرد خواب چشمانم را ربود. مادرم آمد و نشست بالای سرم. همینطور كه خواب بودم گفتم كانال را عوض نكن. می خواهم زن امروز را ببینم.
خواب بودم وقتی زن امروز شروع شد. پس از مدتی هوشیاری ام برگشت. یك چیزهائی در مورد اعدام شنیدم. با یك حركت ناگهانی سرم را به طرف مادرم چرخانده و پرسیدم: اعدام شد؟! پاسخ مثبت مادرم من را مبهوت بر روی مبل انداخت.
نگاهم بر تلویزیون ثابت مانده بود و گوشهایم جملات را از زبان «حمیدهء آرمیدهء» سیاهپوش می شنید. زمان به شصت ثانیه نرسیده بود كه سرفه های عصبی به سراغم آمدند. نمی توانستم بنشینم. به زحمت خودم را به اتاقم رساندم تا حولهء حمامم را بردارم. صدای نگران مادرم را شنیدم كه می پرسید: چرا اینقدر سرفه می كنی؟ سرما خوردی؟ در حالیكه سرفه های عصبی ام شدت گرفته و معده ام به هم ریخته بود، صدایم به زحمت از گلو بیرون جست كه نه. در دل گفتم درد من چیز دیگری است.
خودم را به حمام رسانده، در را بستم. سرفه هایم به بغض تغییر ماهیت دادند و بغض به اشك چشم. آب داغ تنم را می سوزاند و تركهء جنایتكار استبداد قلبم را. با خود می اندیشیدم یعنی این خبر اینقدر كم ارزش بود كه در خلاصهء اخبار بی بی سی و صدای آمریكا قرار نگرفت؟! یا شاید مسئلهء اعدام در ایران اینقدر عادی و پیش پا افتاده شده كه دیگر در سر خط خبرها بدان نمی پردازند؟!
آنقدر زیر دوش ماندم تا كمی آرام شدم. برهنگی تنم را در حوله پیچانده خودم را انداختم روی صندلی و كامپیوتر را روشن كردم. باید می نوشتم. باید می نوشتم كه برادرم «احسان فتاحیان» امروز، بیست آبان هشتاد و هشت، بر دار رفت.
دسته:Uncategorized
نوامبر 10, 2009 • 6:53 ب.ظ