در آستانهء سالگرد 22 بهمن هستیم. هرسال چقدر از فرارسیدن این روز متنفر بودم. اسم دههء فجر را گذاشته بودیم دههء زجر. اما امسال، برخلاف سالهای گذشته، 22 بهمن برای ملت ایران معنای دیگری دارد. و امسال برخلاف سالهای گذشته، دیكتاتورهای ایرانی آرزو دارند كه ای كاش مجور نبودند از یك چنین روزی یاد كنند. تاریخ دارد عیناً تكرار می گردد و این تكرار همچون طناب داریست كه به گردن دیكتاتوران فشار می آورد و اكنون این مستبدان، برای اولین بار بعد از گذشت سی سال، طعم تلخ خفقانی كه سالها برای مردم ایجاد كرده بودند را خود می چشند و چه بد طعمی دارد این خفقان.
در آستانهء 22 بهمن و در آستانهء از راه رسیدن یك راهپیمائی مردمی دیگر، تصمیم دارم اینبار از زبان انسانی متفاوت از دیگران، و بسیار شبیه به عده ای دیگر سخن بگویم. من به جز یكی دو مورد در هیچ راهپیمائی ای شركت نكردم. در راهپیمائی 22 بهمن هم شركت نخواهم كرد. من در آن روز كلاً در شهر دیگری به غیر از محل سكونتم خواهم بود. اما من هم كشورم را دوست دارم.
امروز می خواهم از زبان انسانی سخن بگویم كه در راهپیمائیها شركت نكرده، زندان نرفته، شكنجه نشده، اما كشورش را دوست دارد. من شركت در راهپیمائیها، زندانی، شكنجه و كشته شدن را تنها نشانهء وطن دوستی نمی دانم. من به كسانی كه از جان و آسایش و همه چیز خود برای آزادی وطنشان گذشتند بسیاراحترام می گذارم، اما اقرار می كنم كه من چنین آدمی نیستم.
امروز اقرار می كنم كه من می ترسم به راهپیمائیها بروم. من از دستگیر و شكنجه شدن می ترسم. من از كشته شدن و از مرگ می ترسم. من از خیلی چیزهای دیگر می ترسم. و امروز اقرار می كنم كه بعد از یكی دو باری كه در راهپیمائیها شركت كردم و بعد از مشاهدهء صحنه های راهپیمائیهایی كه در آنها شركت نكرده، اما از طریق رسانه ها دیده بودم، متوجه شدم كه ظرفیت روانی من بسیار پایین است. نمی خواهم بهانه بیاورم. تنها اقرار مي كنم كه من چنین انسانی هستم. وقتی آن روز ظهر بعد از اتمام آن راهپیمائی به منزل برگشتم، در تمام مدت، تصویر پنهان شدهء لیدر در پشت نقاب جلوی چشمم بود و همینطور فكر می كردم اگر دستگیر بشود چه خواهد شد. ذهن و قلب من درگیر لیدرها بود و از درون به خاطر مشاهدهء صحنه های ناهنجار رو به زوال می رفتم. من آدمی نیستم كه راحت فراموش كنم. وقتی صحنه ای را می بینم شاید تا ماهها و حتی سالها به خاطر آن بگریم. شاید خود فرد با قضیه كنار آمده باشد، اما من این قابلیت را دارم كه همچنان داغ آن را در قلبم تازه نگاه دارم. و فشار این وقایع بر روی من آنقدر زیاد بود كه واقعاً دیگر تحمل دیدن و شنیدن بسیاری از اخبار را نداشتم. در رسانه های صوتی و تصویری را به روی خود بستم. اما من همچنان كشورم و مردمان كشورم را دوست دارم.
اعتقاد داشتن به آزادی و سلامت كشور تنها این نیست كه در راهپیمائیها شركت كنی یا زندانی و شكنجه شوی. من هم در راه اعتقاداتم چیزهائی را تا امروز از دست داده ام، یا بهتر است بگویم كه هرگز به دست نیاورده ام كه بخواهم از دست بدهم. من همیشه معتقد بوده ام كه برای ساختن كشوری آزاد و سالم، در ابتدا باید خودمان را بسازیم و در راستای ساختن این خود سالم نهایت تلاشم را كرده ام و خواهم كرد.
من هیچوقت فعال حقوق بشر نبوده ام. هیچوقت در انجمنهای دفاع از حقوق زنان شركت نكرده ام، اما همیشه اعتقاد راسخ داشته ام به پایمالی حقوق زن در جامعهء ایرانی. معتقد بوده ام به براندازی نظام مردسالاری و تبعیضی كه نه تنها در دل قانون كشور، بلكه در ذهن تك تك مردم كشورم لانه كرده است. من هیچگاه فعال حقوق زنان نبوده ام اما به خاطر اعتقاد به مبارزه با فرهنگ مردسالار و فرهنگ تبعیض بین زن و مرد از خیلی چیزها در زندگی ام محروم گشته ام. من زندان نرفته ام، شكنجه نشده ام، اما به خاطر پایبندی به اعتقاداتم، كه علیه قوانین مردسالارانهء كشورم است، حتی در حد یك زندانی سیاسی هم به كوچكترین حق انسانی خودم دست نیافته ام كه حال بخواهم زیر سایهء شكنجه و تبعید آن را از دست بدهم.
هدفم از نوشتن بی ارزش كردن تلاشهای دیگران نیست. هدفم بالا بردن خودم نیست. من با این نوشتن به نقصهای خودم اعتراف می كنم. با این نوشتن به این جنبش و مردم دلاور ایران زمین احترام می گذارم. با این نوشتن دست تمام كسانی كه در راه آزادی كشورمان زندانی، شكنجه و كشته شدند را در قلبم می بوسم اگر لیاقت نهادن چنین بوسه ای را بر دستان آنها داشته باشم. و هدفم از این نوشتن تنها این است كه از زبان كسی سخن بگویم كه مثل خیلیهای دیگر نیست، و مشابه عده ای دیگر است كه در راهپیمائیها شكرت نمی كنند اما كشورشان را دوست دارند. عذاب می كشند. بی تفاوت نیستند اما ترس دارند. و شاید همین عده به گونه ای دیگر و از طریقی دیگر بتوانند برای كشور و مردم كشورشان مفید واقع شوند.
از همین الان دلهره به سراغم آمده كه در روز 22 بهمن چه خواهد شد؟ چند نفر كشته خواهند شد. چه كسانی دستگیر خواهند شد؟ چه بر سر مردم ایران خواهد رفت؟ و می خواهم بدانید كه درد من دوتاست. یكی درد كشور و مردم كشورم و دیگری درد حضوری كه نمی توانم در كنار این مردم داشته باشم. گاهی به خود می گویم شاید وجود من در جای دیگری لازم باشد. همان جائی كه به آن بسیار اعتقاد دارم و انسانساز است. همان جائی كه به خاطر اعتقاد و پایبندی به اصول آن این روزها بسیار درد می كشم. همان اعتقاداتی كه به خاطر آنها از خیلی چیزها در زندگی ام محروم گشته ام. شاید جای من آنجاست.
دستهها:Uncategorized





